|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
کودکی که آماده ی تولدبودنزدخدارفت وپرسید:"می گویندشمامرابه زمین می فرستید امامن به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟" خداوندپاسخ داد:"ازمیان تعدادبسیاری ازفرشتگان،من یکی رابرای تودرنظرگرفته ام ،اوازتونگهداری خواهدکرد." اما کودک هنوزمطمئن نبودکه می خواهدبرودیانه "خداوندلبخندزد:"فرشته ی تو برایت آوازخواهد خواند وهرروز به تو لبخندخواهدزد.تو عشق اوراحساس خواهی کردوشادخواهی بود." کودک ادامه داد:"من چطورمی توانم بفهمم مردم چه می گویندوقتی زبان آنهارا نمیدانم." خداونداورانوازش کردوگفت:"فرشته ی تو زیبا ترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی درگوش توزمزمه خواهدکردوبادقت و صبوری به تویاد خواهددادکه چگونه صحبت کنی." کودک باناراحتی گفت:"وقتی می خواهم با شماصحبت کنم چه کنم؟ " اماخدا برای این سوال هم پاسخی داشت:"فرشته ات دستهایت رادرکنارهم قرارخواهد دادکه چگونه دعاکنی." کودک سرش رابرگرداندوپرسید:"شنیده ام که درزمین انسانهای بدی هم زندگی میکنندچه کسی ازمن محافظت خواهدکرد؟" -فرشته ات ازتومحافظت خواهدکرد.حتی اگربه قیمت جانش تمام شود. کودک بانگرانی ادامه داد:"امامن همیشه به این دلیل که دیگرنمی توانم شماراببینم ناراحت خواهم بود." خداوندلبخندزدوگفت:"فرشته ات همیشه درباره من صحبت خواهد کردوبه توراه بازگشت نزدمن راخواهدآموخت.گرچه من همیشه درکنارتوخواهم بود." درآن هنگام بهشت آرام بوداماصدایی اززمین شنیده میشد.کودک میدانست بایدبزودی سفرش راآغازکند.اوبه آرامی یک سوال دیگرازخداپرسید:"خدایااگرمن باید همین حالابروم لطفانام فرشته ام رابه من بگو." خداوندشانه اورانوازش کردوپاسخ داد:"نام فرشته ات اهمیتی ندارد.تومیتوانی به راحتی اورامادرصداکنی." ![]()
![]()
:"امااین جادربهشت ، من هیچ کاری جزخندیدن وآواز خواندن ندارم واین ها برای شادی من کافی هستند .![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:20 توسط مرضیه
زندگی هدیه ایست. که فردای ان را به شما قول نداده اند. پس امروزراشادوشایسته زندگی کنید.
چون من همیشه به تو فکرمیکنم. هنگامی که قسمتی ازنعمتی به شمامی رسد، باکم شکری، باقیمانده ان رافراری ندهید.
گذشت وایثارراازخورشیدبیاموز . که شب پنهان میشود. تاماه فراموش کند؛حقیفت تلخی را که ازاونورمیگیرد.
...........از نظر آنانکه پروازنميدانند، ............... ..................................... کوچکتر به نظر ميرسی........................................
>>>>>زندگی زیباست ای زیبا؛ پسند زیبه اندیشان, به زیبایی رسند.<<<<<
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ازطرف خدا.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:39 توسط مرضیه
كوهنوردی مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد، تصميم گرفت،تنهایی از كوه بالا برود. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود،وبه جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد و مرد نميتوانست چيزي ببيند . . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد وسط زمين و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دورکمرش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند: ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده. البته . تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. - پس آن طناب رااز دور كمرت ببر!!! شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟ آیابه پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك میکنید؟
“خدايا كمكم كن”.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:27 توسط مرضیه
ای روح برتر،درراستای آرام شدن،درک شدن ودوست داشته شدن ازطرف دیگران یاریم کن،بیش ازحدتلاش نکنم.بلکه پیشقدم باشم درآرامش بخشیدن ،درک کردن، وعشق ورزیدن. زیراکه این چنین است: بدهم که دریافت کنم: ببخشم که بخشوده شوم، بمیرم که دوباره زنده شوم، وزندگی جاودان رازندگی کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 6:55 توسط مرضیه