|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
بیمار عربی جهت پیوند
قلب در بیمارستان بستری شد. دوستان محترم
خلوتکده:
مردعرب درپاسخ گفت:چون
این با
……………………………………………………………………..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:56 توسط مرضیه
تمام توانش راجمع کردتااز سنگ بالا برود.فقط چند قدم دیگر مانده بود...
بالاخره رسید... حالا
دربالاترین نقطه دنیاایستاده بود...با غرور پشتش راراست
کردوبه دوروبرنگاهی انداخت .بله...
اینجا بلندترین جای
جهان بود...بادی درغبغب انداخت وروبه جهان زیر پایش فریاد کشید: آهای به من
نگاه کنید،
دیگربالاترازمن چیزی می بینید؟چه کسی را جز من یارای این کاربود؟ این من هستم...تنهای تنها در اوج...!!!
پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به
پایین خیره شد.باز یک مزاحم
دیگر روی لانه نیمه سازش ایستاده بود.!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:38 توسط مرضیه
مردی بود بسیار غیور که با زنی ازدواج
کرد بسیار با جمال و زیبا و به همین دلیل ، هرگز اجازه نمی داد که
زنش از خانه به بیرون رود . و چون آن مرد
بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد
که کسی به خانه اورفت وآمد
کند زن به شوهرش گفت:چرااینقدرکاربه من سخت می گیری وزندگی
رابه من زندان کرده ای حال که اگر زنی فاسد وبد نهاد باشد،این
گونه قفل و بست ها چاره کار نبوده و اثر و نتیجه ای نخواهد داشت ،
ولی شوهرش به این حرفها اعتنائی نمی کرد و سختگیری هایش
ادامه داشت ، تا آنجا که زن تصمیم گرفت به طریقی شوهر را متوجه اشتباه خود کرده و حرف خود را ثابت نماید .پیرزالی همسایه
اش بود که گاهی از شکاف دیوار با هم به درد دل وصحبت می پرداختند،روزی با وی گفت که با فلان جوان که دربازار دکان طلا فروشی دارد،تماس
گرفته و پیام عشق مرابه اوبرسان وبگو که مدتهااست عاشق اویم ودراین عشق نیز سخت بیقرارم .جوان چون این
پیام راشنید واززیبائی وحسن زن آوازه بسیاری شنیده بود،آتش
عشق دردلش مشتعل گشته وجواب داد:ازهم اکنون من نیز بیقرارتوام ولی با شوهری که تو داری،من چه توانم کرد واین وصال چگونه
میسر خواهد شد؟ زن جواب داد:من تدبیری
می کنم تا مواصلت روی دهد،اگر طالب من هستی،صندوقی
درست کن وبه شوهرم بگوکه عازم سفرهستی و صندوقچه ای پراز طلا جواهرات و نفایس داری که جز به
شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم ، آنگاه به خانه
خود رفته ، در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به
خانه ما آورد . جوان چنان کرد .غلام صندوق را به خانه آن مردآورد.زن پیش آمدوگفت
که:این چیست؟مبادا که فرداصاحبش بگویدکه فلان وفلان چیزدرصندوق
بوده است والحال نیست.بهتر اینکه سر صندوق را بگشائی و ببینی که چه
چیز در آنست.غلام سر صندوق را گشود در حالی
که از مطلب آگاه نبود . پس جوان سر از
صندوق بیرون کرد . چشمش بر آن مرد افتاد و مرغ عقلش پرواز کرد و چون آن مرد نظرش بر آن جوان افتاد بر
جای خود خشک گشت و خواست که او را صد مه بزند . زن گفت که:این عمل از من شده است واوتقصیری
ندارد.من می خواستم مطلب خود را بر تو معلوم سازم که اگر زنی بد کار باشد ، شوهر
نمی تواند او را به جبر و زور خود نگاه دارد !
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:39 توسط مرضیه
مردی به همسرش این گونه
نوشت: عشق تو. همسرش بعد از چند روز
اینگونه جواب داد: عزیزم از اینکه100 بوسه
برای من فرستادی نهایت تشکر را می کنم ریزهزینه ها: 1:با شیر فروش به 2
بوس به توافق رسیدیم. 2:با معلم مدرسه بچه
هابا7بوسه به توافق رسیدیم. 3:صاحب خانه هرروزمیاید
و3بوسه ازمن میگیرد. 4:باسوپرمارکتی فقط
بابوسه به توافق نرسیدیم بنابراین من ایتم های دیگری به او دادم. 5:ساید موارد40
بوسه نگران من نباش... هنوز 35
بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتوانم تا اخر این ماه با ان به سر کنم. ایا می توانم برنامه
بصورت فوق برای ماه بعد تنظیم کنم؟؟؟ لطفا من را راهنمایی کنید!!!
عزیزم
این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش100 بوسه برایت فرستادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:30 توسط مرضیه