|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
به نام معبودم که ازبندگانش زودراضی میشود ومی امرزدکسی را که جزدعاچیزی ندارد. سلام وعرض ادب احترام دارم خدمت خواننده های عزیزو مهربون و همیشه همراه خلوتکده. امیدوارم هرجا که هستین زیر سایه ی پروردگار سلامت،موفق وشاد باشید. دوباره لطف خداودعای خیرشما عزیزان شامل حالم شدوزائرشدم. به امید خدا ودعای شمادوستان خوبم جمعه 4/5راهیم بسوی پابوسی امام حسین(ع)،امام علی(ع)،ماه بنی هاشم ابالفضل العباس(ع)،... اگه خدابه روسیاهی وناپاکی اعمالم توجه نکنه حتما نائب الزیاره شما دوستان هستم. هرچی دارم ازدعای خیر شماست. دوستان محترم وارجمندم هرامروفرمایشی ویاسفارشی داشته باشین درکمال خوشحالی درخدمتتون هستم. ملتمسانه تقاضای دعادارم تااین سفرمعنوی روباامنیت وقبولی عبادت وزیارت بگذرونم. اگرعمری باقی بودخلوتکده رو18/5بروز میکنم. با این امیدکه انشالله این سفرقسمت تک تک شما عزیزان بشه وتشکرقلبی منو برای لطف ومحبت بی دریغی که نسبت به من حقیر دارین بپذیرین ازتون خداحافظی میکنم. امیدوارم مثل همیشه دعای خیرتون بدرقه راهم باشه. دعاگوی تک تکتون بودم،هستم،خواهم بود. درپناه حق باشید خدا نگهدار من که توی سیاهی ها،ازهمه روسیاترم!!! میـــــون اون کبــوترا،باچه رویـــــی بپرم؟؟؟ .................................................................................................... نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم... .می آیم![]()
![]()
![]()
با بوته ها که چیده ام از بیشه های
آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد.![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:27 توسط مرضیه |
.............................................................................................................. چندشب پیش درمیان مریض ها منشی ام وارد شدگفت: یک آقایی که ماهی بزرگی دردست داردآمده است ومی خواهدشماراملاقات کند. یک مردمیانسال بایک لهجه شدید رشتی وارد شد ودرحالی که یک ماهی حدوداده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ دردستش بود. شروع کردبه تشکرکردن که من عموی فلان کس هستم وشماجان اورانجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم. شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم وماهی راتمیز کردم وقطعه قطعه نموده ودرفریزرگذاشتم.(قابل توجه خانومها) فردا عصروارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است. تا مرادیدبه طرفم دویدوگفت آقای دکتر دستم به دامنت...ماهی را پس بده... من باید این ماهی رابه فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم... چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست. او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم. و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم. چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:8 توسط مرضیه
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت: "عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم مابه مدت یک هفته انجاخواهیم رفت.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار. زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بودرا انجام داد مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟ زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟
هفته بعد مرد به خانه آمد،کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:53 توسط مرضیه
کشاورزی فقيرازاهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت.
از باتلاقی
درآن نزديکی
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و
تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از
مرگی تدريجی ووحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر
فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات
دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام
پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشرافزاده پرسيد: «پسر
شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی
کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل
شد و
همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سیر الکساندر فلمينگ
کاشف پنسيلين مشهور شد
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:34 توسط مرضیه