تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


ارزویم همه سر سبزی توست

 

کـوله بارخاطراتـت را زمین بگـذار ،

بـیـا در کنار هفت سین بـنـشـیـن و خستگی در کـن ...

دهانی تازه کن با سیب سرخ و شیرین ،

چشمی روشن کن بـه نور شمع سر سفره ،

مشامی تازه کن با بوی خوش سنبل و نسیم بهاری ،

و پوست خود را با طـراوت سبزه شاداب کن ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

حالا به این تیک تاک بی وقفه گوش کـن ،

جوری که انگار تا به حال آن را نشنیده ای !

سالی دیگر می آیـد ، درنگ جایز نیست ،

کولـه بار خود را بردار و به راهت ادامه بده ...

این متنو از وبلاگ ((خلوتگاه من))کپی کردم.

لینکشودرقسمت پیوندام گذاشتم حتما یه سری بزنید تاازخجالتش دربیام.

امیدوارم سال خوبی درانتظارتون باشه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:36 توسط مرضیه


اين يك ماجراي واقعي است:

 سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

*نکته  براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

*نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

*نکته عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

*نکته محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

*نکته بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

*نکته در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها '   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

*نکته مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

 پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:1 توسط مرضیه


مرد جوانی در ارزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در ان قطعه زمین بایست من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری
من دخترم را بتو خواهم داد.
مرد قبول کرد.
در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود!!!گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله بردجوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شدگاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم.چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکردضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود
پس لبخندی زد در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کردتا دم گاو را بگیرد .

اما گاو دم نداشت
...!!!

نکته: مراقب گاوهای زندگیمان باشیم...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 21:28 توسط مرضیه


http://www.persiancards.com/previewbackup6.asp?BCOLOR=CC0000&FONTCOLOR=ffffff&SCARD=26t.gif&CARD=26.swf&TEXT=keik%20e%20khoshmaze

 

 

توشکوه عشق منی

تو فروغ چشم منی

شب وروز در فکر توام

توبلور اشک منی

توشبام توستاره ای

مثل یه عمر دوباره ای

واسه زخمای دلم یه مرحمی یه چاره ای

عشقی عشقی باچشات افسون میکنی

ماهی ماهی خودتو پنهون میکنی

اگه گفتم دوست دارم از غرورم که کم نشد

وقتیگفتم عاشقتم غم حریف دلم نشد

توبلایی یه دلربایی ،گرمی اغوش منی

یه نسیمی که جانفسایی ،توحواس وهوش منی

تودوایی خود شفایی،عطروبوی عشق منی

چه قشنگه عمق سکوتت بانگاهت حرف میزنی.

 

امروز تولد عزیزترینمه .کسی نمخواد تولدشو تبریک بگه؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:41 توسط مرضیه


 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.

يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعد از ظهر به مدت يک ساعت،به منظور تخليه ششهايش از مايعات،روي تختخواب کنار تنها پنجره اتاق، بنشيند. اما مرد ديگر،اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند، از همسرانشان؛ خانه و خانواده شان ؛شغل و دوران خدمت سربازي وتعطيلاتشان،خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛ براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طورکه مي ديد تشريح مي کرد و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود تجسم کند به سر مي برد.  

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنند و بچه ها نيز قايقهاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند. چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا ورنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبارا تجسم مي کرد. در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح داد و مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها و هفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛ سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند.

  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت.

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود.پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛ و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد.مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....

پرستار پاسخ داد: او چگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 فراموش نکن: امروز و هر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت.پس از آن خوب استفاده کن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:26 توسط مرضیه


يه روزبعد ازظهروقتی که جوباماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه، زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده .بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

جو به زن چنين گفت:" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردارباشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت روبه من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

(بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم. )

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:28 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2