![]() |
![]() |
|
| درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است. |
|
گفت که حجاب زنان توهين به مردان است. گفت:چون وقتي زني خود راازمردی میپوشاندبااین
کاربه مردمیگوید: توچشم چران هستی وبه انسانیت زن بهانمیدی!! توزن را فقط وسیله ای برای لذت بردن میدانی
ونمیتوانی زن راجدای جسمش درنظر بگیری!! ادامه داد:حجاب اجباری،هم توهین به زنان است هم
توهین به مردان. گفتم پس چراهیچ کس انجام وظیفه ی نگهبان بانک
راتوهین به مردم نمیداند؟ پس مراقبت ازحساب شمادربانک دزد دانستن مردم
است؟ درحالیکه فقط کسی به نگهبان بانک اعتراض میکند
که اورامزاحم دزدی خودمیداند |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:19 توسط مرضیه |
|
|
اين يك داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است . شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. اين شخص در حين خراب کردن ديوار دربين آن مارمولكي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده بود. اين ميخ چندسال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!چه اتفاقي افتاده؟ چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! پس تصوركنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم؟؟؟ ============================================== این داستان ارسالی برادر عزیزو دوست داشتنیمه (عباس کمالیان)ازش تشکرمیکنم. وبراش بهترینهارو ارزو میکنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:33 توسط مرضیه |
|
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»..... استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.... آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!! ==================================================== این داستان ارسالی دوست خوبم خلوتگاه من که ازطریق گروه مارشال مدرن برام ارسال شده بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:55 توسط مرضیه |
|
|
سلام وعرض ادب خدمت خواننده های مهربون وباصفای خلوتکده. امیدوارم که درپناه الهی سلامت وبانشاط باشید. همراهان عزیزم چند وقت پیش ارغوان خانوم منو به یه بازی دعوت کردکه کادوی تولدم بود. بازی خیلی شیرین وجالبیه. ازارغوان عزیزم به خاطرکادوی قشنگش تشکرکنم. اما شرایط این بازی : هرکس به این بازی دعوت می شود بایستی: 1-گویشها-پندارها و باورهای غلطی را که در دوران کودکی داشته است را بنویسد. 2-کسانی راکه زنجیره این بازی رابه اورسانده اندرامعرفی و3تا۵ نفردیگررابه این بازی دعوت نماید. 3-کسانی که به بازی دعوت می شوند باید ظرف۲۴ساعت قبول یا رد دعوت به بازی را اعلام کنند. 4-حداکثر تا یک هفته بازی راانجام دهند.معرفی زنجیره در این بازی خیلی مهم است. حالا من باید تموم غلط غلوطهای دوران کودکیمو بنویسم. اول اینکه یه هفتس دارم فکرمیکنم دوم اینکه منو گاف دادن سوم اینکه چطوری ازبین این همه دوستان خوب ومهربونم چند نفرو انتخاب کنم میدونم با این کارم قانون این بازی روبهم میزنم همه ی خواننده های وبلاگو به این بازی دعوت کنم. پس ازدوستای خوب ومهربونم میخوام دراین بازی شرکت کنندوغلط غلوطهای زندگیشونو باقلمهای تواناشون دروبلاگشون بنویسند میدونم که مثل همیشه به دعوتم جواب مثبت میدین ومنوپیش دوستای عزیزم"طاها،فرزام،ارغوان" که این بازی شیرینو شروع کردند شرمنده نمیکنید. من به تمام شمادوستای خوب ومهربونم سرمیزنم ودعوتتون میکنم. منتظرم تا گافاتونوبخونم. ======================================== واما داستانک این هفته: توله سگها مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ". یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت. آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید. پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بودبه مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم،این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!
نتیجه اخلاقی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:34 توسط مرضیه |
|
|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:44 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|