|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که
او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیباکه
طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟
درویش محترم !من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما
با دیدن این همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با توهمراه
شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند!
بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را درچادر تو
جا گذاشته ام.
من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تامن بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نه
دردل من.
اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند.در دنیا بودن ، وابستگی نیست .
وابستگی ،حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود
این را وارستگی میگویند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:48 توسط مرضیه
با
عرض سلام و احترام خدمت خوانندگان محترم ,وبلاگ خلوتکده.
امیدوارم
درپناه یگانه ی بی همتاشادوسلامت باشین.
چندوقت
پیش به دعوت یکی ازاشنایان عضو یکی ازگروههای اینترنتی شدم.
دراین
گروه مسابقه ای تحت عنوان"نا مه ای به خدا"برگذارشده بود.
وسه نفر به
عنوان بهترین انتخاب شده بودن.
ازاونجایی
که من سعی میکنم بهترینهارو برای شما عزیزان انتخاب و آپدیت کنم تصمیم گرفتم
متن
دوتا ازاین نامه هارو براتون بزارم.امیدوارم که ازخوندنشون لذت ببرین.
1-عنوان نامه:نامه ای به
خدا
ازبنده گنهکار:باسلام واحترام
اینجانب بنده گناهکار
ومقصرشماباعددگناهکاری9999999999999999... فارغ التحصیل رشته ی مهندسی گناهکاری ازدانشکاه صنعتی دنیاهستم.
باتوجه به سابقه ی کاری23سال دراین زمینه
لذاازشماخواهشمندم
مساعدت لازم رامبذول فرمایید.
قبلااززحمات ونعمات شما
تشکروقدردانی رادارم.
2-عنوان نامه:نامه ای به
خدا
سلام خدای منان من حقیر را که،بعد از 7سالگی به معلولیت مبتلا شدم کمک
تو این دنیا از همه
خدا تو
نمی خواهم مرا رو پاهای خودم بیستونی.
ولی کو گوش
خدای من فقط به خاطر پدر مادرم به من کمکم کن.......
که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:55 توسط مرضیه
"موزز مندلسون"پدربزرگ آهنگ سازآلمانی هیچ بهره ای
ازخوش اندامی نبرده بود. او نه تنها قامتی کوتاه داشت بلکه گوژپشت هم بود. روزی او یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به
نام"فرومیته"داشت ملاقات میکند . "موزز"یک دل نه صددل عاشقه اومی شود. اما"فرومیته"به خاطرشکل ظاهری اش حتی نیم نگاهی هم
به اونمی کند. روز رفتن که فرا می رسد"موزز"دل به دریا می زندواز
پله های ساختمان رو به اتاق"فرومیته"بالا می رود تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند. "فرومیته"تصویری از یک زیبایی آسمانی بود،اما با
امتناع خود از نگریستن به موزز غم عالم را به دل او نشانده بود. "موزز" پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت
کشاندن او،بالاخره خجولانه از او می پرسد: آیا شما معتقدید که پیمان عقد وازدواج در آسمان ها بسته می
شود؟ "موز"جواب می دهد: بله،من هم معتقدم. ملائک به هنگام تولدهرنوزاد پسر،اسم دختری راکه آن پسرباآن
ازدواج خواهد کردرابه گوشش زمزمه میکنند. وقتی من متولد شدم ،اسم عروس مرا هم به گوشم زمزمه کردند و
افزودند که زن من گوژپشت خواهد بود. درست در همان جا به التماس در آمدم و گفتم: آه خدای من داشتن
یک زن گوژپشت واقعا فاجعه خواهد بود ، به درگاهت التماس می کنم،ای خدای بزرگ، که مرا گوژپشت گردانی
و او را زیبا!! در همین لحظه"فرومیته"سرش را بالا می آورد و به
چشم های"موزز"می نگرد. انگار که عمیقاْ در خاطرات گذشته گم شده باشد. او دستش را به طرف"مندلسون"دراز میکند و تا آخر
عمر همسر وفادار و فداکاری برای او می شود!
"فرومیته"که هنوز کف زمین را می نگریست پاسخ می دهد : بلی، شما
چی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:54 توسط مرضیه
در روزگار کهن پیرمرد
روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و
همه همسایگان برای دلداری به خانه اش
آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که
اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در
جواب گفت: "از کجا می دانید که این
از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه
که این بد شانسیه!" این بار همسایه ها برای تبریک
نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به
خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از
خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" همسایه ها بار دیگر
آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از
کجا می
دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از
بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!" و تمام جوانان سالم
را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر
به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت
معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می
دانید که ...؟" =============================================== این داستانک ارسالی "رخشا"خواننده
ی محترم جدید خلوتکدست که لطف کردنو برامون فرستادن.
هنوز یک
هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به
همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.
فردای
آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی
زمین خورد و پایش شکست.
چند
روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه
رسیدند
بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن:پيرو قلب
خود باشيد.نوشته اندرو متيوس
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:47 توسط مرضیه