تبليغاتX
خلوتکده
هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است


ما منتظر صبح شب یلداییم

دستی به دعا تا فرج فرداییم.
-----------------------------------------------------------

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند.چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان رادراتاقي قراردادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شمابسته خواهد شدوقفل اتاق،قفلي معمولي نيست وبايك جدول رياضي بازخواهد شد،تازماني كه آن جدول راحل نكنيدنخواهيدتوانست قفل رابازكنيد.اگربتوانيدمسئله راحل كنيدمي توانيددررابازكنيدوبيرون بياييد»
پادشاه بيرون رفت ودر را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند.اعدادي روي قفل نوشته شده بود،آنان اعداد رانوشتند و باآن اعداد،شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. و با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

وآن سه تن پيوسته مشغول كاربودند.آنان حتي نديدندکه چه اتفاقي افتادكه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!
وقتي پادشاه بااين شخص به اتاق بازگشت،گفت:«كاررابس كنيد.آزمون پايان يافته ومن نخست وزيرم راانتخاب كردم»

آنان نتوانستند باوركنندوپرسيدند:«چه اتفاقي افتاد؟اوكاري نمي كرد،اوفقط درگوشه اي نشسته بود.اوچگونه توانست مسئله راحل كند؟»

مرد گفت:«مسئله اي دركار نبود.من فقط نشستم ونخستين سؤال ونكته ي اساسي اين بودكه آياقفل بسته شده بوديانه؟لحظه اي كه اين احساس راكردم فقط درسكوت مراقبه كردم.كاملأساكت شدم وبه خودم گفتم كه ازكجاشروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيداين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد،

چگونه مي توان آن را حل كرد؟اگرسعي كني آن راحل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگزازآن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك درهمين بود.درقفل نبود.قفل بازبود.من منتظربودم كه يكي ازشماپرسش واقعي رابپرسدوشماشروع به حل آن كرديد؛درهمين جانكته رااز دست داديد.اگرتمام عمرتان هم روي آن كارمي كرديد نمي توانستيد آن راحل كنيد.اين مرد،مي داند كه چگونه دريك موقعيت هشيار باشد.پرسش درست را او مطرح كرد».

نکته:انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:24  توسط مرضیه | 

روزی پادشاهی اعلام کردبه کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد،جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند.

پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود.بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند:این بهترین نقاشی صلح است.

در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن،در بالای کوه آسمانی خشمگین رعدوبرق می زد وباران تندی می باریدو در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته،بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است.

پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد.

صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:47  توسط مرضیه | 

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی روکه پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما
نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛

- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛

- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم،این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛

- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود.

با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده ول کن هم نیست !!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:3  توسط مرضیه | 

او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
در
Malachi آیه 3:3 آمده است:
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد.

 آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد.

از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند

و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند.

او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرزکار نقره کاررا تماشا می‌کرد،دیدکه او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود.

 او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست
نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت:

 «اودر جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسید:

آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مردجواب داد بله،نه تنها بایدآنجا بنشیندوقطعه نقره رانگهداردبلکه بایدچشمانش رانیزتمام مدت به آن بدوزد.

اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟»

مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

 

نکته ی اخلاقی:اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که

خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در
حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:40  توسط مرضیه | 

تاجری به روستایی رفت وخطاب به مردم روستا گفت که به ازای هرمیمون ۱۰ دلارپرداخت می کند.مردم روستا که جنگل مجاور روستای شان پرازمیمون بودمعامله راقبول کردند. به نظرآنها قیمت منصفانه بود.درمدت کوتاهی بیش ازهزارمیمون را گرفتند وهرمیمونی را10دلارفروختند. فردای آن روزمردتاجردوباره به روستاآمدوگفت:هرمیمون را ۲۰ دلارمی خرم. این بارهم روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاش شان را برای گرفتن میمون هاچند برابرکردند.اما تعداد میمون ها کم شده بود.درآن  روزفقط500میمون گرفته وفروخته شد.روز بعد دوباره مرد تاجربه روستاآمدواین بارپیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هرمیمون داد.اما او به مردم گفت امروز من در شهر کاری دارم ولی معاون من اینجا  می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد. مردم روستا خیلی مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! امامسئله این بودکه همه میمون هاراآنهاگرفته بودندومیمونی برای فروختن باقی نمانده بود.مردم روستاپیش معاون تاجررفتندوماجرارابه اوگفتند.معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستاییان گفت؛این میمون هارادرقفس ببینید.من حاضرم آنها رابه قیمت میمونی ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید  آنهارا به قیمت ۵۰ دلار بفروشید.مردم به خانه هایشان رفتندوهرچه پس انداز داشتندرا برای خریدمیمون هادادند.از فردا مردم روستادیگرنه مرد تاجررادیدند نه معاون او را!تنها میمون ها بودند که دوباره همه جا بودند. 

نتیجه اخلاقی؛ سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید.وقتی آنرا دارید برنده اید  ولی همین که آنرا از دست دادید بازنده خواهید شد.

...............................................................

ازاقای شکیبابه خاطر ارسال این داستانک تشکر میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:23  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
دایی بهنام
قلمی در دستadmin
بهشت ما
حرفهای یک پاسور
دنیای والیبال
بـــــــــجنــــــــــــــــــورد1400
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...