|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد ....... اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این مطلب ارسالی دوست خوبم اقا یوناسه.امیدوارم خوشتون بیاد.
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند .
و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .
دوستای گلم.......همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 8:35 توسط مرضیه
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .ا مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم , اینها خراش های عشق مادرم هستند .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اقای پزشکی نویسنده محترم(( خلوتگاه من))تشکروقدر دانی منو به خاطر ارسال این مطلب پذیرا باشید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:39 توسط مرضیه
چند روز قبل از مرگ "برنارد شاو "یکی از منتقدان نزد او آمد و ضمن صحبت ، به شوخی گفت: تو بزرگترین مرد روزگاری ، فقط یک عیب داری ! " شاو " با سادگی هر چه تمامتر پرسید: چه عیبی دارم؟ "شاو " لحظه ای سکوت کرد و پرسید: تو دنبال چه چیزی میروی؟ "شاو"خندید وگفت : قضیه حل شد ، معلوم می شود هر کسی دنبال چیزی میرود که فاقد آنست.
مرد گفت:زیاد دنبال مال دنیا میروی!
منتقد گفت : من در پی فضیلت و شرف میروم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:6 توسط مرضیه
یک روز جورج بوش میهمان ملکه انگلیس بود. او از ملکه درباره رمز موفقیتش در سلطلنت سوال کرد و ملکه گفت: من سعی می کنم اطرافیانم را از میان افراد باهوش انتخاب کنم. تونی بلر جواب داد: این پسر خود من هستم. این مطلب از گروه اینترتی مبین کپی شده.www.mobin-group.com.
چطور این کار را می کنید؟با یک سوال ساد!!
در این موقع ملکه به تونی بلر تلفن زد و از او پرسید:پدر تو یک پسر دارد. مادرت هم یک پسر دارد. این پسر برادرت نیست. پس این پسر کیست؟
جورج بوش که از این کار ملکه خیلی ذوق کرده بود، در بازگشت رامسفلد را احضار می کند و همین سوال را از او می پرسد. رامسفلد چند دقیقه فکر می کند و به نتیجه نمی رسد و از بوش می خواهد که چند روز به او فرصت بدهد. بعد از تشکیل چندین جلسه باز هم به نتیجه نمی رسد. ناچار به کالین پاول زنگ می زند و از او می پرسد. کالین پاول می گوید: خوب معلوم است احمق جان، این پسر خودمم.
رامسفلد با خوشحالی به نزد بوش می رود و می گوید: جواب را پیدا کردم. این پسر کالین پاول است.
جورج بوش می گوید: نه احمق جان، این پسر تونی بلر است.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:52 توسط مرضیه |
پسر دو ساله ام نصف شب بیدار شد و ارووم صدام زد: ماما. باز بلندتر صدام زد: ماااااا مااااا.
من جوابی ندادم چون می دونستم آب می خواست و لیوان آبش کنارش بود... من خودم براش گذاشته بودم.
و باز من جوابش رو ندادم. می خواستم توجه کنه و ببینه که لیوانش کنارشه. ولی اون بدونه توجه مرتب صدام میزد و آب می خواست و کم کم همراه با بلندترشدن صداش گریه هم همراهش شد.
رفتم و لیوانش رو نشونش دادم و گفتم: عزیزم لیوانت کنارته. ببین!
خندید.
میدونید!!ً ما بنده های خدا هم همینطوریم. یک حاجتی رواز خدا می خوایم و مرتب صداش می کنیم و ازش درخواست می کنیم و پیش خودمون فکر می کنیم که خدا توجهی به نیازمون نمی کنه و حاجتمونو نمی ده.
+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 1:53 توسط مرضیه
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود. متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟" صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد: "شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟" آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند
+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:0 توسط مرضیه