تبليغاتX
خلوتکده

خلوتکده

زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم.

 

  

                                                      Home           Email         RimaEldera2                                            About             Archive            Link


مادری فرزندش راازدست داده بودودرفـراق اوسخت می گریست.هـرکس نزد
مـادرمی آمد اورادلداری می دادوازاومی خواست دست اززاری وگریه بردارد.

یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا برنمی گرددوآن دیگری می گفت که دل بستن

به هر چیزی دراین دنیاکاربیهوده ای است وانسان عاقل بایدبه هیچ چیزاین دنیای فانی دل نبندد.

دراین اثناعابدی ازآن محل عبورمی کردوصدای ناله وضجه زن راشنید.
 
بالای سرزن ایستادوباصدای بلندگفت:"گریه کن مادر من!اودیگربر نمی گردد

ودیگر نمی توانی صورت وحرکات اوراشاهدوناظرباشی.
تادیرنشده هرچه می توانی گریه کن که فردا
وقتی ازخواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و

چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:56 توسط مرضیه


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکندبه لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لسترهم بازرنگی آرزو کرد2تا آرزوی دیگر هم داشته باشدبعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگرآرزوکرد
آرزوهایش شدنه آرزوباسه آرزوی قبلی.بعدباهرکدام ازاین نه آرزوسه آرزوی دیگرخواست
که تعداد آرزوهایش رسید به
27 ارزو
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگرتا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید
به5 میلیارد و هفت میلیون و
۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتربیشتر و بیشتردر حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردندلستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تاپیر شدو بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
وآرزوهایش دوروبرش تلنبارشده بودندآرزوهایش راشمردندحتی یکی ازآنها هم گم نشده بودهمشان نو بودندوبرق میزدند
بفرمائید چند تا برداریدبه یاد لستر هم باشید.
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش هاهمه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشترحرام کرد !!!

...........................................................................................
ارسالی ازدوست عزیزم اقای پزشکی برای گروه مارشال.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط مرضیه


پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟درباره توفرزندم،امامهمترازآنچه مي نويسم،مدادي است که باآن مي نويسم.

مي خواهم وقتي بزرگ شدي،مثل اين مدادبشوي.پسرک باتعجب به مدادنگاه کردوچيزخاصي درآن نديد:
امااين هم مثل بقيه مدادهايي است که ديده ام
!پدربزرگ گفت:

بستگي داردچطوربه آن نگاه کني،دراين مدادپنج صفت هست که اگربه دستشان بياوري،براي تمام عمرت دردنيابه آرامش مي رسي:

صفت اول:مي تواني کارهاي بزرگ کني،اماهرگزنبايدفراموش کني که دستي وجودداردکه

هرحرکت توراهدايت مي کنداسم اين دست خداست،اوهميشه بايدتورادرمسيراراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:بايدگاهي ازآنچه مي نويسي دست بکشي وازمدادتراش استفاده کني.

اين باعث مي شودمدادکمي رنج بکشداماآخرکار،نوکش تيزترمي شودپس بدان که بايد

رنج هايي راتحمل کني،چراکه اين رنج باعث مي شودانسان بهتري شوي.

صفت سوم:مدادهميشه اجازه مي دهدبراي پاک کردن يک اشتباه،ازپاک کن استفاده کنيم.

بدان که تصحيح يک کارخطا،کاربدي نيست،درواقع براي اينکه خودت رادرمسيردرست نگهداري،مهم است.

صفت چهارم:چوب ياشکل خارجي مدادمهم نيست،زغالي اهميت داردکه داخل چوب است.

پس هميشه مراقب باش درونت چه خبراست.

وسرانجام پنجمين صفت:مدادهميشه اثري ازخودبه جامي گذارد.پس بدان هرکاردرزندگي ات مي کني،

ردي به جامي گذاردوسعي کن نسبت به هرکارمي کني،هشيارباشي وبداني چه مي کني.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط مرضیه


چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که ژولی را به

بیمارستان برده اند. خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان فوت کرد و پزشگان علت مرک را

سکته مغزی تشخیص دادند. A..V.C (Accident vasculaire cِébral)

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی می آیند معطوف کنید، شاید روزی شما با چنین اتفاقی

برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید یک متخصص اعصاب می گوید:  

بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده را

در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار

زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است. پزشک متخصص می گوید

مهمترین وظیفه تشخیص حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به

پزشک رساند متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه

سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی

کرده بود حتما" ژولی اکنون زنده بود...
 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید

1- بخندد

2ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد

3-از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند.

مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد

اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد

باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان

منتقل کرده و

به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد

 یک متخصص قلب و یا اعصاب می گوید اگر کسی این ایمیل را دریافت کند

و حداقل آنرا برای ده نفر دیگر ارسال دارد،

مطمئن باشد که درزندگی اش جان یک یا چند فرد را نجات داده است توجه کنید،

تعداد افرادی که این روزها با اینترنت کار میکنند در دنیا چقدر است و اگر ده نفربه ده نفر دیگر

این ایمیل را ارسال دارند،تعداد افراد آشنا با این سئوالها به صورت تابع

نمایی در کمتر از یک ماه به میلیونها نفر خواد رسید

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:43 توسط مرضیه


مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت.
اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.
گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند.
در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد
و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.
رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند
به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود
كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد.
مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!
اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!!
چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:23 توسط مرضیه



 



Design by : Rima Eldera2