![]() |
![]() |
|
| درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است. |
|
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار براین شدکتابخانه جدیدی ساخته شود.اما وقتی ساخت بنابه پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچارمشکلات دیگر شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید. رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است؟ اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم. روز دیگر،در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:59 توسط مرضیه |
|
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت . - منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم ! اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ... میلاد مسعود هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت ، نگین انگشتر ایران ، مولای ایرانیان ، عالم آل محمد ( ص ) حضرت علی ابن موسی الرضا بر کلیه رهروان آن امام همام خجسته و مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:46 توسط مرضیه |
|
در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یكی ازآشنایانش،فیلسوف بزرگ رادیدگفت:سقراط؛ آیا میدانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟ این آزمون، پالایش سهگانه نام دارد. آشنای سقراط:پالایش سهگانه؟ سقراط:درست است، قبل ازاینكه درباره دوستم حرفی بزنی خوب است كه چندلحظه وقت صرف كنیم و ببینیم كه چه میخواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط:نه،در واقع من فقط آن را شنیدهام و... سقراط: بسیار خوب، پس تو واقعا نمیدانی كه آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر،مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ سقراط:پس تو میخواهی چیز بدی را درباره او بگویی،اما مطمئن هم نیستی كه حقیقت داشته باشد. بااین وجود ممكن است كه توازآزمون عبوركنی،زیراهنوز یك سوال دیگرباقی مانده است:مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ آشنای سقراط :نه، نه حقیقتا. سقراط نتیجهگیری كرد:بسیار خوب اگرآنچه كه میخواهی بگویی،نه حقیقت است،نه خوب است ونه سودمند،چرا اصلا میخواهی به من بگویی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:49 توسط مرضیه |
|
|
نقل قولی ازیک دوست عزیز: این زن هرزه نیست.ناموس مردم رامیگویم،زن امروزرامیگویم.این زن شایدجرمش این است كه هنوزبنداساطیرآدم وحواوآن درخت ممنوعه خیالی،دست وپایش رابسته است. این زن چندثانیه بعدازآدم آفریده شده وهمین چندثانیه دیرآمدن وهمین تفاوت بین جنس گل این وخاك آن، وهمین بلندی گیسوان وظرافت اندام، باعث این همه تبعیض شده است. وتاریخ راببینیم كه چگونه براین بندها افزوده وبه آنها پیچ و تاب داده، و زن امروز را ببینیم كه چگونه درافزونی این بندها كه سرنخشان به كتاب و داستان و تخیل میرسد دست و پا میزند... كه گریزی بزنید به قبل از درخت ممنوعه. به آنجا كه روحهایمان بیهیچ هراسی با هم میرقصیدند. زن نبودیم، مرد نبودیم. فاصلهای نداشتیم كه هنوز هم نداریم!!! و این فاصلهها را، این نابرابریها را، نیازهای نازل غریزی ساختهاند و بس نیاز به بالا رفتن و گرفتن از میلههای نردبان برای عدهای ،نیاز به تكیه دادن نیاز به معروف شدن نیاز به آسایش و راحتی تنها برای عدهای. دارد، جان هم دارد، شعور و احساس هم دارد. زنی كه انسان است، وجدان هم دارد، قلب بچه هم دارد، خانه هم دارد و حق هم اسارت و حقارت را بر گردن او افكنده است این زنی كه رژ لبش را غلیظتر از سابق و خط چشمش را نمایانتر از پیش میكشد، این زنی كه از او فقط هایلایت زیتونی موهایش به چشم میآید و فقط رنگ نارنجی كیفش توی ذوق میزند، این زنی كه پاشنه مستطیلی كفشهایش دارد روی فكر و ذهن برخی راه میرود، هرزه نیست در چشمهایش اگر خوب ببینی برق محبت میدرخشد، اگرچه بیقراریها و دلواپسیها و تقلاهایش برای دوباره یاد گرفتن و دوباره شعر خواندن و دوباره آواز خواندن و نقاشی كردن و اندیشیدن و نوشتن و بودن و شدن در بیشتر مواقع نادیده گرفته شده است. او میخواهد یاد بگیرد كه دیگر در هیچ مسابقهای كه بر اساس جهل ابتدایی و بدوی انسانها شكل میگیرد وتنها یك بازیگر و یك تماشاگر و یك برنده دارد شركت نكند. او میخواهد وقتی پای دار قالی نشسته، خودش طراح نقشی باشد كه دارد میزند. او میخواهد سر كلاس درس بنشیند. او میخواهد بلد باشد مقاله بنویسد، بلد باشد سخنرانی كند. او میخواهد تیغ جراحی در دستهایش نلرزد. او میخواهد یاد بگیرد كه به جای اشك میشود روی خیلی چیزهای دیگر هم حساب كرد. او میخواهد یاد بگیرد كه در ازدحام سنگین نگاهها و حرفها راه برود و زمین نخورد. او میخواهد نمایانتر از پیش و از ورای كیف نارنجی و رژ كبود و روسری گل منگولیاش دیده شود؛ با تمام خودش دیده شود. او میداند كه سلطه زن بر مرد همانقدر مفتضح است كه سلطه مرد بر زن و باید از ظهور فاجعهای دیگر جلوگیری كند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:4 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|