![]() |
![]() |
|
| هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است |
|
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:48 توسط مرضیه |
|
|
با
عرض سلام و احترام خدمت خوانندگان محترم ,وبلاگ خلوتکده.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:55 توسط مرضیه |
|
|
"موزز مندلسون"پدربزرگ آهنگ سازآلمانی هیچ بهره ای ازخوش اندامی نبرده بود. او نه تنها قامتی کوتاه داشت بلکه گوژپشت هم بود. روزی او یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به
نام"فرومیته"داشت ملاقات میکند . "موزز"یک دل نه صددل عاشقه اومی شود. اما"فرومیته"به خاطرشکل ظاهری اش حتی نیم نگاهی هم
به اونمی کند. روز رفتن که فرا می رسد"موزز"دل به دریا می زندواز
پله های ساختمان رو به اتاق"فرومیته"بالا می رود تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند. "فرومیته"تصویری از یک زیبایی آسمانی بود،اما با
امتناع خود از نگریستن به موزز غم عالم را به دل او نشانده بود. "موزز" پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت
کشاندن او،بالاخره خجولانه از او می پرسد: آیا شما معتقدید که پیمان عقد وازدواج در آسمان ها بسته می
شود؟ "موز"جواب می دهد: بله،من هم معتقدم. ملائک به هنگام تولدهرنوزاد پسر،اسم دختری راکه آن پسرباآن
ازدواج خواهد کردرابه گوشش زمزمه میکنند. وقتی من متولد شدم ،اسم عروس مرا هم به گوشم زمزمه کردند و
افزودند که زن من گوژپشت خواهد بود. درست در همان جا به التماس در آمدم و گفتم: آه خدای من داشتن
یک زن گوژپشت واقعا فاجعه خواهد بود ، به درگاهت التماس می کنم،ای خدای بزرگ، که مرا گوژپشت گردانی
و او را زیبا!! در همین لحظه"فرومیته"سرش را بالا می آورد و به
چشم های"موزز"می نگرد. انگار که عمیقاْ در خاطرات گذشته گم شده باشد. او دستش را به طرف"مندلسون"دراز میکند و تا آخر عمر همسر وفادار و فداکاری برای او می شود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:54 توسط مرضیه |
|
![]() در روزگار کهن پیرمرد
روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و
همه همسایگان برای دلداری به خانه اش
آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که
اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در
جواب گفت: "از کجا می دانید که این
از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه
که این بد شانسیه!" این بار همسایه ها برای تبریک
نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به
خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از
خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" همسایه ها بار دیگر
آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از
کجا می
دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از
بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!" و تمام جوانان سالم
را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر
به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت
معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می
دانید که ...؟" =============================================== این داستانک ارسالی "رخشا"خواننده
ی محترم جدید خلوتکدست که لطف کردنو برامون فرستادن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:47 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|