تبليغاتX
خلوتکده
هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد

همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد

زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…

همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود

تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت:همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!

بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و

۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت.

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…

پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:23  توسط مرضیه | 

بازمانندهميشه سفارش يك فنجان قهوه داد.

دقيقا سی پنج سال بودكه هرروزبه فرودگاه می آمدوتالختی ازشب درتريای فرودگاه می نشست.

سفارش يك قهوه بدون شيروشكرمیدادومنتظر می نشست.ديگرتمامی كاركنان فرودگاه اورامی شناختند.

همه چيز برمی گشت به سی و پنج سال پيش.درسفری كه به هندوستان رفته بود،يك مرتاض دركلكته به اوگفته بود

كه نيمه گمشده اش رادرفرودگاهی پيدا می كندواواين سالهاراتمامادرتريای فرودگاه گذرانده بود.

 روزهايی مي شدكه بيش ازدوازده فنجان قهوه خورده بودولی تابه امروزكه خبری ازگمشده اش نبود.

موهای كنارشقيقه اش يكدست سفيدشده بودندوتمامی دندانهايش ازداخل بعلت مصرف بالای قهوه پوك شده بود.

ازفيزيكش فقط يك تركه باقی مانده بودولی بازادامه می داد.می دانست كه مرتاض هندی اشتباه نكرده است.

اودراين مدت،تمامی ساعات پروازی رابه خاطرسپرده بودومطمينااگراطلاعات پروازدريك روزمريض می شدونمی آمد،

حتمااومی توانست جای اورابگيرد.برپايه تجربه می دانست كه پروازتورنتو،تايكربع ديگربه زمين می نشيند.

قهوه اش راهورتی كشيدوجمعيت راشكافت ودراولين رديف ايستاد.مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص می شدند

واوتك تك آنان رانظاره می كرد. نيم ساعت كه گذشت،دوباره به تريابرگشت.گمشده اش دراين پروازهم نبود.

صورتش هيچ حس خاصی نداشت،یعنی اين همه سال برايش حسی باقی نگذاشته بود.اكنون مردی پنجاه وشش ساله شده بود.

خدمه پروازكه آخرين نفرات خارج شونده بودند،برايش دستی تكان دادندوازدرخروجی فرودگاه خارج شدند.

اخبارروزنامه ای راكه درجلويش بودخواندومنتظرپروازبعدی كه ازاستكلهم،يكساعت و نيم ديگربرزمين می نشست شد.

يك ربعی كه گذشت،چندمهماندارنزديكش شدندوحالش راپرسيدند.

درته دلش دوست داشت كه بايكی ازاين مهمانداران ازدواج كندولی دايماحرف مرتاض درگوشش زنگ می زد

واومی خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند.بعدازساعتی كه پروازاستكهلم هم برزمين نشست،گمشده اش رانيافت.

او می دانست كه امشب پروازی دراين فرودگاه نمی شيند

پس به خانه اش رفت تابرای فرداصبح ساعت چهاروبيست وهفت دقيقه برای پروازآمستردام،خواب نماند.

سال هابعد،وقتی جنازه اش راازفرودگاه به بيرون می بردند،تمامی مهمانداران برايش گريه كردند

واوهيچگاه نفهميدكه

حداقل نيمی ازمسافرانی كه ازاين فرودگاه خارج شده بودند،فقط منتظراشاره ای ازطرف اوبودند،تاعمری عاشقانه بااوزندگی كنند. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط مرضیه | 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی،

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت

آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت،تقدیرش رادوست نمی داشت وآن راچون اجباری بردوش می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛

و سنگ پشت روبه خداکردوگفت:این عدل نیست،این عدل نیست. 
کاش پشتم رااین همه سنگین نمی کردی،من هیچگاه نمی رسم،هیچگاه...

وبه نیت ناامیدی درلاک سنگی خودخزید.
خداسنگ پشت راازروی زمین بلند کرد.زمین رانشانش داد.کره ای کوچک بود. و گفت :

نگاه کن،ابتدا وانتها ندارد.هیچ کس نمی رسد.چون رسیدنی درکار نیست،‌فقط رفتن است.  
حتی اگراندکی وهربارکه می روی رسیده ای

وباورکن انچه بردوش توست تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای ازهستی رابر دوش می کشی.
 پاره ای از مرا.

خداسنگ پشت رابرزمین گذاشت.دیگر نه بارش چندان سنگین بودونه راه هاچندان دور؛

سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی.

 و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:8  توسط مرضیه | 
كاروان اُسراء اینك به سمت مدینه باز می‎گشت، مدینة النّبی كه اینك محزون و داغدار پسر پیامبر بود.

هنگامی كه كاروان به دوراهی عراق ومدینه رسید، ناگهان نسیمی ازجانب كربلا دخترامام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود كرد.

آه چه لحظه‎ای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم كوی حسین (علیه السلام) گشتند.

با هم به ساربان گفتند كه ما را از دشت كربلا و مزار یار عبور ده.

قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به كوی معشوق نزدیك می‎شدند.

هر چه این فاصله كمتر می‎شد بر شور و افغان كاروان افزوده می‎گشت.

هنگامی كه آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقه‎ها همچون برگ خزان خود را به زیر افكندند.

هر كس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت.

 جابر بن عبدالله انصاری نیز كه در اربعین به كربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد.

یكی می‎گوید: همین جا بود كه عزیز خود را از دست دادیم.

یكی دیگر می‎گوید: همین جا بود كه خیمه‎های ما را آتش زدند و اموالمان را غارت كردند.

آه همین جا بود كه شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت.

وای عمویم، این جا بودكه او را به شهادت رساندند.

وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیه‎خوانی می‎داد.

 او سخت می‎گریست، خدا این جا بودكه با تیر سه شعبه گلوی كوچك اصغرم را هدف گرفتند.

آری هر كسی به نحوی از دل غم دیده‎اش عقده‎گشائی می‎كرد.

در این اثنا بی‎بی زینب كبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشك و آه و صدای محزون گفت:

ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مكه و مِنا.

 ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام).

ای برادر، شرمنده‎ات گشتم که نازدانه‎ات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم .

ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگ‎ها را به تو نشان می‎دادم.

ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بام‎ها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاك و خاكستر پاشیدند.

ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ...

ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:28  توسط مرضیه | 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم.شغلم را،دوستانم را،مذهبم و خلاصه زندگی ام را

 

به خدا گفتم:آیا دلیلی برای ادامه این زندگی برایم میاوری؟

خدافرمود:آیا سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم بله!!
فرمود:هنگامی که درخت بامبووسرخس راآفریدم،به خوبی ازآنها مراقبت نمودم،

 

به آنهانوروآب وغذای کافی دادم، دیرزمانی نپاییدکه سرخس سرازخاک برآوردوتمام زمین رافراگرفت
اما از بامبو خبری نبود .من از او
قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند ،

 

اما همچنان از بامبوها خبری نبود .

 

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز هم قطع امید نکردم.

 

درسال پنجم جوانه کوچکی ازبامبو نمایان شد.درمقایسه باسرخس بسیارکوچک وکوتاه بود

 

اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیشتر از 100 فوت رسید.

 

پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند
ریشه هایی که،بامبوراقوی می ساختند وآنچه رابرای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند
خداوند درادامه فرمودند:آیا میدانی در تمامی این سال ها که تو در گیر مبازره با سختیها بودی،

 

درحقیقت ریشه هایت رامستحکم می ساختی،من در تمامی این مدت تورارها نکرد

 

همانگونه که بامبوها رارهانکردم هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن.
بامبوو سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند .

 

زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد می کنی و قد می کشی

از خداوند پرسیدم چقدر قد می کشم؟
در پاسخ از من پرسید:بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم:هر چقدر که بتواند.
فرمود: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی،هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد.
پس هرگز نا امید نشو!!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
دایی بهنام
قلمی در دستadmin
بهشت ما
حرفهای یک پاسور
دنیای والیبال
بـــــــــجنــــــــــــــــــورد1400
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...