![]() |
![]() |
|
| درسته که بهشت زیر پای مادر است ولی آرامش بهشت در آغوش پدر است. |
|
اي تو کعبه را نگين ، يا امير المؤمنين ............................................................................................ یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره خود مي گويند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:29 توسط مرضیه |
|
|
روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:42 توسط مرضیه |
|
|
مردی درجهنم بود؛فرشته ای برای کمک به او آمد وگفت: من برای نجات توآمده ام، برای اینکه توروزی کاری نیک انجام داده ای.فکر کن ببین آنرا به خاطر می آوری یا نه ؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی می رفت،عنکبوتی را دید؛برای آنکه او را له نکند،راهش راکج کرد واز سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد،فرشته گفت:تار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت؛ودر همین هنگام جهنمیان دیگرهم فرصتی برای نجات خود یافتند سعی کردند تارعنکبوت را بگیرند،امامرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد؛که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم سقوط کرد. فرشته با ناراحتی گفت:توتنهاراه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی،دیگر راه نجاتی برای تو نیست. وبعدفرشته نا پدید شد...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:12 توسط مرضیه |
|
|
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زدچون میخواست ازش یه سوال بپرسه…
نزدیک بودکه بزنه به یه اتوبوس… راننده جیغ زد،کنترل ماشین رواز دست داد… ازجدول کنارخیابون رفت بالا…نزدیک بودکه چپ کنه…اما کناریه مغازه توی پیاده رومتوقف شد برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد:واقعآ تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط مرضیه |
|
|
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در
یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:23 توسط مرضیه |
|
|
یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:14 توسط مرضیه |
|
|
یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده! خانم ها روکه کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود... احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!! خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!! كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟! همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: " آقای محترم! بفرمایید ! " قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟ من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!" كاغذروگرفتم... چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود : . . . . . دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:29 توسط مرضیه |
|
|
جک و دوستش باب تصمیم می گیرندبرای تعطیلات به اسکی برند. با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند پس از دو سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند . جک پرسید:آیا ممکنه شمانیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشیدو تصادفی سری به آن زن زده باشید؟ جک که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟...تا من .. بهترین دوستت را .. جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من به ارث گذاشته... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:22 توسط مرضیه |
|
|
مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شدآخرین مدل"بی ام و"را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شدوقدری برسرعت اتومبیل افزود.کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160کیلومتردرساعت رسید.
مردبه اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید.. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد واو دانست که پلیس را مغلوب کرده است. به خود آمد و گفت، "مرا چه میشود که در این سنّ و سال با این سرعت ناگهان می رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد وپشت سرش توقّف کرد.افسر پلیس به سوی اوآمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز
جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت
آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانعکننده
داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی، میگذارم بروی. از"مینا"دوست بسیار عزیزم بخاطر ارسال این مطلب تشکرمیکنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:27 توسط مرضیه |
|
|
مادرم: امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا ميخواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتراز آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسمانيات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم. نه بخاطر بهشتي كه زير پاي توست ، نه به خاطر نسلي كه زاده توست، نه به خاطر لالاييهاي دلنوازت، نه به خاطر خونواره چشمان خستهات، نه به خاطر رنجواره بلاكشيات، نه به خاطر سرشت مهرآگينيات، نه به خاطر سرسبزي قلب پاكبازت، نه به خاطر زيبايي نازكي خيالت يا تردي روح دلنوازت، نه به خاطر پاكي احساس دلارايت، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر ....، تو را ميستايم به خاطر شور بالغ خداگونگيات، به خاطر شاهكار شعور شرف مداريت، به خاطر گوهر دردانه حياء و نجابتت، به خاطر كولاك گرمجوش گذشت و ايثارت، به خاطر راز فاخر و زيباي مادريت،به خاطر ترك برداشتن بلور نگاه نگرانت، به خاطرآتشفشان پرگدازسوختن وساختنت، به خاطرغرق شدن بلم جواني وآسايشت دردرياي طوفانزده بيقراريهاي من و به خاطر همه آنچه كه به من دادي يا ندادي، دوستت دارم و بر تو ميبالم و مغرورانه منتت را ميكشم.
با تبریک فرخنده سالروز ولادت زهرای طه بر تمامی مادران وبانوان محترم عرض سلام وادب واحترام دارم خدمت دوستان عزیزم مخصوصا خانومای محترم. این هفته بخاطر ولادت حضرت زهراهرروز بایه داستانک طنز بروز میشم. به این امیدکه این هدیه ناقابل بتونه لحظات شادی رو(هرچندکوتاه)براتون بسازه. آرزوی قلبی من نشاط سلامتی وموفقیت شماست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:33 توسط مرضیه |
|
|
یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بودكه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.. هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر
خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است.
او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به
تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست!!! تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم:"بیاییدبراى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود. شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبارا داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:0 توسط مرضیه |
|
|
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه میدادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش میشدند و بقیه به خانهها و دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندرباخشم فریادمیزند:من اسکندرمقدونی هستم،کسی که شهرهارابه آتش کشیده،چراازمن نمیترسی؟ مرد جواب میدهد: من فقط از یکی میترسم و او هم خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد میپرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید: ما پادشاه نداریم. اسکندر با خشم میپرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟ مرد میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند. اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت میکنند در میانه راه با حیرت به چالههایی مینگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.لحظاتی بعد به قبرستان میرسند، اسکندر با تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند، با خود فکر میکند این مردم حقیقیاند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده میرسد و میبیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عدهای به دور او جمع هستند.اسکندر جلو میرود و میگوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم! اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه میکنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده میگوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! اسکندر میگوید: و اگر نکشم؟ پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم و متحیّر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم، ولی شرط دارم. پیرمرد میگوید: اگر میخواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمیپذیرم. اسکندر ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا میروم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر میپرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد میگوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون میآییم، به خود میگوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما میباشد! اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد، به کنار بستر او میرویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات، پردههایی از جلوی چشم انسان برداشته میشود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!از او چند سوال میکنیم:چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" میگوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایهام که میدانستم گرسنه است، پنهانی به در خانهاش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم! بعد از آن که آن شخص میمیرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد! یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!بدینسان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد! اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکند و به لشکر خود دستور میدهد: هیچگونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام میگذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون میرود! ---------------------------------------------------------------------------------- خب حالا فکر میکنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکر کنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:16 توسط مرضیه |
|
|
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و
گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد
و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر
کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات
دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت
دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در
مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو
کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی
کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به
سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست
دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می
بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا
بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به
زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا
دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد
گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را
قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش
برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت
: ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو
نیست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:2 توسط مرضیه |
|
|
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست كندن میوه
كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای
شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از
ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بودبه محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم
قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا
تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:12 توسط مرضیه |
|
|
پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری
نداشتند . بنابراین زن دعا
میكرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان
اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را
بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به
جای آنكه از او تشكر كند می گفت:هركار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و
هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 توسط مرضیه |
|
|
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم
ژانت بهم گفت:صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم. خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز تولدت مبارك رو مي خوندند. در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53 توسط مرضیه |
|
|
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، ازروانپزشک پرسیدم: شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در
بیمارستان نیازدارد یا نه؟ ما وان حمام را پر از آب میکنیم و
یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمیگذاریم و از او میخواهیم
که وان
را خالى کند. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدار .شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد ؟! ؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:54 توسط مرضیه |
|
|
موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی روموضوع انشا كرده است.بابایی گفت: اینترنت یه جایی است كه میشه اونجادوست پیدا
كرد،زمان ماكه این ترنت واون ترنت وازاین جورچیزا
نبود راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟! با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه! مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!مامانی ادامه داد:البته اینترنت معایب و
مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات
آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم
داره! اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه! منبع:گروه اینترنتی مبین |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:22 توسط مرضیه |
|
|
معروف است ادیسون بسیار سخت کوش و فعال بود.به طوری که گاهی 16 ساعت از شبانه روز را در آزمایشگاه خود صرف مطالعه و تحقیق و انجام آزمایشهای علمی میکرد. اودربرابر این سوال که آیاازاین همه فعالیت خسته نمیشود؟گفته است: من16ساعت کارنمیکنم،بلکه16ساعت درحال تفریح هستم. ما اهداف خود را در قالب کار و شغلی که برمیگزینیم، دنبال میکنیم. هدف و شغلی که انتخاب میشود باید باعث برآورده شدن عمیقترین نیازهای درونی و کسب بالاترین درجات شادمانی گردد. به کاری مشغول شویدکه به ان علاقه داریدیابه انچه تاکنون مشغولیدعلاقه مندشوید. دستورالعملی ماننداین،موفقیت شمارادرزندگی تضمین نخواهد کرد.دربسیاری ازاوقات درمحیط کارخسته میشیم.اکثراوقات اینه که به کاری که داریم انجام میدیم علاقه نداریم.بخاطرهمین حتی موفق نمیشیم کارمونو به درستی انجام بدیم. میشه یه کاری کرد.به قول جبران خلیل جبران: و اکنون به تو بگویم که کار با عشق چیست؟ کار با عشق آن است که پارچهای را ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن میکند. کار با عشق آن است که خانهای را با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی کند. کار با عشق آن است که دانهای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنانکه گویی معشوق تو آن را تناول میکند. و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و قدیسان عالم به تو مینگرند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:40 توسط مرضیه |
|
|
موش ازشكاف ديوارسرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مردمزرعه دارتازه ازشهررسيده بودوبسته اي باخوداورده بودوزنش باخوشحالي مشغول بازكردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ... اماهمين كه بسته راباز كردند،ازترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش باسرعت به مزرعه برگشت تااين خبرجديدرابه همه ي حيوانات بدهد.اوبه هركسي كه مي رسيد،مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است ». مرغ باشنيدن اين خبربال هايش راتكان دادوگفت:«آقاي موش برايت متأسفم.ازاين به بعدخيلي بايدمواظب خودت باشي،به هرحال من كاري به تله موش ندارم،تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبرتله موش راشنيد،صداي بلندسردادوگفت:«آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي،چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد.مطمئن باش كه دعاي من پشت وپناه توخواهد بود.» موش كه ازحيوانات مزرعه انتظارهمدردي داشت،به سراغ گاورفت. اما گاو هم باشنيدن خبرسري تكان داد وگفت:« من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!»اواين راگفت وزير لب خنده اي كردودوباره مشغول چريد شد. سرانجام،موش نااميد ازهمه جابه سوراخ خودش برگشت ودراين فكربود كه اگر روزي درتله موش بيفتد،چه مي شود؟ درنيمه هاي همان شب،صداي شديدبه هم خوردن چيزي درخانه پيچيد.. زن مزرعه داربلافاصله بلند شد وبه سوي انباري رفت تاموش راكه درتله افتاده بود،ببيند. او درتاريكي متوجه نشدكه آنچه در تله موش تقلا مي كرده،موش نبود،بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش درتله گيركرده بود.همين كه زن به تله موش نزديك شد،مارپايش رانيش زدوصداي جيغ وفريادش به هوابلند شد.صاحب مزرعه باشنيدن صداي جيغ ازخواب پريدوبه طرف صدارفت،وقتي زنش رادراين حال ديداورا فوراً به بيمارستان رساند.بعدازچند روز،حال وي بهترشد.اما روزي كه به خانه برگشت،هنوز تب داشت.زن همسايه كه به عيادت بيمارآمده بود،گفت:« براي تقويت بيماروقطع شدن تب اوهيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست . مرد مزرعه داركه زنش راخيلي دوست داشت فوراًبه سراغ مرغ رفت ,ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ درخانه پيچيد. اماهرچه صبركردند،تب بيمارقطع نشد.بستگان اوشب وروزبه خانه آن هارفت وآمد مي كردندتاجوياي سلامتي او شوند.براي همين مردمزرعه دا مجبور شد،ميش راهم قرباني كند تاباگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزهامي گذشت وحال زن مزرعه دارهرروزبدترمي شد.تااين كه يك روزصبح،در حالي كه ازدردبه خودمي پيچيد،ازدنيارفت وخبر مردن اوخيلي زود درروستا پيچيد.افراد زيادي درمراسم خاك سپاري اوشركت كردند.بنابراين،مردمزرعه دار مجبور شد،از گاوش هم بگذردوغذاي مفصلي براي ميهمانان دورونزديك تدارك ببيند. حالا،موش به تنهايي درمزرعه مي گرديدوبه حيوانان زبان بسته اي فكر مي كردكه كاري به كارتله موش نداشتند! .............................................................................. نتيجه:اگرشنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است وربطي هم به توندارد،كمي بيشتر فكر كن؛شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چرا آمده ام روی زمین ؟
در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند،توی یک شهر غریب.فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پردردازاو ... پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:باشماهستم من! خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . ! من چرا آمده ام روی زمین ؟ شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟ بتوانید خدایی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هبیت ونیروی عظیم خودتان؟ هیبتا،ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،تنمان می لرزد!!! چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید، آتشی سوزنده وعذابی ابدی! و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِگناهان وزِسرپیچی خودتوبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید ... من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید، همه چیز از بخت است!شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟) داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار، پدرم این بوده، که به من گفت: مذهبت این باشد!راه و رسم و روشت این باشد سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم! هرچه شد قرعۀ من این آمد ! راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود ؟ من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست. ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت : چشمِ تنهازخودش بی خبراست چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد، تابفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد. عجبا فهمیدم،شده ام آینه ای بهر تماشای شما ! به شما بر نخورد! از تماشای قدوقامتتان سیرنگشتیدهنوز ؟ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟ شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار! یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! ورنه درساحتتان،این همه زشتی و نازیبایی؟ کمی از عشق بگوییم با هم. عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده ! عجبا ! عشق ما یک طرفه ست ؟ به چه کس گویم من ؟ می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم! من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟ بنده را آوردی،که شوم عاشق تو؟ که برایت بشوم والِه و حیران و خراب؟ مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی وساغرخود راتو زِ مایرون کش ! عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر ! می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان ! به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده خوش به حالت که غمی نیست تو را،نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالادست ! تو و یک آینه بی انصاف ! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟ خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید. نیمه شب شد و صدایی آمد، از دل خلوت شب، از درون خود من من خدایت هستم، هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم. تو خودت خواسته ای تا باشی ! به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود. هرچه راخواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه رایاکه که را خلق کنی تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، ز ِته دل، زِ درون، خواهشی نامحسوس، نه به فریاد بلند، بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما، تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت. خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد. تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟ پیِ حس کردن و این تجربه ها . حس این لحظه تو، علّت بودن توست تو فقط لب تر کن،مثل آن روز نخست، هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود. در همان لحظۀ آن خواستنت. و تو را یاد نباشد که چه بامن گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود : شهر زاییده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم، و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم. پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد. بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم. همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را. تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو. دست من نیست، تو را می خواهم، به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش، ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر، هرچه معشوق به عاشق بزندحرف درشت،رشتۀ عشق شود محکمتر .. دیر بازی ست به من سر نزدی نگرانت بودم،تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی! و به آواز بلند، رمز شب را گفتی : "من چرا آمده ام روی زمین ؟ " باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام. عشق بی حد وحساب من وتو بهر تو باد خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من، پاسخ یک عاشق به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا (قسمتی ازاشعارکارو) .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|