تبليغاتX
خلوتکده
درسته که بهشت زیر پای مادر است ولی آرامش بهشت در آغوش پدر است.

اي تو کعبه را نگين  ، يا امير المؤمنين
اي تو خلقت را پدر  ، وي خلائق را امين
کن نظر ز روي لطف  ، به تمام پدران
روز سيزده رجب ،  اي امير مؤمنان

............................................................................................

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد... همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:29  توسط مرضیه | 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1-
روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت
.
2-
هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد
.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:42  توسط مرضیه | 

مردی درجهنم بود؛فرشته ای برای کمک به او آمد وگفت:

من برای نجات توآمده ام، برای اینکه توروزی کاری نیک انجام داده ای.فکر کن ببین آنرا به خاطر می آوری یا نه ؟

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی می رفت،عنکبوتی را دید؛برای آنکه او را له نکند،راهش راکج کرد واز سمت دیگری عبور کرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد،فرشته گفت:تار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.

مرد تار عنکبوت را گرفت؛ودر همین هنگام جهنمیان دیگرهم فرصتی برای نجات خود یافتند سعی کردند تارعنکبوت را بگیرند،امامرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد؛که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم سقوط کرد.

فرشته با ناراحتی گفت:توتنهاراه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی،دیگر راه نجاتی برای تو نیست.

وبعدفرشته نا پدید شد...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:12  توسط مرضیه | 
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زدچون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…

نزدیک بودکه بزنه به یه اتوبوس…  راننده جیغ زد،کنترل ماشین رواز دست داد…

ازجدول کنارخیابون رفت بالا…نزدیک بودکه چپ کنه…اما کناریه مغازه توی پیاده رومتوقف شد

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت:

"هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد:واقعآ تقصیر تو نیست…  

امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

 آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:54  توسط مرضیه | 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
 
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذاکه دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
 
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
 
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟
 
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
 
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
 
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
 "
ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
 
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:23  توسط مرضیه | 

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش  به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم

همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش
بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:14  توسط مرضیه | 

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده! خانم ها روکه کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود...  

  احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!

   خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!!

   كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!

   شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم!

   دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!

   همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: " آقای محترم! بفرمایید ! " 

   قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم :  ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟

   من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!"  كاغذروگرفتم...

  چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود :

.

.

.

.

.

 دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:29  توسط مرضیه | 

جک و دوستش باب تصمیم می گیرندبرای تعطیلات به اسکی برند. با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند  پس از دو سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند  .
 هنگامی که نزدیکتر می شوند می بینند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون کشتزار پهناوریست و دارای استبلی پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای با صدها گاو و گوسفند است  زنی بسیارزیبا در را باز می کند.
 مردان که محو زیبایی و اندام جذاب زن صاحبخانه شده بودند، توضیح میدهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
 زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله این است که من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را آغاز می کنند جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین مساله ای پیش نیاید ما می تونیم در استبل بخوابیم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم داد
 
زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به استبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه می افتند.
------------------------------------
 
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام و نشانیهایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سرانجام پس از کمی فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که یک شب  توفانی به آنها پناه داده بود  پس از خواندن نامه با سرگردانی و  شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و  پرسید: باب، یادت میاد اون شب زمستانی که در راه پیست اسکی  گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن  زن زیبا و تنها رفتیم؟
 باب پاسخ داد: بله
 
جک گفت: یادته که ما در استبل و درمیان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟  باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه

 جک پرسید:آیا ممکنه شمانیمه شب  تصادفی به درون کاخ رفته باشیدو تصادفی سری به آن زن زده باشید؟
باب سر به زیر انداخت و گفت: من ... بله...من...

 جک که حالا دیگر به همه چیز پی  برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت  رو جک معرفی کرده ای؟؟...تا من .. بهترین دوستت را ..
جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست  ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت .. جک... من  می تونم توضیح  بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط  می خواستم .. فقط...حالا چی شده مگه؟

  جک احضاریه دادگاه را نشان داد و  گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و  همه چیزش را برای من به ارث گذاشته...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:22  توسط مرضیه | 

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شدآخرین مدل"بی ام و"را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شدوقدری برسرعت اتومبیل افزود.کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160کیلومتردرساعت رسید.

مردبه اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.

 مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید.. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد واو دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت ناگهان می رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد وپشت سرش توقّف کرد.افسر پلیس به سوی اوآمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده  بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک
افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی...

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

از"مینا"دوست بسیار عزیزم بخاطر ارسال این مطلب تشکرمیکنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط مرضیه | 

مادرم:

امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا مي‌خواهد كه من فاقد آنم.

تو بزرگتراز آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني‌ات را داشته باشد

و فخر خاكساري درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم.

نه بخاطر بهشتي كه زير پاي توست ، نه به خاطر نسلي كه زاده توست،

نه به خاطر لالايي‌هاي دلنوازت، نه به خاطر خونواره چشمان خسته‌ات،

نه به خاطر رنجواره بلاكشي‌ات، نه ‌به خاطر سرشت مهرآگيني‌ات،

نه به خاطر سرسبزي قلب پاكبازت، نه به خاطر زيبايي نازكي خيالت يا تردي روح دلنوازت،

نه به خاطر پاكي احساس دلارايت، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر ....،

تو را مي‌ستايم به خاطر شور بالغ خداگونگي‌ات، به خاطر شاهكار شعور شرف مداريت،

به خاطر گوهر دردانه حياء و نجابتت، به خاطر كولاك گرمجوش گذشت و ايثارت،

به خاطر راز فاخر و زيباي مادريت،به خاطر ترك برداشتن بلور نگاه نگرانت،

 به خاطرآتشفشان پرگدازسوختن وساختنت،

به خاطرغرق شدن بلم جواني وآسايشت دردرياي طوفانزده بي‌قراريهاي من

و به خاطر همه آنچه كه به من دادي يا ندادي، دوستت دارم و بر تو مي‌بالم و مغرورانه منتت را مي‌كشم.


با تبریک فرخنده سالروز ولادت زهرای طه بر تمامی مادران وبانوان محترم

عرض سلام وادب واحترام دارم خدمت دوستان عزیزم مخصوصا خانومای محترم.

این هفته بخاطر ولادت حضرت زهراهرروز بایه داستانک طنز بروز میشم.

به این امیدکه این هدیه ناقابل بتونه  لحظات شادی رو(هرچندکوتاه)براتون بسازه.

آرزوی قلبی من  نشاط سلامتی وموفقیت شماست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط مرضیه | 

یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بودكه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه..

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست!!!
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم،
نگاهم كرد و گفت:  "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره میمیره.
هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ
زدند.چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم رادور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هقاودركلاس مى پیچیدوبچه هاباچشم هاى پراز اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و اورا تماشا مى كردند.
سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود
كه مى شكست.
من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد.

احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.سؤالى روبرویم قرار داشت"براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم:"بیاییدبراى تروى و مادرش دعا كنیم."

دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبارا داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط مرضیه | 

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندرباخشم فریادمی‌زند:من اسکندرمقدونی هستم،کسی که شهرهارابه آتش کشیده،چراازمن نمی‌ترسی؟

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

اسکندر با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!

اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.

اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!

پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!از او چند سوال می‌کنیم:چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!

بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!

یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

----------------------------------------------------------------------------------

خب حالا فکر می‌کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟

لحظاتی فکر کنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:16  توسط مرضیه | 

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !” زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:2  توسط مرضیه | 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید
وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بودبه محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست.
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید«چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه
بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:12  توسط مرضیه | 

پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میكرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت:هركار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد .
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت
و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت
از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه كاری است كه میكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش
را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد ، گفت:
مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند
فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت:این تنها چیزی است كه من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری.
وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه
ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند

و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:17  توسط مرضیه | 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم ژانت بهم گفت:صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:

ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز  تولدت مبارك  رو مي خوندند.

در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط مرضیه | 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، ازروان‌پزشک پرسیدم:

شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیازدارد یا نه؟ 
 
روان‌پزشک گفت:

ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند
 
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دار

  .شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد ؟! ؟!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط مرضیه | 

موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت:

واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی روموضوع انشا كرده است.بابایی گفت:

اینترنت یه جایی است كه میشه اونجادوست پیدا كرد،زمان ماكه این ترنت واون ترنت وازاین جورچیزا نبود
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت:

راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟!

با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت:اینترنت خیلی خوبه ومیشه بحث های خاله زنك بازی رواونجابه صورت مدرن انجام بدی
مامان گفت:مثلا همین فیس بوك!همه ی زن های فامیل توش عضوهستندوخیلی سریع می تونیم آخرین اخبار واطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم. از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت:

مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!مامانی ادامه داد:البته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ریستارت كرد و سرم داد كشید و گفت: به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت:

اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت:می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!
از نازنین پرسیدم: مگه قراره عروسی كنی؟
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده !
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبض است.
بابابزرگ گفت كه شنیده میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت:همه ی قبض ها پرداخت شدند!

منبع:گروه اینترنتی مبین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:22  توسط مرضیه | 

معروف است ادیسون بسیار سخت کوش و فعال بود.به طوری که گاهی 16 ساعت از شبانه روز را در آزمایشگاه خود صرف مطالعه و تحقیق و انجام آزمایش­های علمی می­کرد.

اودربرابر این سوال که آیاازاین همه فعالیت خسته نمیشود؟گفته است:

من16ساعت کارنمیکنم،بلکه16ساعت درحال تفریح هستم.

ما اهداف خود را در قالب کار و شغلی که برمی­گزینیم، دنبال می­کنیم.

هدف و شغلی که انتخاب می­شود باید باعث برآورده شدن عمیق­ترین نیازهای درونی و کسب بالاترین درجات شادمانی گردد.

به کاری مشغول شویدکه به ان علاقه داریدیابه انچه تاکنون مشغولیدعلاقه مندشوید.

دستورالعملی ماننداین،موفقیت شمارادرزندگی تضمین نخواهد کرد.دربسیاری ازاوقات درمحیط کارخسته میشیم.اکثراوقات اینه که به کاری که داریم انجام میدیم علاقه نداریم.بخاطرهمین حتی موفق نمیشیم کارمونو به درستی انجام بدیم.

میشه یه کاری کرد.به قول جبران خلیل جبران:

و اکنون به تو بگویم که کار با عشق چیست؟ کار با عشق آن است که پارچه­ای را ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن می­کند.

کار با عشق آن است که خانه­ای را با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی کند.

کار با عشق آن است که دانه­ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنانکه گویی معشوق تو آن را تناول می­کند.

 و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و قدیسان عالم به تو می­نگرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط مرضیه | 

موش ازشكاف ديوارسرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مردمزرعه دارتازه ازشهررسيده بودوبسته اي باخوداورده بودوزنش باخوشحالي مشغول بازكردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ... 

اماهمين كه بسته راباز كردند،ازترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش باسرعت به مزرعه برگشت تااين خبرجديدرابه همه ي حيوانات بدهد.اوبه هركسي كه مي رسيد،مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است ».

مرغ باشنيدن اين خبربال هايش راتكان دادوگفت:«آقاي موش برايت متأسفم.ازاين به بعدخيلي بايدمواظب خودت باشي،به هرحال من كاري به تله موش ندارم،تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبرتله موش راشنيد،صداي بلندسردادوگفت:«آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي،چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد.مطمئن باش كه دعاي من پشت وپناه توخواهد بود

موش كه ازحيوانات مزرعه انتظارهمدردي داشت،به سراغ گاورفت. اما گاو هم باشنيدن خبرسري تكان داد وگفت:« من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!»اواين راگفت وزير لب خنده اي كردودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام،موش نااميد ازهمه جابه سوراخ خودش برگشت ودراين فكربود كه اگر روزي درتله موش بيفتد،چه مي شود؟

درنيمه هاي همان شب،صداي شديدبه هم خوردن چيزي درخانه پيچيد.. زن مزرعه داربلافاصله بلند شد وبه سوي انباري رفت تاموش راكه درتله افتاده بود،ببيند.

او درتاريكي متوجه نشدكه آنچه در تله موش تقلا مي كرده،موش نبود،بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش درتله گيركرده بود.همين كه زن به تله موش نزديك شد،مارپايش رانيش زدوصداي جيغ وفريادش به هوابلند شد.صاحب مزرعه باشنيدن صداي جيغ ازخواب پريدوبه طرف صدارفت،وقتي زنش رادراين حال ديداورا فوراً به بيمارستان رساند.بعدازچند روز،حال وي بهترشد.اما روزي كه به خانه برگشت،هنوز تب داشت.زن همسايه كه به عيادت بيمارآمده بود،گفت:« براي تقويت بيماروقطع شدن تب اوهيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .

مرد مزرعه داركه زنش راخيلي دوست داشت فوراًبه سراغ مرغ رفت ,ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ درخانه پيچيد.

اماهرچه صبركردند،تب بيمارقطع نشد.بستگان اوشب وروزبه خانه آن هارفت وآمد مي كردندتاجوياي سلامتي او شوند.براي همين مردمزرعه دا مجبور شد،ميش راهم قرباني كند تاباگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزهامي گذشت وحال زن مزرعه دارهرروزبدترمي شد.تااين كه يك روزصبح،در حالي كه ازدردبه خودمي پيچيد،ازدنيارفت وخبر مردن اوخيلي زود درروستا پيچيد.افراد زيادي درمراسم خاك سپاري اوشركت كردند.بنابراين،مردمزرعه دار مجبور شد،از گاوش هم بگذردوغذاي مفصلي براي ميهمانان دورونزديك تدارك ببيند.

حالا،موش به تنهايي درمزرعه مي گرديدوبه حيوانان زبان بسته اي فكر مي كردكه كاري به كارتله موش نداشتند!

..............................................................................

نتيجه:اگرشنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است وربطي هم به توندارد،كمي بيشتر فكر كن؛شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من چرا آمده ام روی زمین ؟
در یکی روز عجیب،
مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار،
شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا،
همسر و فرزندان،
چند روزی است مسافر هستند،توی یک شهر غریب.فرصتی عالی بود،
بهرِ یک شکوۀ تاریخی پردردازاو ...
پس به فریاد بلند،
حرف خود گفتم من:باشماهستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . !
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟
که شما حوصله تان سر نرود ؟
بتوانید خدایی بکنید ؟
و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش،
تا به ما بنمایید،
قدرت و هبیت ونیروی عظیم خودتان؟
هیبتا،ما همگی ترسیدیم!
به خداوندیتان،تنمان می لرزد!!!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
که شما دوزخِ سختی دارید،
آتشی سوزنده وعذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،
زِگناهان وزِسرپیچی خودتوبه کنیم،
چشممان خون بارد
و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،
و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید ...
من خودم می دانم
که شما از سر عدل،
بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)
داشتم خدمتتان می گفتم،
قسمتم این بوده
آمدم من دنیا،
مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:
مذهبت این باشد!راه و رسم و روشت این باشد
سرنوشتم این بود.
جنگ و تحریم و از این دست نِعَم!
هرچه شد قرعۀ من این آمد !
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود ؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست. ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :
چشمِ تنهازخودش بی خبراست
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تابفهمد که چه رنگی دارد،
تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم،شده ام آینه ای بهر تماشای شما !
به شما بر نخورد!
از تماشای قدوقامتتان سیرنگشتیدهنوز ؟ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است،
خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ورنه درساحتتان،این همه زشتی و نازیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند،
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل،
خلق نمودی بنده !
عجبا !
عشق ما یک طرفه ست ؟
به چه کس گویم من ؟
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
بنده را آوردی،که شوم عاشق تو؟
که برایت بشوم والِه و حیران و خراب؟
مرحمت فرموده،
همۀ عشق و مِی وساغرخود راتو زِ مایرون کش !
عذر من را بپذیر !
این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار،
پی این بدبختی،
پی یک لقمۀ نان !
به گمانم فردا،
جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده
خوش به حالت که غمی نیست تو را،نه رئیسی داری،
نه خدایی عاشق،
نه کسی بالادست !
تو و یک آینه بی انصاف !
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من
من خدایت هستم،
هرچه را می خواهی،
عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی !
به همان خندۀ شیرین تو سوگند
که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه راخواسته ای آمده است.
من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه رایاکه که را خلق کنی
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،
ز ِته دل، زِ درون،
خواهشی نامحسوس،
نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود،
زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی،
به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو،
علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،
زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظه تو، علّت بودن توست
تو فقط لب تر کن،مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی،
چه وجود و چه عدم،
بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه بامن گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود :
شهر زاییده شدن این باشد،
تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی.
همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی،
من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تو را می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزندحرف درشت،رشتۀ عشق شود محکمتر ..
دیر بازی ست به من سر نزدی
نگرانت بودم،تا که آمد امشب
و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی :
"من چرا آمده ام روی زمین ؟ "
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد وحساب من وتو بهر تو باد
خواب من خواب نبود!
پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق
به خداوند قسم،
من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا
(قسمتی ازاشعارکارو)
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
کلبه ی فقیرانه من
مرگ گلبرگهای مریم
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
خسروشیر_عروس جوین
شعروادب (رضا)
آهنگ زندگي(نسیم)
كلبه فقيرانه( ليلا)
آیدا
دالاهو
وبلاگ فناوری اطلاعات
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تو را من چشم در راهـم
آموزش کامپیوتر و وبلاگ‌نویسی
تکواندو(آقای هادی کمالی)
شادباش.شادی اور.شادکن
دنيز عزیزم
بچه ایرونی اصیل به این می گن!
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
اجازه
به خدا عشق خدا شیرین است
دانشجوی سابق جناب سروان
تنبور
بزرگان موسیقی سنتی ایران
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کلبه احساس"حمیدخان"
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
هر چه بخوای
رضا/محسن/یوسف/داوود
بچهای شیطون ودوستداشتنی
سروناز
ریشه های پنهان ماه...
کارت پستال درخواستی
فرشته ی از راه رسیده ی من...
هرچهایدبرسرماهمه ازدوریست
همه چیز ازهمه جا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...