تبليغاتX
خلوتکده
درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است.

میلاد مبارک باد.

میلادمسعودامام رضا(ع)رو خدمت همه ی دوستان عزیزم تبریک وتحنیت عرض میکنم.

باآرزوی اینکه پل ارتباطیمون باخداازطریق بزرگانی چون امام رضامحکمتربشه.

=====================================================

يه روز صبح يه مريض به دكترجراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديدشكايت ميكنه.
دكتره بعدازمعاينه ازش ميپرسه:خب، بگو ببينم واسه چي كمردردشدي؟

مریض پاسخ ميده: محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه کارميكنم.امروز صبح زودتر به خونه رفتمو وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم وقتي وارد اتاق شدم،

فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود.

من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد

و در همان حال داشت لباس ميپوشيد. من يخچال رو كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!!

دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله!!!
مريض بعدي،که به نظر ميرسيد تصادف بدي با يك ماشين داشته دكتر بهش ميگه:

مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟

مريض پاسخ ميده:

بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود.  

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم.  

من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهایم را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛

ولي يهو يه يخچال ازبالا افتادروي سر من!!!

مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيم تره

دكتره در حالي كه شوكه شده بود ميپرسه:از كدوم جهنمي فرار كردي؟

مریض پاسخ میده: خب، راستش من بالاي يه يخچال نشسته بودم كه
يهو يه نفر اون را از طبقه سوم پرتاب كرد پايين!!!

============================================

همراهان محترم وعزیزخلوتکده بازهم براتون زحمت دارم.

لطفابرای انجام این زحمت به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:33  توسط مرضیه | 

پس ازسالهازندگي مشترک،همسرم ازمن خواست که بازن ديگري براي شام وسينما بيرون بروم.

همسرم گفت که مرا دوست دارد،ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد.

و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من مي خواست بااوبيرون بروم مادرم بودکه 19سال پيش بيوه شده بود.

ولي مشغله هاي زندگي و داشتن3بچه باعث شده بود که من فقط درموارداتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تابراي سينماوشام بيرون برويم.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت:که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.

آن جمعه وقتي به منزلش رسيدم ديدم که اولباسي را پوشيده که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم

و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم

و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند،به من گفتُ

يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام گپ وگفتگوي صميمانه داشتيم،آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت.به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شدکه بتوانم کاري کنم.

مدتی بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام

يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

امروز بهتر از ديروز و فرداست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:23  توسط مرضیه | 

زن و شوهری،رییس اداره ای راکه آقادرآن کار می کرد،مهمان کرده بودند.

اماهردوسخت نگران بودند .

زیرا آقای رئیس بینی گنده،خنده آوری داشت وشکی نبود که اگر"کارولین"کوچولوبینی اورامی دید،متلکی بارش می کرد و باعث شرمساری می شد.
ناچارکارولین راازهمان اول شب،توی اتاق دیگری حبس کردند.

اما بدبختی این بودکه رئیس بچه ها را خیلی دوست داشت و تا وارد سالن پذیرایی شد،گفت:

ممکن است این دخترکوچولویتان رابه من معرفی کنید .
مادر بدبخت،کارولین راناچارپیش مهمان آوردوخیلی هم سفارش کردکه از بینی آقای رئیس حرفی نزند .
کارولین روی زانوان آقای رئیس نشسته بود وهی حرف می زد و مادر بیچاره هرلحظه منتظربودکه نکند دخترکوچولوازبینی آقای رئیس هم حرفی بزند و خیط کند .

اما دخترک تا آخر شب،از همه چیز حرف زد جز بینی آقای رئیس .
بالاخره،مادر کارولین را به اتاق خوابش بردونفس راحتی کشید و پیش مهمان بر گشت

و لیوان نوشابه آقای رئیس رابرداشت واز روی خوشحالی و دست پاچگی گفت:

اجازه می دهید که کمی یخ توی بینی تان بریزم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:16  توسط مرضیه | 

اولين روزهايي كه در سوئد بودم،

يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد.

ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم

وهمکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد.

 در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم.

روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟

چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم.

اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند

 تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

 

===========================================

 این مطلب ارسالی دوست گلم ارغوان خانومه که لینکشو باعنوان:

"ببایدستایش نمودعشق را"گذاشتم.ازش تشکرمیکنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:22  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
خسروشیر_عروس جوین
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
سروناز
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
***دایی بهنام***
"فقط والیبال"
قلمی در دستadmin
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...