تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


 

سلام وعرض ادب دارم خدمت خواننده های محترم وعزیز خلوتکده.

ازاینکه همیشه همراه خلوتکده هستید وباکامنتای زیباتون موجب دلگرمیم میشین ممنونم.

امیدوارم هرجا که هستین درپناه خداوندمهربون موفق وسلامت باشید.

در20تیرماه امسال یکی ازبزرگترین ارزوهام این بود که بااین پستی که امروز میخونیدبروز شم.

وامروزبه این ارزو رسیدم."شایدم عیدیمو گرفتم."

اگه یادتون باشه در20تیرماه امسال دوست عزیزم"معصومه خانوم" ازم درخواست کرد برای دوستی جوون وعزیز ارزوی سلامتی کنم.منم روچشم گذاشتمو این ارزو رو دریکی ازپستهای خلوتکده با عنوان "التماس دعا"قرار دادم.وازدوستان عزیزم که یقین داشتم دل پاکی دارن وموردتوجه کریم بی نیازهستند خواستم برای این عزیز دعاکنن.دوستان استقبال کردندوهرکدوم به نحوی جواب درخواستمو دادن.که من درپست29تیرماه بهشون اشاره کردم.

اون دوستانی که خیلی وقته همراه خلوتکده هستند حتما اون پستو به یاد دارن واون دوستانی هم که تازه خواننده ی وبلاگ شدن میتونن بامراجعه به پست20تیرماه و29تیرماه متوجه مطلب بشن.

دیگه فکرمیکنم متوجه شده باشین چی میخوام بگم!!!!!

اومدم بگم دعاهامون نتیجه داد.اون دوست عزیزمون سلامتیشو بدست اورد.

من ازشنیدن این خبر به چنددلیل خیلی خوشحال شدم.

اول اینکه این جوون مهربونکه شنیدم دل پاکی داره سلامتیشو به دست اورده.

دوم اینکه به قول ارغوان عزیزم خدا به خلوتکده سرزده ودعاهامونو خونده.

سوم اینکه دربین دوستانی قرارگرفتم که دعاهاشون میتونه ناممکنوممکن کنه.

ازهمه ی شمادوستان خوب و صمیمی وهمراهم ممنونم.امیدورام هرچی ازخدا میخوایین بهتون بده.

من درتمامی لحظاتی که مشغول دعامیشم امکان نداره شماهاروفراموش کنم.

براتون بهترینهارو ارزو میکنم.

این پستو گذاشتم تا هم بااین خبر خوشحالتون کنم هم بهتون بگم خودتونو دست کم نگیرین شماها دردرگاه خدا خیلی عزیزین.

با یه ایمیل ازاین دوست عزیزم خواستم که اجازه بده ادرسشوبزارم تو وبلاگ تا دوستان بتونن باهاش ارتباط برقرار کنندوجویای حالش بشن.ایشون هنوز به من جوابی نداده اگه راضی شد حتما ادرسشو براتون میزارم.

اقای افروز جمله ای رو دروبلاگشون نوشتن که فکرمیکنم برای پایان این پست مناسب باشه.

 

"خدای ما خدای کریمیست که هیچ کاری بر او دشوار نیست"

 

 

کشتی درطوفان شکست وغرق شد.

فقط دو مردتوانستندبه سوی جزیره ی کوچک بی آب وعلفی شنا کنند و نجات یابند.

دونجات یافته دیدندهیچ نمی توانندبکنندباخودگفتتندبهتراست ازخدا کمک بخواهیم.

دست به دعاشدند.برای اینکه ببیننددعای کدام بهترمستجاب می شودبه گوشه ای ازجزیره رفتند.

نخست ازخداغذاخواستند.فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن را خورد سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.هفته ی بعد مرداول ازخدا همسروهمدم خواست فرداکشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید درسمت دیگرمرددوم هیچ کس را نداشت.

مرداول ازخداخانه لباس وغذای بیشتری خواست فردا بصورتی معجزه وارتمام چیز هایی که خواسته بود به اورسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخرمرداول ازخدا کشتی خواست تا اووهمسرش را با خود ببرد.فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم با همسرش ازجزیره برود.

پیش خود گفت:مرد دیگرحتماشایستگی نعمت های الهی را ندارد چرا که در خواست های او پاسخ داده نشده.(پس همین جا بماند بهتر است).

زمان حرکت کشتی ندایی ازآسمان پرسید:"چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟"

پاسخ داد:"این نعمت هایی که به دست آورده ام همه را خود در خواست کرده ام در خواست های او که پذیرفته نشده.پس لیاقت این چیز ها را ندارد."

ندا مرد را سرزنش کرد:"اشتباه می کنی زمانی که تنهاخواسته ی او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید."

مرد باحیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ازمن خواست که تمام خواسته های تورااجابت کنم.

 

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست.نتیجه ی دعای دیگران برای ماست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:42 توسط مرضیه


عیدتان مبارک.

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

دختري كه بايداوراراه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت ووقتي نام اورانيافت اورابه دوزخ فرستاد.
دردوزخ هيچ كس ازآدم دعوت نامه ياكارت شناسايي نمي خواهد هركس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .

مرد وارد شد و آنجا ماند.  

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:

آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته وبه حرفهاي ديگران گوش مي دهد،در چشم هايشان نگاه مي كند،

به درد و دلشان مي رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند،هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

با چنان عشقي زندگي كن كه:

حتي اگربنابه تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

  

 نوشته ی"پائولوکوئیلو"

 

============================================

عاشقان عیدتان مبارک باد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:22 توسط مرضیه


مردي در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان به آسمان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند .

هنگام ورود،دسته بزرگي ازفرشتگان راديدكه سخت مشغول كاربودند.

مرد از فرشته‌اي پرسيد : شماچكار مي كنيد ؟
فرشته جواب داد :
ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد

به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه ازدسته ی قبل پرتلاش تربودند.

مردبه یکی ازفرشتگان این دسته گفت: شماچكار مي كنيد ؟
 فرشته با عجله گفت : ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.
مرد كمي جلوتر رفت ودسته ی کوچکی از فرشتگان را ديد كه بيكار نشسته بودند!!
مرد با تعجب از فرشته ای پرسيد : شما چكار مي كني وچرابيكاريد ؟
فرشته جواب داد : منتظریم مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده،

جواب تصديق دعارا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :
  خدايا متشكريم.

 

این مطلب ارسالی دوست عزیزم ریماست.که باعنوان مرگ گلبرگهای مریم بهش لینک دادم.ازش

به خاطرارسال این مطلب زیبا تشکرمیکنم.

===========================================

 

فرشته ها آمده اند پایین همه جا پر از فرشته است از کنارت که رد می شوند می فهمی؟

اسمت را که صدا می زنند می شنوی؟

دستشان را که روی شانه ات می گذارند حس می کنی؟

راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟

دعاهایت را آماده گذاشته ای؟

آرزوهایت را مرور کرده ای؟

می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟

می آیند و برایت سوغاتی می آورند پیرهن تازه ات را .

خدا کند یک هوا بزرگ تر شده باشی

می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند

می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.

 

===========================================

 

اگه دراین شبهای مبارک سرسجاده ی سبز دل مهربونت لرزید!وقطره اشکی

 گوشه ی چشمهای پاکت رونمناک کردبه یاد ماهم دستی به آسمون بلندکن شاید

خدابه حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش گوشه ی چشمی هم به ما بندازه.

التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:30 توسط مرضیه


معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید،سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده.

به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟»

بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

«این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید

و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید.

حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
__________________________________________________

این داستانک ازوبلاگ دوست عزیزی کپی شده که لینکشودرقسمت پیوندابه نام**دانشجوی سابق جناب سروان اکنون** قرار دادم.

ادرس نداشت که ازش اجازه بگیرم وقسمت نظراتش رو هم بسته ونمیشه باهاش ارتباط برقرارکرد.امیدوارم این جسارت منو ببخشه. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:41 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2