تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


گفت که حجاب زنان توهين به مردان است.
گفتم چرا؟

گفت:چون وقتي زني خود راازمردی میپوشاندبااین کاربه مردمیگوید:

توچشم چران هستی وبه انسانیت زن بهانمیدی!!

توزن را فقط وسیله ای برای لذت بردن میدانی ونمیتوانی زن راجدای جسمش درنظر بگیری!!

ادامه داد:حجاب اجباری،هم توهین به زنان است هم توهین به مردان.

گفتم پس چراهیچ کس انجام وظیفه ی نگهبان بانک راتوهین به مردم نمیداند؟

پس مراقبت ازحساب شمادربانک دزد دانستن مردم است؟

درحالیکه فقط کسی به نگهبان بانک اعتراض میکند که اورامزاحم دزدی خودمیداند

کسانی هم که به حجاب زن اعتراض میکنندحجاب را مزاحم دزدی جنسی خود میدانند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:19 توسط مرضیه


اين يك داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار دربين آن مارمولكي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد

اين ميخ چندسال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده!!!در يک قسمت تاريک بدون حركت !!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد .
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ 
همانطور که به مارمولک نگاه مي کردمتوجه مارمولکي ديگرشدکه با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد .
ده سال مراقبت؟؟

چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد،

پس تصوركنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم؟؟؟

==============================================

این داستان ارسالی برادر عزیزو دوست داشتنیمه (عباس کمالیان)ازش تشکرمیکنم.

وبراش بهترینهارو ارزو میکنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:33 توسط مرضیه


چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند

و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند

و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد

و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم

و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»..... 

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد

 و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند..... 

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!

====================================================

این داستان ارسالی دوست خوبم خلوتگاه من که ازطریق گروه مارشال مدرن برام ارسال شده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:55 توسط مرضیه


 

سلام وعرض ادب خدمت خواننده های مهربون وباصفای خلوتکده.

امیدوارم که درپناه الهی سلامت وبانشاط باشید.

همراهان عزیزم چند وقت پیش ارغوان خانوم منو به یه بازی دعوت کردکه کادوی تولدم بود.

بازی خیلی شیرین وجالبیه. ازارغوان عزیزم به خاطرکادوی قشنگش تشکرکنم.

اما شرایط این بازی :

هرکس به این بازی دعوت می شود بایستی:

1-گویشها-پندارها و باورهای غلطی را که در دوران کودکی داشته است را بنویسد.

2-کسانی راکه زنجیره این بازی رابه اورسانده اندرامعرفی و3تا۵ نفردیگررابه این بازی دعوت نماید.

3-کسانی که به بازی دعوت می شوند باید ظرف۲۴ساعت قبول یا رد دعوت به بازی را اعلام کنند.

4-حداکثر تا یک هفته بازی راانجام دهند.معرفی زنجیره در این بازی خیلی مهم است.

حالا من باید تموم غلط غلوطهای دوران کودکیمو بنویسم.ولی من سه تا مشکل اساسی دارم.

اول اینکه یه هفتس دارم فکرمیکنم وخوشبختانه چیزی به ذهنم نمیرسه.

دوم اینکه منو گاف دادن؟؟؟عمرا؟؟؟ولی خب مزه ی بازی به همینه که غلط غلوطارو بنویسین.

سوم اینکه چطوری ازبین این همه دوستان خوب ومهربونم چند نفرو انتخاب کنم؟؟؟اصلا نمیتونم.خیلی سخته.

میدونم با این کارم قانون این بازی روبهم میزنم ولی یه راه داره اونم اینه که:

همه ی خواننده های وبلاگو به این بازی دعوت کنم.

پس ازدوستای خوب ومهربونم میخوام دراین بازی شرکت کنندوغلط غلوطهای زندگیشونو باقلمهای تواناشون

دروبلاگشون بنویسندونزارن این زنجیره به من ختم بشه.

میدونم که مثل همیشه به دعوتم جواب مثبت میدین ومنوپیش دوستای عزیزم"طاها،فرزام،ارغوان"

که این بازی شیرینو شروع کردند شرمنده نمیکنید.

من به تمام شمادوستای خوب ومهربونم سرمیزنم ودعوتتون میکنم.

منتظرم تا گافاتونوبخونم.

========================================

 

واما داستانک این هفته:  توله سگها

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
چیزی ازنصب آن نگذشته بودکه پسرکوچولویی واردمغازه شد وازاوخواست تاتوله ها رابه او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او،

یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند،

پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند.

پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دار توضیح داد که:

آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود:

اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام !!!مغازه دار موافقت نکرد، اما

پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بودبه مغازه دار نشان داد و گفت:

من خودم نمی تونم خوب بدوم،این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!

 

نتیجه اخلاقی؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:34 توسط مرضیه


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند

اما کاغذی را در دهان سگ دید .

کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .

قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .

صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .

پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.

قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .

گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .

اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید

و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟

این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
 

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:44 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2