تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


فرشته ای پیش خدا رفت و گفت: خدایا اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. میخواهم زمین را ازنزدیک ببینم..
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت:

بالهایت رابه امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.
این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.
نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود.

-----------------------------------------------------------------------------

این داستان زیباارسالی دوست خوبم اقای شکیباست. http://www.kfm.blogsky.com/

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط مرضیه


پسرکوچکی درمزرعه ای دوردست زندگی میکرد.

اوهروزصبح قبل ازطلوع خورشید ازخواب بر می خواست وتاشب به کارهای سخت روزانه مشغول می شد.

هم زمان باطلوع خورشیدازنرده هابالامی رفت تااندکی استراحت کند.

دردوردست هاخانه ای باپنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کردوباخودفکرمی کرد:

چقدرزندگی دران خانه باوسایل شیک ومدرنی که بایدداشته باشد لذت بخش وعالی خواهدبود.

باخود می گفت:"اگر آنهاقادرندپنجره های خانه ی خودرا ازطلابسازندپس سایراسباب خانه حتمابسیارعالی خواهدبود.

بالآخره یک روزبه آنجامیروم وازنزدیک انرامی بینم."

یک روزپدربه پسرش گفت:به جای اوکارهارا انجام می دهدواومی توانددرخانه بماند.

پسرهم که فرصت رامناسب دیدغذایی برداشت وبه طرف آن خانه وپنجره های طلایی رهسپارشد.

راه بسیار طولانی تراز آن بودکه تصورش راکرده بود.

بعدازظهربودکه به آنجارسیدوبانزدیک شدن به آن خانه متوجه شدکه ازپنجره های طلایی هیچ خبری نیست

ودرعوض خانه ای بسیاررنگ ورو رفته وبانرده های شکسته دید.به سمت درقدیمی رفت وآن رابه صدادرآورد.

پسربچه ای مانند خودش درراگشود.سوال کردکه آیاآن خانه ی پنجره طلایی رادیده است یاخیر؟

پسرک پاسخ مثبت دادواورابه سمت ایوان برد.درحالی که آنجه می نشستند نگاهی به عقب انداخت

 ودرانتهای همان مسیری که طی کرده بودوهمان زمان باغروب آفتاب،

خانه ی خودشان رادید که باپنجره های طلایی میدرخشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستای عزیزم یه هفته نیستم برگشتم جواب کامنتارو میدم.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:9 توسط مرضیه


مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-
جرج از خانه چه خبر؟
-
خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-
سگ بيچاره؟!!پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-
پرخوري قربان!
-
پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-
گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-
اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-
همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-
چه گفتي؟همه آنها مردند؟
-
بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-
براي اينكه آب بياورند قربان!
-
گفتي آب!! آب براي چه؟
-
براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-
كدام آتش را؟
-
آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-
پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-
فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-
گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-
شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-
مادرم هم مرد؟
-
بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-
كدام حادثه؟
-
حادثه مرگ پدرتان قربان!
-
پدرم هم مرد؟
-
بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-
كدام خبر را؟
-
خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

شما چطوری خبرهای ناگوار رواطلاع میدین؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:17 توسط مرضیه |


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .

 تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه ميشود

و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ،

زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود

 با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود

تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد .

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند

و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي .

راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .

 من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه .

 فردا ميبينمت .

 اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .

 واي چه قدر اينجا گرمه  !!!

 

برای خوندن اس.ام.اس.وجملات بزرگان به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:23 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2