![]() |
![]() |
|
| هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است |
|
یک روز به همراه دوستم سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن به راننده تاکسی گفتم: از شما به خاطر رانندگی خوبتان تشکر میکنم. راننده تاکسی مات ومبهوت پرسید: مشکلی پیش آمده؟! گفتم: نه هیچ مشکلی نیست و من اصلا قصد دست انداختن شما را ندارم و فقط خونسردی و حفظ آرامشتان را در رانندگی به خصوص مواقعی که ترافیک سنگین بود، تحسین می کنم. راننده نگاه متعجب دیگری کرد و رفت. دوستم پرسید: منظورت از این حرفها چه بود؟ گفتم: میخواهم عشق و محبت را به شهرمان برگردانم چون فکر میکنم تنها چیزی که میتواند شهرهای بزرگ را نجات دهد، عشق است. با تعجب گفت تو با گفتن یک جمله به راننده تاکسی میخواهی عشق را به شهر برگردانی؟ با قاطعیت گفتم: فکر میکنم با حرفهایم روز خوبی را برای او رقم زدم. او تنها یک شخص نبود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:4 توسط مرضیه |
|
|
زني جوان نزد "عالم پیری" آمد و گفت:بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي او و همسرش دخالت مي كنند.. "عالم" پرسيد: آيا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصي كه تو از خانه پدري آورده اي رفته اند؟ زن جوان با نعجب گفت: البته كه نه! همه حتي همسرم مي دانند كه آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به رو مي شود. هيچ يك از اعضاي خانواده همسرم حتي جرات لمس اين صندوقچه را هم ندارند! "عالم" تبسمي كرد و گفت: خوب! اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به ديوارهاي صندوقچه ات محدود كرده اي! تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شايد دليل اين كه ديگران خود را در ورود و دخالت به حريم تو محق مي دانند اين باشد كه تو مرزهاي حريم خود را مشخص و واضح برايشان تعريف نكرده اي...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:53 توسط مرضیه |
|
|
مى گویند روزی بهمنیار، شاگرد بوعلی سینا به استاد خود گفت: شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مىپذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مىآورند. بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمىفهمى ! بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است. بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست... گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، نزدیك صبح كه مؤذن اذان مىگفت، بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت: برخیز. بهمنیار گفت : چه كار دارید؟! بوعلى گفت : خیلى تشنه ام. یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم . بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مىشود و ایجاد مریضى مىكند. بوعلى گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنهام شما براى من آب بیاورید، چكار دارید. باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما را مىخواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . پس از آنكه بوعلى سینابراى شاگردش اثبات كرد كه برخاستن براى
او سخت است نه اینکه طلب خیر برای استاد داردگفت: من تشنه نیستم . خواستم شما را
امتحان كنم . آیا یادت هست به من مى گفتى: چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى؟! اگر ادعاى
پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند... شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس خواندهاى، مىگویم ، آب بیاور، نمىآورى و دلیل براى من مىآورى ، در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى منارهی به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله " را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:8 توسط مرضیه |
|
|
چشمان کم فروغش را به آرامی روی هم گذاشت به سختی نفس می کشيد . گوشه ای تکيه داده بود درد تمامی وجودش را فرا گرفته بود. اينروزها فقط به گذشته اش فکر ميکرد. بخاطر می آورد که دوران جوانيش را سراسر در گرفتاری و مشقت گذرانده بود. براستی از زندگی چه چيزي فهميده بود ؟ از هنگامی که توانست دست چپ و راستش را از هم بشناسد کار کرده بود تا بتواند شکم خود را سير کند حالا فکر ميکرد چرا در تمام طول عمرش عذاب کشيده است. چرا نبايد مثل خيلي هاي ديگر زندگي آرام و بي دردسري داشته باشد؟ چرا بعضي ها از اول در جايي بدنيا مي آيند که آينده و خوشبختي شان تضمين است و بعضي ها در جايي متولد مي شوند که بايد تلاش کنند تا به آسايش برسند وبعضي ها نه تنها با تلاش شبانه روزي به آسايش نمي رسند بلکه روزبروز برمشکلاتشان افزوده مي شوددر همين فکرها بود که پسر بزرگش گفت : آقا جون بهتر شديد يا نه ؟ پيرمرد اشاره اي به کيسه روي کمد انداخت . پسر کيسه کوچک پارچه اي را پايين آورد و آنرا باز کرده و از داخل آن يک تسبيح قديمي. چند تا انگشتر عقيق و يک بسته کوچک کاغذي را که با نخ پيچيده شده بود بيرون آورد. پيرمرد به سختي نخهاي دور کاغذ را باز کرد . کاغذ کوچکي را بيرونآورد و به پسر بزرگش داد. سپس شروع به خواندن کرد: هزار دشمنم ار مي کند قصد هلاک گرم تودوستی، ازدشمنان چه باک؟؟؟ دوازده سال است که از اين پنجره انتهاي کوچه را مي نگرم تا شايد روزي بالاخره صداي قدمهايت در اين بن بست خلوت طنين آرامش بخش زندگيم شود بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و . . . . پسر باقي نامه را آرام براي خود زمزمه
کرد.. . . . پسر دوم نامه را برداشت نگاهي به آن انداخت و بدنبال برادر رفت. دختر قطره اشکي را که به گونه هاي پدر نشسته بود به آرامي با دستهاي لطيفش پاک کرد نامه را برداشت و ادامه داد: بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و انتظارم به پايان مي رسد. مرا از اين زندان نجات خواهي داد و عشق را در زندگيم معنا خواهي کرد. دوازده سال است که انتظارت چشمهايم را بدر دوخته است. محبوب من روياي من . هر روز به اميد ديدارت صبح را به شب مي رسانم. درغريبي و فراق و غم دل پير شدم. دختر نگاهي به تاريخ نامه کرد.1/1/62 . اين نامه موقعي نوشته شده بود که او شيش ساله بوده است. نتوانست نسبت به علامت سؤال بزرگي که در مغزش بوجود آمده بود بي تفاوت بماند. در حاليکه چشمانش پر از اشک شده بود به چهره دگرگون پدرش خيره شد و پرسيد: اين نامه را براي کجا نوشته اي ؟ پدر به آرامي دست دخترش را در دست گرفت . دختر دست پدر را فشرد و سؤالش را تکرار کرد. پدر سرش را پايين انداخت :من.. من . .. . . . سرفه امانش نداد. آنقدر سرفه کرد که نفسهايش به شماره افتاد . دختر با دستمال، خوني راکه از دهان پدرش آمده بود پاک کرد. سرفه هاي پدر لحظه به لحظه شديدتر مي شد. در همان حال سرفه نامه را از دختر گرفت و به سختي دوباره آنرا تا کرد. دختر دوباره گفت : آقا جون . . . اين کيه ؟ اين کيه که دوازده سال منتظرش بوديد؟ مادر ميدونست ؟ چرا جواب نميديد؟ اين کيه ؟ اين را گفت و از جا بلند شد. مدتي توي اتاق قدم زد و بعد به حياط رفت . نمي توانست قبول کند که پدرش دل به مهر کسي بجز مادرش سپرده بهيچ طريقي نميتوانست خودش را توجيه کند. مگر مادرش چه کوتاهي درباره پدر کرده بود؟ بلافاصله جواب اين سوالش را يافت. مادر هيچوقت توجهي به پدر نميکرد . او زني خودمحور و تا حدودي خود خواهد بود. نظر ديگران برايش اهميتي نداشت. اين رفتارش اثر بسيار نامطلوبي در روحيه پدر گذاشته بود و از آنجا که پدر اهل قيل و قال نبود چاره را در جاي ديگر جسته بود. مجدداً وارد اتاق شده به پدر نگريست . پدر همانطور که به در حياط خيره مانده بود گفت : من . . . من..... دختر خود را به پدر رساند و مهربانانه گفت : خب. چي ؟. .... شما چي ؟ . . .. حرفتونو بزنيدآقا جون . . . . شما چي ؟.. . . . آقاجون....آقاجون.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:6 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|