|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر ![]()
!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:55 توسط مرضیه
روزی پسربچه ای درخیابان سکه ای یک سنتی پیداکرداوازپیداکردن این پول ان هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شدبقیه روزهاهم باچشمانی باز سرش رابه سمت پایین بگیرد.(برای پیداکردن گنج) اودرمدت زندگیش296سکه ی یک سنتی،48سکه ی5سنتی،19سکه ی ده سنتی،16سکه ی بیست وپنج سنتی،2سکه ی نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی درمجموع13دلارو 26سنت. دربرابربدست آوردن این13دلارو26سنت،اوزیبایی دل انگیز31هزارو369طلوع خورشید،درخشش157رنگین کمان ومنظره ی درختان افرا در پاییزرا از دست داد. اوهیچگاه حرکت ابرهای سفیدرابرفراز آسمان درحالی که ازشکلی به شکل دیگردرمی امدندرا ندید. پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشیدولبخندهزاران رهگذر،هرگز جزیی از خاطرات اونشد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:42 توسط مرضیه
دو مرد ماهیگیر در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از انها ماهیگیر با تجربه بود اما دیگری نه... هر بار که ماهیگیر با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت انرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند. اما دیگری به محض گرفتن یه ماهی بزرگ سریع اونو تو دریا می انداخت. ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید ان مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود... پس از مدتی از او دلیل کارش راپرسید. مرد جواب داد : اخر تابه ی من کوچک است!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:28 توسط مرضیه