تبليغاتX
خلوتکده
هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که
او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیباکه
طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟
درویش محترم !من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما
با دیدن این همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با توهمراه شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد
.
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند!
بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را درچادر تو جا گذاشته ام.
من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تامن بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نه دردل من.
اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند.در دنیا بودن ، وابستگی نیست .
وابستگی ،حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود
این را وارستگی میگویند
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:48  توسط مرضیه | 

 

 

با عرض سلام و احترام خدمت خوانندگان محترم ,وبلاگ خلوتکده.
امیدوارم درپناه یگانه ی بی همتاشادوسلامت باشین.
چندوقت پیش به دعوت یکی ازاشنایان عضو یکی ازگروههای اینترنتی شدم.
دراین گروه مسابقه ای تحت عنوان"نا مه ای به خدا"برگذارشده بود.
وسه نفر به عنوان بهترین انتخاب شده بودن.
ازاونجایی که من سعی میکنم بهترینهارو برای شما عزیزان انتخاب و آپدیت کنم تصمیم گرفتم
متن دوتا ازاین نامه هارو براتون بزارم.امیدوارم که ازخوندنشون لذت ببرین.


1-عنوان نامه:نامه ای به خدا
ازبنده گنهکار:باسلام واحترام
اینجانب بنده گناهکار ومقصرشماباعددگناهکاری9999999999999999... فارغ التحصیل رشته ی مهندسی گناهکاری ازدانشکاه صنعتی دنیاهستم.
باتوجه به سابقه ی کاری23سال دراین زمینه درخواست استخدام رسمی دربهشت شمارادارم.
لذاازشماخواهشمندم مساعدت لازم رامبذول فرمایید.
قبلااززحمات ونعمات شما تشکروقدردانی رادارم.


2-عنوان نامه:نامه ای به خدا
سلام خدای منان من حقیر را که،بعد از 7سالگی به معلولیت مبتلا شدم کمک
کن فقط کمکم کن که کارهای شخصی خودمو خودم انجام بدم.تو که میدونی پدر پیرم دیگر کمر خمیده اش تحمل سنگینی مرا ندارد
تو این دنیا از همه
آرزوهایم گذشتم و تو میدانی که هیچوقت امیدم را از دست نداده ام
خدا تو
میدونی که خیلیه حموم دادن یه پسر 17ساله به دست یک مادر ......چی بگم که دیگر حرمتی نمانده است.خدایا این نامه رو برای تو نوشتم که به من در مراحل سخت زندگی کمک کنی
نمی خواهم مرا رو پاهای خودم بیستونی.فقط می خوام منو
کمک کنی که کارهای شخصیم را خودم انجام بدم ما در این دنیا درس عبرتی هستیم برای تمام مردم که بدونن از چه ثروتی بهره مندند"سلامتی "
ولی کو گوش
شنوا.
خدای من فقط به خاطر پدر مادرم به من کمکم کن.......خداوندا به داده
هایت و نداده هایت شکر
که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت
............حرفی ندارم جز ..........؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:55  توسط مرضیه | 

"موزز مندلسون"پدربزرگ آهنگ سازآلمانی هیچ بهره ای ازخوش اندامی نبرده بود.

او نه تنها قامتی کوتاه داشت بلکه گوژپشت هم بود.

روزی او یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به نام"فرومیته"داشت ملاقات میکند .

"موزز"یک دل نه صددل عاشقه اومی شود.

اما"فرومیته"به خاطرشکل ظاهری اش حتی نیم نگاهی هم به اونمی کند.

روز رفتن که فرا می رسد"موزز"دل به دریا می زندواز پله های ساختمان رو به اتاق"فرومیته"بالا می رود

تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند.

"فرومیته"تصویری از یک زیبایی آسمانی بود،اما با امتناع خود از نگریستن به موزز غم عالم را به دل او نشانده بود.

"موزز" پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت کشاندن او،بالاخره خجولانه از او می پرسد:

آیا شما معتقدید که پیمان عقد وازدواج در آسمان ها بسته می شود؟
"فرومیته"که هنوز کف زمین را می نگریست پاسخ می دهد : بلی، شما چی؟

"موز"جواب می دهد: بله،من هم معتقدم. اماببینید،

ملائک به هنگام تولدهرنوزاد پسر،اسم دختری راکه آن پسرباآن ازدواج خواهد کردرابه گوشش زمزمه میکنند.

وقتی من متولد شدم ،اسم عروس مرا هم به گوشم زمزمه کردند و افزودند که زن من گوژپشت خواهد بود.

درست در همان جا به التماس در آمدم و گفتم: آه خدای من داشتن یک زن گوژپشت واقعا فاجعه خواهد بود ،

به درگاهت التماس می کنم،ای خدای بزرگ، که مرا گوژپشت گردانی و او را زیبا!!

در همین لحظه"فرومیته"سرش را بالا می آورد و به چشم های"موزز"می نگرد.

انگار که عمیقاْ در خاطرات گذشته گم شده باشد.

او دستش را به طرف"مندلسون"دراز میکند و تا آخر عمر همسر وفادار و فداکاری برای او می شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:54  توسط مرضیه | 

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:

"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در جواب گفت:

"از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟

همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه که این بد شانسیه!"
هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:

"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!"

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.

همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی!"

و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟

"و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!"
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند

 و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.

پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند:

"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟"
بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن:پيرو قلب خود باشيد.نوشته اندرو متيوس

===============================================

این داستانک ارسالی "رخشا"خواننده ی محترم جدید خلوتکدست که لطف کردنو برامون فرستادن.

ازشون تشکرو قدردانی میکنم.موفق باشید دوست عزیز.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:47  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
دایی بهنام
قلمی در دستadmin
بهشت ما
حرفهای یک پاسور
دنیای والیبال
بـــــــــجنــــــــــــــــــورد1400
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...