تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تيرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتی سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالي گفت "توي شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که ميخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زير لبی به جانی گفت: "اردکه رو يادت مياد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتياج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جانی به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبی به جانی گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالی رفت ماهيگيری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همين منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم
ميدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلی دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کی ميخوای به سالی اجازه بدی به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!"
************ ********* ********* **
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشيد.. هرکاری که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانيت، تلخی و...) هرچی که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چيز رو ديده. همهزندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کی به شيطان اجازه ميدید به خاطر اين کارا
شما رو در خدمت بگيره!
بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه.
هميشه به خاطر داشته باشيد:
*
خدا پشت پنجره ايستاده*

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:36 توسط مرضیه


وقتي كوچك بود روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار به خانه آمد . او دم در به انتظار پدر نشسته بود .
گفت : بابا , يك سئوال بپرسم ؟
پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالي ؟
پرسيد : شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش پاسخ داد : چرا چنين سئوالي ميكني ؟
- فقط ميخواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش گفت : اگر بايد بداني خوب ميگويم , ساعتي
20
دلار .
پسرك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد , بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود لطفاً 10 دلار به من بدهيد ؟
پدر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من پول بگيري , سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي ! من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم .
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست .
پدر نشست و باز هم عصباني تر شد . پيش خودش گفت : چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول از من چنين چيزي بپرسد ؟ بعد از حدود 1 ساعت آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نيازداشته . بخصوص اينكه خيلي كم پيش ميايد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي , بگير .
پسرك خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير 2 اسكناس 5 دلاري مچاله شده درآورد. پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشته , دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟
پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20 دلار دارم . بابا , آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه بياييد و با ما شام بخوريد ؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:56 توسط مرضیه


دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد !
سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
بعد زن بطری را به مرد داد .
مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید.
بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.
مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!
زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم . 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:41 توسط مرضیه


من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،

تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

***گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:1 توسط مرضیه


خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست   دوست داشتن داشتنی هاست....

***خانه ای خواهم ساخت***

 

************* آسمانش آبی *************

** بازباشدهمه پنجرهایش به پذیرایی نو ر**

******* ساحت باغچه اش پرزنسیم *******

**********  حوض ماهی پرآب ***********

******** قامت پاک درختانش سبز ********

**** وتوراخواهم خواندکه کنارم باشی *****

****** سینه آینه تصویرتورامی جوید ******

********** که درآیی چون نور ***********

************ توبدین خانه بیا ************

*********** درخیابان امید  **************

************ کوچه باورسبز *************

********** نبش میدان صبوری ***********

**************** آن جا ****************

********** خانه ای خواهی یافت *********

******** سردرخانه چراغی روشن ********

******** روی سکویش گلدان گلی ********

******** در دل خانه اجاقی دلگرم *********

* باحضورتودراین خانه چه جشنی برپاست *

آسمان شب این خانه پرازچشمک ومهتاب ونسیم

********* ناودانش پرموسیقی اب *********

************ ای سراغازامید ************

************ توبدین خانه درآ ************

******** من به دیدار تو می اندیشم ********

********* وبه ارامش بودن باتو**********

**************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:40 توسط مرضیه


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود (پدر)

 با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با)مینا) پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.

مینابه من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.

مینا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و مینابهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.

 يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،((نیما))

پاورقي : پدر: هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه  محمد.

فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.

 دوسِت دارم! هروقت خونه براي اومدن امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:17 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2