تبليغاتX
خلوتکده
هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است

صبح یک روزتعطیل درنیویورک سواراتوبوس شدم.تقریباًیک سوم اتوبوس پرشده بود.

بیشترمردم آرام نشسته بودندویاسرشان به چیزی گرم بودودمجموع فضایی سرشاراز

آرامش وسکوتی دلپذیربرقراربودتااینکه مردمیانسالی بابچه‌هایش سواراتوبوس شد

وبلافاصله فضای اتوبوس تغییرکرد.

بچه‌هایش دادوبیدادراه انداختندومدام به طرف همدیگرچیزپرتاب می‌کردند

یکی ازبچه‌هاباصدای بلندگریه می‌کردویکی دیگرروزنامه راازدست این وآن می‌کشید

وخلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خردشده بود.اماپدرآن بچه‌هاکه دقیقاًدرصندلی جلویی من نشسته بود

اصلاً به روی خودش نمی‌آوردوغرق درافکارخودش بودبالاخره صبرم لبریزشدوزبان به اعتراض بازکردم که:

«آقای محترم!بچه‌هایتان واقعاًدارندهمه راآزارمی‌دهند.شمانمی‌خواهید جلویشان رابگیرید؟»

مردکه انگارتازه متوجه شده بودچه اتفاقی داردمی‌افتد،کمی خودش راروی صندلی جابجاکردوگفت:

بله،حق باشماست.واقعاًمتاسفم.

راستش ماداریم ازبیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم،مادرهمین بچه‌ها٬نیم ساعت پیش درآنجامرده است.

من واقعاًگیجم ونمی‌دانم بایدبه این بچه‌ها چه بگویم.

نمی‌دانم که خودم بایدچه کارکنم وبغضش ترکیدواشکش سرازیرشد.»

 

خواننده ی عزیزصادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟

چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:

واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....  

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما

ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و

من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.

کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛

شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم

 تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم .

خاطره ای ازاستفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت)

ارسالی ازدوست عزیزم ارغوان اشترانی.(نویسنده ای توانا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط مرضیه | 

به نام حضرت دوست، که هر چه بر سر ما مي رود عنايت اوست

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!!!
از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه

 بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.

بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیله یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:

من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!

---------------------------------------------------------------------------

ای امید آخرینم،ای که آیین بهاری

کی میشه بااون نگاهت ،واسه ماشادی بیاری

کی میشه ستاره بارون،آسمون سینه هامون          

کی میشه سبزو بهاری،افق تار نگامون

کی میشه که عدل نابت ،بشینه تو هر کرونه        

کی میشه رو شاخه هامون،بشینه عطر جوونه

کی میشه که این دعامون،بگیره رنگ اجابت

کی میشه بیایم زیارت ،واسه ابراز ارادت

کی میشه شمیم شادی،بپیچه تو کوچه باغا

کی میشه عطر عدالت ،بیاد از مقدم آقا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط مرضیه | 

یک خیابان کرده مجنونم میدانی کجاســــت؟

آن خیابان کوی جانان قطعه ای ازکربلا ست

گــام گــام آن خیابان جای پای زینـــب  است

پرصفای آن خیابان ازصدای زینـــــب  است

یک خیابان راصفاومروه می خوانیم و بس

یاحســـــین گوییم و یاعــــباس درهرنفــس

 

 

از صاحبمان و ولي امرمان واميد زيستنمان وبهانه ماندنمان پرسيدند:
اين گريه هاي مدام،اين ناله هاي هر گاه واين ضجه هاي بي گاه واين صيحه هاي هرازگاه

ازچه روست،مصيبت حسين با تو چنين كرده است؟
گريه آلودفرمود:كه اگرباحسين هم بگويم خون خواهد گريست.

پرسيدند:دستهاي بريده عباس با تو چنين كرده است؟
ناله كنان فرمود:كه اگرباعمويم عباس هم بگويم دستهاي بريده برسرخواهدکوفت.

پرسيدند:غل وزنجيرهاي سخت برپوست وگوشت واستخوان سجادفغان تورابرآورده است؟

ضجه زنان فرمود:كه سجادنيزعمري براين مصيبت گريسته است.

پرسيدند:پس اين چه اندوه جانسوزي است كه آسمان وزمين رادرهم پيچيده است؟

مگرنه همه درطول تاريخ براي عاشورا گريسته اند؟اين چه مصيبتي است كه

كربلاييان را نيز به گريه واداشته است ؟
آهي كشيد آقايمان وسيد مان وفرمودعمه ام زينب...مصيبت مضاعف زينب...اسارت زینب

السلام عليك يا ام المصائب يا زينب!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
دایی بهنام
قلمی در دستadmin
بهشت ما
حرفهای یک پاسور
دنیای والیبال
بـــــــــجنــــــــــــــــــورد1400
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...