|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
هنگامي كه برادران يوسف"علیه السلام"مي خواستنداورابه چاه بيفكنند،وي
خنديد، برادرانش تعجب كردند و گفتند:براي چه مي خندي ؟! حضرت يوسف"علیه السلام"راز خنده خود رااين گونه بيان فرمودند: فراموش نمي كنم روزي راكه، به شما برادران نيرومند نظر افكندم وخوشحال
شدم و با خود گفتم : كسي كه اين همه ياروياور نيرومند دارد از حوادث سخت چه غمي خواهد
داشت ! روزی به بازوان شما دل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم و به شما
پناه مي برم ولي به من پناه نمي دهيد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:10 توسط مرضیه
روزی،روزگاری پادشاهی 4 همسر داشتاوعاشق وشیفته همسرچهارمش بود.بادقت وظرافت خاصی بااورفتارمی
کرد همسرسومش رانیزبسیاردوست می داشت وبه خاطرداشتنش
به پادشاه اماهمیشه می ترسید که مبادااوراترک کندونزددیگری
رود. همسردومش زنی قابل اعتماد،مهربان،صبورومحتاط
بود.هرگاه که این پادشاه بامشکلی مواجه می شد، فقط به اواعتمادمی کرد واو نیز همسرش رادراین
مورد کمک می کرد. همسراول پادشاه،شریکی وفاداروصادق بودکه سهم
بزرگی درحفظ ونگهداری ثروت وحکومت همسرش داشت. اوپادشاه راازصمیم قلب دوست می داشت اماپادشاه
به ندرت متوجه این موضوع می شد روزی پادشاه احساس بیماری کردوخیلی زوددریافت که
فرصت زیادی ندارد. اوبه زندگی پرتجملش می اندیشید ودرعجب بودوباخود
میگفت "
من 4همسراما الان که درحال مرگ هستم،تنها مانده ام دارم، بنابراین به همسرچهارمش رجوع کردوبه اوگفت"من
ازهمه بیشترعاشق توبوده ام. توراصاحب لباسهای فاخرکرده ام وبیشترین توجه من
نسبت به تو بوده است. اکنون من درحال مرگ هستم،آیابامن همراه میشوی؟
" ودرحالی که چیزدیگری میگفت از کناراوگذشت. جوابش همچون کاردی درقلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین،ازهمسرسوم سئوال کرد وبه اوگفت"درتمام
طول زندگی به توعشق ورزیده ام، اماحالادرحال مرگ هستم.آیا توبامن همراه میشوی؟" اوجواب داد"نه،زندگی خیلی خوب است ومن بعدازمرگ
تودوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فروریخت وبدنش سردشد. بعدبه سوی همسردومش رفت وگفت " من همیشه برای کمک نزدتومی آمدم وتوهمیشه کنارم
بودی. جواب اوهمچون گلوله هایی ازآتش پادشاه راویران
کرد. ناگهان صدایی اوراخواند،من باتوخواهم آمد،همراهت
هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت،همسراولش بود!اوبه
علت عدم توجه پادشاه و پادشاه بااندوهی فراوان گفت:ای کاش زمانی که
فرصت بودبه توبیشترتوجه می کردم. نکته: درحقیقت،همه ما،درزندگی کاری خویش چهارهمسرداریم. همسرچهارم ماسازمان مااست.بدون توجه به این که
تاچه حدبرایش زمان وامکانات صرف کرده ایم وبه اوپرداخته ایم،هنگام ترک سازمان ویامحل
خدمت،ماراتنهامی گذارد همسرسوم ما،موقعیت مااست که بعدازمابه دیگران
انتقال می یابد. همسر دوم ما،همکاران هستند.فرقی نمی کندچقدرباهم
بوده ایم، بیشترین کاریکه می توانند انجام دهند این استکه
ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسراول ماعملکردمااست.اغلب به دنبال ثروت، قدرت
و خوشی ازآن غفلت مینماییم. درصورتی که تنها کسی استکه همه جاهمراهمان است. همین حالااحیاءش کنیدبهبودش ببخشیدومراقبش باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط مرضیه
یک روز شیطان الخناس را نزد حوا گذاشته و خواهش کرد که تا برگشتن او از بچه اش نگهداری
کند. حوا نیز قبول کرد ، همین که شیطان از نظر دور شد برای اینکه از او
انتقام کشیده باشد " الخناس" را تکه تکه کرده و هر تکه او را در جایی
افکند.(هنرمثله کردن رانیز به بشراموخت.) چیزی نگذشت که شیطان برگشته و پرسید :بچه ی مرا چه کردی؟الخناس من
کو؟؟ حو ا خندید و گفت : تو ما را از بهشت راندی و مغضوب ساختی ، من هم به تلافی بچه تو را
کشتم حالا برو و هر غلطی که دوست داری بکنی ،بکن..... شیطان دستها را به کمر زده و از روی غرور خنده ای کرده وداد زد
:الخناس..الخناس!!! یکمرتبه از تمام قطعه های بدن الخناس ، که هر کدام در یک جا افتاده
بود!! صدا بلند شد که : بله پدر . شیطان گفت : هر جا هستی زود بیا ، می خواهیم برویم. شیطان نگاهی ازسر پیروزی به حوا انداخته و قهقهه بلندی سر داد. حوا از این موضوع بطوری عصبانی شده بود که اگر کارد به او می زدند
خونش در نمی آمد . این بود که به شیطان گفت : اگر راست می گوئی و اینقدر به خودت
مطمئنی یکبار دیگر الخناس را پهلوی من بگذار . شیطان قبول کرده و بار دیگر بچه اش را پهلوی حوا گذاشت و رفت. این بار حوا از لجی که داشت ، الخناس را پاره پاره کرده ، و نیمی
را پخته و نیم دیگر را خام، خام خورد آبی نیز از رویش سر کشید. شیطان دو باره آمد و چون بچه خود را ندید ، از حوا سراغ بچه خود را
گرفت. حوا قهقهه ای پیروزمندانه سر داده و گفت : صدایش بزن و دوباره هنر
خود را نشان بده . شیطان فریاد زد : الخناس..الخناس!!! فورا از شکم حوا صدائی بلند شد : بله پدر ، شیطان پرسید : جایت خوب
است پسرم یا نه ؟ شیطان گفت : پس همانجا بمان و حوا را در کارهایش راهنمائی کن پسرم
!!!! ============================================ دوستان عزیزم: قسمت نظرات به دلایلی بسته میشه.اماپستهای خلوتکده روال عادیشو طی
میکنه.
فورا جلو حوا و شیطان سر پا ایستاد ، قطعه های گوشت بهم وصل شده و الخناس صحیح و سالم
الخناس پاسخ دا د : بله پدر جایم بسیار خوب است.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:49 توسط مرضیه
اقا اينروزا بيشتر از اينکه دلمون
با تو باشه ظاهرمون با تويه اقا !
پشت شيشه ماشينمون با رنگ قرمز نوشتيم يا
حسين قربون لب تشنه ات برم !
دوروبرشوهم رنگ قرمز پاش پاش کرديم که دل
بيشتر کباب بشه که يعني اره...اينا خونه!!!
زنگ موبايلمون ازابوالفضل وچشماي قشنگش
ميگه!لباس سياه پوشيديم … محاسن روبلندکردیم..
يه عده چفيه انداختن دور گردنشون؛يه عده
شال سبز انداختن،بدنهابوی گلاب میده،تسبیح دست گرفتیم!
اقا کيف ميکني از اين ظاهر قشنگ و بچه
مسلمونيمون ؟
صب تا شب راديو تلويزيون و پخش ماشينامون
همه هی میگن مظلوم حسین..حسین جان
ميدوني اقا … اين کارا شده
کار هر ساله ما ! هر سال سينه ميزنيم … اشک میریزیم...نوحه میخونیم...
داد ميزنيم ! هي قربون صدقه ات ميريم …
هي زار ميزنيم …هي غش ميکنيم … هي ضعف ميکنيم !
هي تو سرمون ميزنيم … هي ديوونه ميشيم !
هي از علي اکبر ميگيم ..از علي اصغر ميگيم …از لب تشنه …
از تير حرمله … از قنداق خوني … از سر
بريده ! از خيمه هاي سوخته ! از شام غريبان از آه يتيمان ! …
بازم بگم اقا ؟ اقا معذرت ! اما راستش دل
خيلي از ماها با تو نيست ! خيلي از ماها حسيني نيستيم.
الکي هي ميگيم حسين …حسين ! اين حسين
حسين گفتنمون … اين تو سرو سينه زدنمون دوزار نمي ارزه !
اقا جون اگه ادم حسيني باشه مگه ريا
ميکنه ؟ مگه گرونفروشي ميکنه ؟ مگه حق بچه يتيم رو ميخوره ؟
مگه وعده سر خرمن ميده؟ مگه دروغ ميگه ؟
مگه دنبال ناموس مردم راميفته ؟ مگه مردم ازاري ميکنه ؟
مگه مال بيت المال رو چپو ميکنه ؟ مگه حق
رو ناحق ميکنه ؟ مگه دين رو به دنيا ميفروشه ؟
دِ نميکنه ديگه اقا!
اقا شرمنده خيلي از ماها دلمون رو
نتونستيم راست و حسيني کنيم افتاديم به جون ظاهرمون …
اقا خيلي از ما نتونستيم مسلمون باشيم
شديم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه !
اينو گفتم که نگي نگفتي ! نگي ميخواستيم
گولت بزنيم!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط مرضیه