تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


دوستم رویادودختردبیرستانی داشت که برای بارسوم حامله شد.(یک پسرزیباوسالم.)

یک اتفاق خیلی خوب برای همه ی ما بود وبا گذرزمان مابیشتربه ارزش این پسرمتفکروشیرین زبان شادوسرحال پی میبردیم.

یک روزوقتی بهزادپنج ساله بود همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفت.

دربین راه بهزاد ازمادرپرسید:مامان توچند ساله بودی که من به دنیا امدم؟

رویاکه ازسوال پسرکوچولوتعجب کرده بود گفت:سی وشش ساله.

چرا این سوال را پرسیدی عزیزم؟بهزادجواب داد:چقد شرم آور!!!

رویا که حسابی گیج شده بودپرسید:برای چه این حرفو میزنی بهزاد؟

بهزادباچشمان کوچولویی که مملوازعشق بود گفت:

به همه ی این سالهایی فکر میکنم که همدیگر را نمیشناختیم!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:48 توسط مرضیه


سلام خدمت تمامی خواننده های مهربون خلوتکده:

ازحضورگرم وبامحبت تک تک شما عزیزان نهایت تشکروقدردانی رو دارم.

امیدوارم لطف ورحمت خدا شامل حال تک تک شما مهربونای عزیزبشه وبه ارزوهای قلبتون که حتما سلامتی دراولویت قرارداره برسین.

خوشحالم درجمع کسانی قرارگرفتم که لبریزازاحساس وعشق وعلاقه وایمان هستن.

کامنتهای گرم شما مرحم خوبی بود.میخوام ازتک تکتون یه تشکرکوچولوکنم.پس به ترتیب کامنتا شروع میکنم.

از اقاکامران که جدیداخواننده ی وبلاگ شدن ممنونم. به قول ایشون انشالله به زودی یکی ازپستهای خلوتکده خبربهبودی این عزیز باشه.

 ازاقا "فرهاد"خواننده قدیمی خلوتکده به خاطرنظرشون دررابطه باعکس که کمک زیادی به زیبایی پست کردومطالب قشنگی که ازدکترشریعتی والهی قمشه ای برامون کامنت گذاشتن تشکروقدردانی میکنم.جمله ای که ازمولانوشته بودین کاملاگویا بود. ممنونم.

ازآقانیمای گل که اهنگ وبلاگ کارایشونه به خاطرلطفش وارسال مطلب قشنگشون سپاسگذارم.

ازآقای شکیبا به خاطردعای معروف وتاثیرگذار"اللهم اشفع کل المریض"ممنونم.من خیلی بهشون زحمت میدم.

اززهراگلی وفاطمه خانومی عزیزم که دست خالی نیومدن هم به خاطرلطفشون ممنونم.عزیزانم منم بهتون افتخارمیکنم.

ازآقای افروزهم به خاطرشعرزیباودعایی که برای همه کرده بودن ممنونم.

ازآقا محمدهمیشه چشم براه هم به خاطرافتخاری که درکارهای خیرمیکنند ممنونم.

ازآقاوحیدکه خواننده ی جدیدخلوتکده هستند هم تشکرمیکنم.

ازپرتوی عزیزم که نماینده ی علی اقاست هم ممنونم.این علی اقا منو مامان خطاب میکنه.امیدوارم هرجا هست موفق وسلامت باشه.

ازندای گلم که "امن یجیب مضطر اذا دعا" را 120 بار براش خونده هم نهایت تشکررو دارم.

ازآقای دهدارکه موردلطف خداقرارداره وخداهمیشه بهش توجه میکنه هم تشکرمیکنم.وبه نمایندگی ازهمه ی دوستان ازشون میخوام حالاکه اینقدپیش خدا عزیزه مارو هم دردعا هاش یاد کنه.

وامافرهود گل که باکپی این پست دروبلاگ خودش مخاطب بیشتری برای دعای این عزیز جذب کرد ممنون وسپاسگذارم.کارش قابل تحسینه.

ازعلی اقا که اولین باره کامنت میزاره هم ممنونم.(دوست اقافرهود)

وامامعصومه عزیزم که درخواست این پستو کرده بودن.عزیزم میخوام برای این دوستان به قول خودت خوش قلب ودل پاک پیش حضرت معصومه دعاکنی.ازش بخوای همیشه سلامت باشنو به ارزوهای قلبشون برسن.

ارغوان عزیزم من درجواب ارزویی که کردی فقط میگم"امین"به خاطرحضورت ممنونم.

ازخواننده ی محترمی که رازگل سرخ اسمشونه هم ممنونم.

ازهستی عزیزمم به خاطراینکه براش دعا میکنه هم ممنونم.

ازعباس اقای گل،دادش عزیزوهمیشه همراهمم ممنونم.این عباس اقایکی ازمشوقای خوب منه که جدیدا پیشنهادداده تووبلاگ ازجوک هم استفاده کنم.رونظرش فکرکردم وتصمیم گرفتم ازاین به بعدادامه مطلبو به جوک ومتنهای کوتاه بزرگان اختصاص بدم.منم برات ارزوی سلامتی میکنم.

ازالیشیای عزیزم هم ممنونم که به من لطف دارن.الیشیاچون خودش مهربونه همه رومثل خودش میبینه.

ازعلی اقای گل که یه خورده دیرسرزدن هم نهایت تشکرو دارم.

ازامیراقاباوبلاگ قشنگی که دارن هم تشکرمیکنم.

 

***وتو خواننده ی عزیزی که بعدازگذاشتن این پست اومدی وبرای اون عزیز دعا کردی.ازتوهم ممنون وسپاسگذارم.درسته که اسمت اینجاذکرنشده ولی شاید به امیدخداوبه قول ارغوان عزیزم خدا این پست منو خوندوموردتوجهش قرارگرفتی!!!

_______________________________________________

روزی مردی عقربی رادیدکه درون اب دست وپامیزند.اوتصمیم گرفت عقرب رانجات دهد،اماعقرب انگشت اورانیش زد.

مردبازهم سعی کردتاعقرب راازاب بیرون بیاورد،اماعقرب باردیگراورا نیش زد.

رهگذری اورادیدوپرسید:برای چه عقربی را که نیشت میزندنجات میدهی؟

مردپاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

چراباید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب نیش میزند.

عشق ورزی رامتوقف نسازولطف ومهربانی خودرادریغ مکن.حتی اگردیگران تورا بیازارند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:2 توسط مرضیه


سلامی گرم خدمت تمامی خواننده گان محترم خلوتکده.

امیدوارم که درپناه منان مهربان،شادوسلامت وبانشاط باشید.

این هفته به دلیل افی که یکی ازنویسندگان وبلاگ برام گذاشته بودمجبورشدم زودترازموعدمقرربروزبشم.

تواین اف این دوست عزیزم ازم درخواست کرده تا ازتمامی خوانندگان خلوتکده خواهش کنم تابرای عزیزی که مبتلا به یه بیماریه دعاکنید.

منم قبول کردم که این پستو به اون عزیزاختصاص بدم که به دعای ما نیازداره.

حالاچرا قبول کردم؟؟؟چون اغلب خواننده های خلوتکده جوونن.دلشون پاکه.همنوع دوستن.

چرا اینو میگم ؟چون تقریبا باهمتون اشنایی دارم.کامنتاتون نهایت عشق وعلاقه وصفاوصمیمیت وایمانو...میرسونه.درسته که گاهی بعضیاتون شیطونی میکنید.

ولی وقتی احساس میکنیداین شیطونی باعث رنجش شده عذرخواهی میکنید.

این ادب و محبت شمارومیرسونه که حاضرنیستین دل کسی ازتون برنجه.

پس شما دقیقا همون کسایی هستین که میدونم خدابهتون توجه داره وبه حرفاتون گوش میده.

شب جمعه بهترین فرصت برای دعاست.ازهمه ی شما مهربونای گلم التماس میکنم برای همه ی مریضها مخصوصا این مریض عزیز دعا کنید.

ازاینکه به من محبت دارین وباکامنتهای زیباتون بهم دلگرمی میدین نهایت تشکررودارم.

به امید اینکه هیچوقت دچارهیچ مشکلی نشین وهمیشه

 تنتون سالم لبتون خنده ودلتون شاد باشه.

گردلشکسته ای دعا گویتان شود  به که خود نشسته ویک عمردعاکنید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:13 توسط مرضیه


درشهرکوچکی دراسپانیامردی به نام "جورچیو" باپسرش" پاکو"دعوای سختی کرد.

فردای ان روز متوجه شدکه "پاکو"ازخانه فرارکرده است.وهیچ کدام ازاعضای خانواده ودوستانش نیزاطلاعی ازجای او ندارند.

"جورجیو"بسارغمگین بود.

فهمیدکه دردنیاهیچ کس به اندازه پسرش برای او ارزشی ندارد.

تصمیم گرفت که همه چیز را ازاول شروع کند.

پس به بزرگترین ومشهورترین مغازه شهررفت واطلاعیه ای را برروی دیوارآن زد.

"پسرم پاکو به خانه ات برگرد.دوستت دارم.فرداصبح همین جا به دنبالت میایم."

صبح روزبعد"جرجیو"به ان مغازه رفت ودیدکه هفت پسربه نام "پاکو"که ازخانه هایشان فرار کرده بودندبه ندای عشق اوپاسخ دادند وبه انجا امده اند

وارزو کرده بودند که این نوشته ازجانب والدین انها باشد.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط مرضیه


در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود .

روي صندلي جلويي پسري نشسته بود که فقط مي توانست نيمرخش را ببيند که داشت از پنجره بيرون را نگاه مي کرد .

 باز دوباره خیالاتش رو شروع کرد:چه پسر زیبایی ! حتي از نيمرخ هم معلومه .... اون موهاي مرتب شونه شده .... حتماً ادوکلن خوشبويي زدی ...چقدر اين عينک آفتابي بهش مي آد ... يعني داره به چي فکر مي کنه ؟ آدم که اينقدر سمج به بيرون خيره نمي شه ! لابد داره به  برنامه فرداش برای دانشگاه فکر می کنه  ! .... آره . حتماً همينطوره .

 مطمئنم دانشگاه فوق العاده ای میره. ( کمي احساس حسادت ! )..... مي دونم پسر يه پولداره که يه « ب ام و » آلبالويي داره  .... با دوستش قرار مي ذاره که با هم برن شام بخورن . کلي با هم مي خندن و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن .....  کافي شاپ .... اسکي .... چقد خوشبخته ! يعني خودش مي دونه ؟ مي دونه که بايد قدر زندگيشو بدونه ؟ ......
دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد
کاش پسر زودتر پياده مي شد !
ايستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جايش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تيپ بود . با گامهاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثي کرد و چيزي را که در دست داشت باز کرد ... يک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه اي باريک به هم پيوستند و يک عصاي سفيد رنگ را تشکيل دادند .

ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:7 توسط مرضیه


درزمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی رادروسط جاده قراردادوبرای این که عکس العمل مردم راببیندخودش رادرجایی مخفی کرد.

بعضی ازبازرگانان وندیمان ثروتمندسلطان،بی تفاوت ازکنارتخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولندمیکردند که این چه شهریست که نظم ندارد.حاکم این شهرعجب مردبی عرضه ای است و....

باوجود این هیچکس تخته سنگ را ازوسط برنمیدا شت.

نزدیک غروب،یک روستایی که پشتش بارمیوه وسبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش رازمین گذاشت وباهرزحمتی بودتخته سنگ راازوسط جاده برداشت وان را کناری قرارداد.ناگهان کیسه ای را دیدکه زیر تخته سنگ قرارداده شده بود،کیسه رابازکردوداخل ان سکه های طلا ویک یادداشت پیداکرد.

سلطان دران یادداشت نوشته بود:هرسدومانعی میتواند یک شانس برای تغییرزندگی انسان باشد.

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:49 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2