![]() |
![]() |
|
| درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است. |
|
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواندوي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد.در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيدو برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد راهي مسجد شد.در وسط راه با مردي برخوردکرد.از آن مرد پرسيد:تو كي هستي؟مرد جواب داد:من توراديدم كه دوباردروسط راافتادي وباخودم گفتم توراهمراهی كنم تابتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند.مرد كور به آن مرد گفت:بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد.مرد كور از او پرسيد:چرا دوست نداري نماز بخواني ؟مرد در جواب گفت:من شيطانم درباراول من تورابر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختمو تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بارسوم ترسيدم تورابيندازم مبادادوباره برگردي وخداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستاراببخشد. ........................................................................ باتشکرازاقاهومن خواننده ی شوخ طبع خلوتکده برای ارسال این مطلب. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:38 توسط مرضیه |
|
یه باردختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید: -چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ پسرگفت:دلیلشونمیدونم اما واقعادوست دارم. - توهیچ دلیلی رونمي توني عنوان كني،پس چطوردوسم داری؟چطورمیتونی بگی عاشقمی؟ - من جدادلیلشو نمیدونم،امامیتونم بهت ثابت كنم. - ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتوبگی - باشه..باشه!میگم...بخاطرلبخندت،خوشگلیت صدای گرم وخواستنیت،همیشه بهم اهمیت میدی، با ملاحظه هستی. پسرنامه ای روكنارش گذاشت بااین مضمون: عزیزم،گفتم بخاطرصدای گرمت عاشقتم اماحالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟ . نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم! - نه!پس منم نمیتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،برای حركاتت عاشقتم. اما!حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم . عشق دلیل میخواد؟؟؟ این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره. ولی عشق كامل و پخته میگه: بهت نیاز دارم چون دوست دارم. باتشکر از دوست خوبم:کلبه ی فقیرانه من برای ارسال این مطلب.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:58 توسط مرضیه |
|
|
هوا بدجورى طوفانى بودوآن پسرودختركوچولوحسابى مچاله شده بودند. هردولباس هاى كهنه وگشادى به تن داشتندوپشت درخانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین؟ مى خواستم یك گفتم:بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست کنم. آنها راداخل اتاق نشیمن بردم وكنار بخارى نشاندم تاپاهایشان را گرم كنند.بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید:ببخشین خانم! شما پولدارین؟ نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من؟؟ اوه… نه!!! دختر كوچولوفنجان رابااحتیاط روى نعلبكى آن گذاشت وگفت:آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره. آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند،رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى امدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك جای دمپایى آنها را از كنار بخارى، پاك نكردم مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:38 توسط مرضیه |
|
|
و رمضان گل سرسبد ماه های خدا رسید... خدادررمضان مهمانی می دادو به مهمان هایش می گفت:هرنفسی که می کشیدبه من سلام می دهید، خوابتان هم عبادت است.دعایتان را مستجاب می کنم واشک هایتان رامی بینم.دل تنگی هایتان رامی فهمم. رمضان هزارنشانه است که شماببینید.نشانه هایی که من برایتان گذاشته ام.مهمانی است اینجا نشانی میدهم دستتان. راه راگم نکنیدکه منتظرم.سحرهاچشم انتظارتان هستم که بیاییداینجا.سحرهای این ماه رنگش فیروزه ای است، بیاییدوصدایم کنیدکه سفره پهن وحاضراست.دلتان هم که تنگ شده سرتان رابلندکنید،نگاهی به آسمان بیندازید، من راخواهیددید.غروب هاهم انتظارتان رامی کشم.من توی آسمان هستم.توی زمین هستم وتوی صدای اذان هستم. درغروب پیدایم می کنیدودرباران مراحس می کنید،درآفتاب هم هستم ماه راهم که ببینیدمراحس می کنید. همیشه هستم،صدایم کنید صدایتان را می شنوم: ادعونی استجب لکم... فرشتگانم به شماسلام می دهند وشیطان جرات نزدیکی به شماراندارد.شب هایتان که از من پر شود، دیگرجایی برای شیطان نمی ماند. قرآن راهم برایتان دراین ماه فرستادم تاشادورستگاربمانید. زمردم دل بگردان یا خدا کن...خداراوقت تنهایی صداکن دران حالت که اشکت میچکد نرم...غنیمت دان وماراهم دعا کن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:19 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|