![]() |
![]() |
|
| هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است |
|
هنگامي كه برادران يوسف"علیه السلام"مي خواستنداورابه چاه بيفكنند،وي
خنديد، برادرانش تعجب كردند و گفتند:براي چه مي خندي ؟! حضرت يوسف"علیه السلام"راز خنده خود رااين گونه بيان فرمودند: فراموش نمي كنم روزي راكه، به شما برادران نيرومند نظر افكندم وخوشحال
شدم و با خود گفتم : كسي كه اين همه ياروياور نيرومند دارد از حوادث سخت چه غمي خواهد
داشت ! روزی به بازوان شما دل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم و به شما
پناه مي برم ولي به من پناه نمي دهيد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:10 توسط مرضیه |
|
|
روزی،روزگاری پادشاهی 4 همسر داشتاوعاشق وشیفته همسرچهارمش بود.بادقت وظرافت خاصی بااورفتارمی
کرد همسرسومش رانیزبسیاردوست می داشت وبه خاطرداشتنش
به پادشاه اماهمیشه می ترسید که مبادااوراترک کندونزددیگری
رود. همسردومش زنی قابل اعتماد،مهربان،صبورومحتاط
بود.هرگاه که این پادشاه بامشکلی مواجه می شد، فقط به اواعتمادمی کرد واو نیز همسرش رادراین
مورد کمک می کرد. همسراول پادشاه،شریکی وفاداروصادق بودکه سهم
بزرگی درحفظ ونگهداری ثروت وحکومت همسرش داشت. اوپادشاه راازصمیم قلب دوست می داشت اماپادشاه
به ندرت متوجه این موضوع می شد روزی پادشاه احساس بیماری کردوخیلی زوددریافت که
فرصت زیادی ندارد. اوبه زندگی پرتجملش می اندیشید ودرعجب بودوباخود
میگفت "
من 4همسراما الان که درحال مرگ هستم،تنها مانده ام دارم، بنابراین به همسرچهارمش رجوع کردوبه اوگفت"من
ازهمه بیشترعاشق توبوده ام. توراصاحب لباسهای فاخرکرده ام وبیشترین توجه من
نسبت به تو بوده است. اکنون من درحال مرگ هستم،آیابامن همراه میشوی؟
" ودرحالی که چیزدیگری میگفت از کناراوگذشت. جوابش همچون کاردی درقلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین،ازهمسرسوم سئوال کرد وبه اوگفت"درتمام
طول زندگی به توعشق ورزیده ام، اماحالادرحال مرگ هستم.آیا توبامن همراه میشوی؟" اوجواب داد"نه،زندگی خیلی خوب است ومن بعدازمرگ
تودوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فروریخت وبدنش سردشد. بعدبه سوی همسردومش رفت وگفت " من همیشه برای کمک نزدتومی آمدم وتوهمیشه کنارم
بودی. جواب اوهمچون گلوله هایی ازآتش پادشاه راویران
کرد. ناگهان صدایی اوراخواند،من باتوخواهم آمد،همراهت
هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت،همسراولش بود!اوبه
علت عدم توجه پادشاه و پادشاه بااندوهی فراوان گفت:ای کاش زمانی که
فرصت بودبه توبیشترتوجه می کردم. نکته: درحقیقت،همه ما،درزندگی کاری خویش چهارهمسرداریم. همسرچهارم ماسازمان مااست.بدون توجه به این که
تاچه حدبرایش زمان وامکانات صرف کرده ایم وبه اوپرداخته ایم،هنگام ترک سازمان ویامحل
خدمت،ماراتنهامی گذارد همسرسوم ما،موقعیت مااست که بعدازمابه دیگران
انتقال می یابد. همسر دوم ما،همکاران هستند.فرقی نمی کندچقدرباهم
بوده ایم، بیشترین کاریکه می توانند انجام دهند این استکه
ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسراول ماعملکردمااست.اغلب به دنبال ثروت، قدرت
و خوشی ازآن غفلت مینماییم. درصورتی که تنها کسی استکه همه جاهمراهمان است. همین حالااحیاءش کنیدبهبودش ببخشیدومراقبش باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط مرضیه |
|
|
یک روز شیطان الخناس را نزد حوا گذاشته و خواهش کرد که تا برگشتن او از بچه اش نگهداری
کند. حوا نیز قبول کرد ، همین که شیطان از نظر دور شد برای اینکه از او
انتقام کشیده باشد " الخناس" را تکه تکه کرده و هر تکه او را در جایی
افکند.(هنرمثله کردن رانیز به بشراموخت.) چیزی نگذشت که شیطان برگشته و پرسید :بچه ی مرا چه کردی؟الخناس من
کو؟؟ حو ا خندید و گفت : تو ما را از بهشت راندی و مغضوب ساختی ، من هم به تلافی بچه تو را
کشتم حالا برو و هر غلطی که دوست داری بکنی ،بکن..... شیطان دستها را به کمر زده و از روی غرور خنده ای کرده وداد زد
:الخناس..الخناس!!! یکمرتبه از تمام قطعه های بدن الخناس ، که هر کدام در یک جا افتاده
بود!! صدا بلند شد که : بله پدر . شیطان گفت : هر جا هستی زود بیا ، می خواهیم برویم. شیطان نگاهی ازسر پیروزی به حوا انداخته و قهقهه بلندی سر داد. حوا از این موضوع بطوری عصبانی شده بود که اگر کارد به او می زدند
خونش در نمی آمد . این بود که به شیطان گفت : اگر راست می گوئی و اینقدر به خودت
مطمئنی یکبار دیگر الخناس را پهلوی من بگذار . شیطان قبول کرده و بار دیگر بچه اش را پهلوی حوا گذاشت و رفت. این بار حوا از لجی که داشت ، الخناس را پاره پاره کرده ، و نیمی
را پخته و نیم دیگر را خام، خام خورد آبی نیز از رویش سر کشید. شیطان دو باره آمد و چون بچه خود را ندید ، از حوا سراغ بچه خود را
گرفت. حوا قهقهه ای پیروزمندانه سر داده و گفت : صدایش بزن و دوباره هنر
خود را نشان بده . شیطان فریاد زد : الخناس..الخناس!!! فورا از شکم حوا صدائی بلند شد : بله پدر ، شیطان پرسید : جایت خوب
است پسرم یا نه ؟ شیطان گفت : پس همانجا بمان و حوا را در کارهایش راهنمائی کن پسرم
!!!! ============================================ دوستان عزیزم: قسمت نظرات به دلایلی بسته میشه.اماپستهای خلوتکده روال عادیشو طی
میکنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:49 توسط مرضیه |
|
|
اقا اينروزا بيشتر از اينکه دلمون
با تو باشه ظاهرمون با تويه اقا ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|