![]() |
![]() |
|
| درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است. |
|
سلام وعرض ادب دارم خدمت خواننده های محترم وعزیز خلوتکده. ازاینکه همیشه همراه خلوتکده هستید وباکامنتای زیباتون موجب دلگرمیم میشین ممنونم. امیدوارم هرجا که هستین درپناه خداوندمهربون موفق وسلامت باشید. در20تیرماه امسال یکی ازبزرگترین ارزوهام این بود که بااین پستی که امروز میخونیدبروز شم. وامروزبه این ارزو رسیدم."شایدم عیدیمو گرفتم." اگه یادتون باشه در20تیرماه امسال دوست عزیزم"معصومه خانوم" ازم درخواست کرد برای دوستی جوون وعزیز ارزوی سلامتی کنم.منم روچشم گذاشتمو این ارزو رو دریکی ازپستهای خلوتکده با عنوان "التماس دعا"قرار دادم.وازدوستان عزیزم که یقین داشتم دل پاکی دارن وموردتوجه کریم بی نیازهستند خواستم برای این عزیز دعاکنن.دوستان استقبال کردندوهرکدوم به نحوی جواب درخواستمو دادن.که من درپست29تیرماه بهشون اشاره کردم. اون دوستانی که خیلی وقته همراه خلوتکده هستند حتما اون پستو به یاد دارن واون دوستانی هم که تازه خواننده ی وبلاگ شدن میتونن بامراجعه به پست20تیرماه و29تیرماه متوجه مطلب بشن. دیگه فکرمیکنم متوجه شده باشین چی میخوام بگم!!!!! اومدم بگم دعاهامون نتیجه داد.اون دوست عزیزمون سلامتیشو بدست اورد. من ازشنیدن این خبر به چنددلیل خیلی خوشحال شدم. اول اینکه این جوون مهربونکه شنیدم دل پاکی داره سلامتیشو به دست اورده. دوم اینکه به قول ارغوان عزیزم خدا به خلوتکده سرزده ودعاهامونو خونده. سوم اینکه دربین دوستانی قرارگرفتم که دعاهاشون میتونه ناممکنوممکن کنه. ازهمه ی شمادوستان خوب و صمیمی وهمراهم ممنونم.امیدورام هرچی ازخدا میخوایین بهتون بده. من درتمامی لحظاتی که مشغول دعامیشم امکان نداره شماهاروفراموش کنم. براتون بهترینهارو ارزو میکنم. این پستو گذاشتم تا هم بااین خبر خوشحالتون کنم هم بهتون بگم خودتونو دست کم نگیرین شماها دردرگاه خدا خیلی عزیزین. با یه ایمیل ازاین دوست عزیزم خواستم که اجازه بده ادرسشوبزارم تو وبلاگ تا دوستان بتونن باهاش ارتباط برقرار کنندوجویای حالش بشن.ایشون هنوز به من جوابی نداده اگه راضی شد حتما ادرسشو براتون میزارم. اقای افروز جمله ای رو دروبلاگشون نوشتن که فکرمیکنم برای پایان این پست مناسب باشه. "خدای ما خدای کریمیست که هیچ کاری بر او دشوار نیست"
کشتی درطوفان شکست وغرق شد. فقط دو مردتوانستندبه سوی جزیره ی کوچک بی آب وعلفی شنا کنند و نجات یابند. دونجات یافته دیدندهیچ نمی توانندبکنندباخودگفتتندبهتراست ازخدا کمک بخواهیم. دست به دعاشدند.برای اینکه ببیننددعای کدام بهترمستجاب می شودبه گوشه ای ازجزیره رفتند. نخست ازخداغذاخواستند.فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن را خورد سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.هفته ی بعد مرداول ازخدا همسروهمدم خواست فرداکشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید درسمت دیگرمرددوم هیچ کس را نداشت. مرداول ازخداخانه لباس وغذای بیشتری خواست فردا بصورتی معجزه وارتمام چیز هایی که خواسته بود به اورسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخرمرداول ازخدا کشتی خواست تا اووهمسرش را با خود ببرد.فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم با همسرش ازجزیره برود. پیش خود گفت:مرد دیگرحتماشایستگی نعمت های الهی را ندارد چرا که در خواست های او پاسخ داده نشده.(پس همین جا بماند بهتر است). زمان حرکت کشتی ندایی ازآسمان پرسید:"چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟" پاسخ داد:"این نعمت هایی که به دست آورده ام همه را خود در خواست کرده ام در خواست های او که پذیرفته نشده.پس لیاقت این چیز ها را ندارد." ندا مرد را سرزنش کرد:"اشتباه می کنی زمانی که تنهاخواسته ی او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید." مرد باحیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ازمن خواست که تمام خواسته های تورااجابت کنم. باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست.نتیجه ی دعای دیگران برای ماست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:42 توسط مرضیه |
|
|
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايداوراراه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت ووقتي نام اورانيافت اورابه دوزخ فرستاد. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند،هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: با چنان عشقي زندگي كن كه: حتي اگربنابه تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. نوشته ی"پائولوکوئیلو" ============================================ عاشقان عیدتان مبارک باد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:22 توسط مرضیه |
|
|
مردي در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان به آسمان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند . هنگام ورود،دسته بزرگي ازفرشتگان راديدكه سخت مشغول كاربودند. مرد از فرشتهاي پرسيد : شماچكار مي كنيد ؟ به خداوند تحويل مي دهيم. مردبه یکی ازفرشتگان این دسته گفت: شماچكار مي كنيد ؟ جواب تصديق دعارا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند . این مطلب ارسالی دوست عزیزم ریماست.که باعنوان مرگ گلبرگهای مریم بهش لینک دادم.ازش به خاطرارسال این مطلب زیبا تشکرمیکنم.
=========================================== فرشته ها آمده اند پایین همه جا پر از فرشته است از کنارت که رد می شوند می فهمی؟ اسمت را که صدا می زنند می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند حس می کنی؟ راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟ می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغاتی می آورند پیرهن تازه ات را . خدا کند یک هوا بزرگ تر شده باشی می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است. =========================================== اگه دراین شبهای مبارک سرسجاده ی سبز دل مهربونت لرزید!وقطره اشکی گوشه ی چشمهای پاکت رونمناک کردبه یاد ماهم دستی به آسمون بلندکن شاید خدابه حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش گوشه ی چشمی هم به ما بندازه. التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:30 توسط مرضیه |
|
|
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید،سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ این داستانک ازوبلاگ دوست عزیزی کپی شده که لینکشودرقسمت پیوندابه نام**دانشجوی سابق جناب سروان اکنون** قرار دادم. ادرس نداشت که ازش اجازه بگیرم وقسمت نظراتش رو هم بسته ونمیشه باهاش ارتباط برقرارکرد.امیدوارم این جسارت منو ببخشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:41 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|