![]() |
![]() |
|
| هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است |
|
ساعت 12شب بود. دونوجوان 1۲ساله براثرشکنجه وحشتناک اسرائیل جان باخته بودند.خانواده این دوجوان بی قراری میکردند. با دیدن تصاویرجنایتهای اسرائیل دچاراندوه وناراحتی فراوان شد. یه لحظه خودشو جای مادراین دوجوون گذاشت.نمیتونست تحمل کنه.دگرگون و بی قرارشد اشک تمام پهنای صورتشو پوشوند. تصمیم گرفت برای اینکه اروم بشه نماز بخونه .نمازوکه شروع کرد اشکاش تمومی نداشت . درپایان نمازش شروع به دعا خوندن کرد. شب سختی رو گذروندبه درگاه خدا التماس کردوخواستارازادی فلسطین شد. برای نمازصبح بیدارشد حالش تغییرنکرده بود نمازصبحشوبادعاوگریه خوند. پلکاش به خاطرگریه زیادخسته شدندوخوابش برد. درعالم رویا خودشو مقابل یه دربزرگ و مجلل دید که عده ای پشت درانتظارمیکشیدند. ازیکی از منتظران پرسید:منتظرچی هستین؟منتظرگفت:پشت این درخداست. منتظریم ببینم خداکی روبه صحبت باخودش دعوت میکنه. یکهو دربازشدزن که روبروی درایستاده بودسالن بسیاربزرگ وزیبایی رودید ازپنجره ی سمت چپ سالن که دیده نمیشدافتاب کف سالن پهن شده بود. یه دفعه زن متوجه شدافرادی که منتظربودند دربرارش تعظیم کردند وبادست به حالت احترام به او اشاره کردند که وارد سالن شود. انگارخداخواسته بودتابااوصحبت کند.ناگهان غمی وجودشو پرکرد درحالی که گریه میکرد گفت: من!!من!!باخداصحبت کنم؟؟چطوری؟ لیاقت صحبت باخدارو درخودش نمیدید واین احساس باعث ناراحتی واندوه گریه اوشد. یکهو ازخواب پریدهنوزداشت گریه میکرد.عجب خوابی بود... باخودش شروع به تعبیرخواب کرد حتما این دری که بروم باز شده معنیش اینه که فلسطین ازدست قاصبینش ازاد میشه به این امیدهرروزمنتظرخبرازادی فلسطین بوداخباروبادقت گوش میکرد. ولی دوماه گذشت وهیچ خبری ازازادی نبود. روزی تلفن خونه به صدادراومد.پشت تلفن همسرش بود که ازش میخواست به بانک بره وفیش حج رودریافت کنه.باورش نمیشد حج.... وقتی درمسجدالنبی برای اقامه نمازرفته بودعین نوری روکه درعالم رویا دیده بودرو درکف مسجد دید ووقتی دربرابرخانه خداقرارگرفت متوجه شدهمون دربزرگیه که درعالم رویا دیده بود. به این نتیجه رسید که یکشب همدردی با مردمی که درزیربارظلم تجاوزگران قرارگرفته اندپاداش عظیمی دربرداشته. وخوشا به حال کسانی که تمام عمرشونو به همدردی بامظلومان سپری میکنند. --------------------------------------------------------------------------------------- دوستان مهربونم این اتفاق واقعی بودکه براتون نوشتم این روزا بهترین فرصت برای دعاست مریضا،مظلوما،گناهکارا،حاجتمندا،اسرا،جوونا...روفراموش نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:35 توسط مرضیه |
|
|
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند. مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : **آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم.** مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت :* ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.* خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشدو با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : **ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.** مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.
نکته:*** فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.*** |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:36 توسط مرضیه |
|
|
يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك ورمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت: چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان :مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!! ----------------------------------------------------- این داستانو ازوبلاگ( http://art-fun.blogfa.ir/ ) کپی کردم. اگه به وبلاگش سربزنین پشیمون نمیشین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:33 توسط مرضیه |
|
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عميق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست ، شما به زودی خواهيد مرد . اما قورباغه های دیگر ، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد . هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد . وقتی بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" معلوم شد که قورباغه ناشنواست . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط مرضیه |
|
نمیدونم ازکدوم ستاره،میبینی منو چشماتو میبندی و،دوباره میبینی منو پره بغض جمعه های ناگزیروبی صدام خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام. توی کوره راه چشمات،عطربارون بوی سیبی واسه عاشقونه موندن،توهمون حس غریبی توهمون حس غریبی،که همیشه بامنی توبهونه ی هرعاشق،واسه زنده موندنی میدونم هنوزاسیرم،توحصارلحظه ها کاش میشد بایه اشاره ی تو ازادمی شدم. باتوام، که گفته بودی غصه هام تموم می شه پس کجایی؟؟؟ که بیایی منوبگیری ازخودم ناجی ترانه ها،منو به واژه ها ببخش این حقیروبه سخاوت نگاهتون ببخش.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:35 توسط مرضیه |
|
|
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود. بعداًفهميدم که چشماش چپه وداشته پيکان 57 رينگ اسپرت دومتر اونورتررونگاه ميکرده! يه آه از ته دل کشيد. بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره. بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود. بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!! آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد. بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست. اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود. بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره. سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام. بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم. بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت. بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره. بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود. بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ... بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود. بعداً فهميدم دسشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم. ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود. بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده! بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو موبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد! بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه موبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش! نکات مهم: سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 7:25 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|