![]() |
![]() |
|
| هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است |
|
وقتی آنجلا خیلی کوچک بود،دو ساله، سه ساله و یادرهمین حدود ,پدر و مادرش به او یاد دادند که هر گز نگویدنه... به او آموختند که حرف,حرف آنان است وهرچه می گویند باید بپذیردوهمیشه باید اطاعت کند ,وگرنه در اتاقش حبس خواهد شد . پس آنجلا بدینسان رشد کرد و بزرگ شد.کودکی ملایم و موافق وسر بزیر.هیچ گاه خشمگین نمی شد همیشه آرام و حرف پذیر،با همه در همه چیز سهیم می شدو محبتش را هرگز دریغ نمی کرد , و با هیچ کس هرگز سر جنگ نداشت،هر کلامی , هر چه بود , وقتی از دهان پدر و مادر بیرون می آمد ,آن را درست می پنداشت . آنجلای فرشته سیرت همان قدر که ناز و محبوب بود , در سش هم خوب بود و, آن گونه که ممکن است حدس بزنید , سر پیچی از قانون در کارش نبود . آموزگارانش می گفتند خیلی خوب تربیت شده ,همیشه آرومه , همیشه خوبه , و خیلی محبوبه . اما هیچ کس نمی دانست در دل آنجلا ی کوچک چه می گذرد .آنجلا دوستان بی شمار داشت ,که به خاطر لبخند شیرینش دوستش داشتند،می دانستند که او آن قدر مهربان و یار بود , که با جان و دل انجام می داد هر کاری که داشتند،حتی وقتی خودش بیمار بود ,یا مشغول بیمار داری بود ,هر کس از او کمک می خواست ,پاسخ او بی گمان ((آری)) بود . آنجلا سی و سه سالش بود که همسر یک وکیل شد،خانه و خانواده داشت و زندگی در حومه شهری قشنگ،با دختری چهار ساله و پسری نه ساله هر دو سر حال و مست وملنگ و هر وقت کسی حالش را می پرسید ,همیشه می گفت:عالی , مثل یک دریا آروم و خوش رنگ. اما شبی سرد از شبهای عید،وقتی خانواده آنجلا همه خوابیده بودند,او کاملا بیدار بود و افکار پلید در سرش می چرخید،نمی دانست چطور , نمی دانست چرا به این فکرها رسید , فقط می دانست که دیگر نمی خواهد زنده باشد ., مثل آدمهای بیمار و ناامید .پس , از همان کس که او را به این دنیا آورده بود ,خواست که بازش گرداند به دنیای موعود .و سپس صدائی نرم و آرام را ,از اعماق درونش شنید ,که فقط یک کلمه به او گفت : *نه* محکم باش و پر امید . از آن لحظه به بعد ,آنجلا دیگر می دانست دقیقا چه باید بکند .ادامه زندگیش فقط به آن کلمه بسته بود ,و به این ترتیب ,عزیزانش در کمال تعجب از آنجلا می شنیدند که می گفت : نه , نمی خواهم , این همنوا با دل من نیست . نه , قبول ندارم , این خواسته کامل من نیست . نه , این مربوط به توست , مشکل من نیست . نه , من چیز دیگری می خواهم , این اصلا قابل من نیست . نه , این کار مرا آزار می دهد , آزار کشیدن روش من نیست . نه , خسته ام , سرم شلوغ است. نه .....! خوب , البته خانواده آنجلا از رفتار او ,کاملا شگفث زده شده بودند ,ودوستانش همه در حیرت فرو رفته بودند. اما آنجلا دیگر عوض شده بود ,و این تغییر در چشمانش نمایان بود .او دیگر تسلیم محض نبود , بلکه خودش صاحب اراده و پر توان بود .از آن شب به بعد , یعنی سه سال پیش , آنجلا ی فرشته خو اجازه گرفت بی کم و کاست *نه*بگوید . امروز , آنجلا اول یک انسان است بعد یک مادر و همسری مهربان , دیگر می داند از کجا شروع کند و به کجا ختم, چون زندگیش مال خودش است , به یقین و حتم . او استعداد دارد و جاه طلبی ,هدف دارد , خواسته دارد و سلیقه حتی در بانک هم پول دارد و هنگام رای گیری ها , عقیده . آنجلا به دختر و پسرش می گوید , عزیزانم , این خوب است که با هم موافق باشید اما اگر نتوانید نه بگوئید هرگز رشد نخواهید کرد وهیچ گاه به آنچه در نظر دارید نخواهید رسید. من خوب آگاهم که گاه در اشتباهم ,پس حتی اگر به من بگوئید*نه*باز هم دوستتان دارم و به یاد می آورم که شما فرشته های کوچک من هستید . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:3 توسط مرضیه |
|
|
ناپلئون درسفری که به مصر داشت به کتابخانه ای رفت ومترجم قرآن را باز کرد و این آیه آمد: ان هذا القرآن یهدى للتى هى اءقوم و یبشر المؤ منین ( سوره اسراء آیه 9)براستى که دین قرآن هدایت مى کند بآنچه درست و محکمتر است و بر مؤمنان بشارت مى دهد. وقتى مترجم این آیه را خواند و ترجمه کرد؛از کتابخانه بیرون آمد و شب را تا صبح بفکر این آیه بود.صبح باز به کتابخانه آمد ومترجم آیاتى دیگراز قرآن را برایش ترجمه کرد.روز سوم هم مترجم از قرآن براى او خواند و ترجمه کردناپلئون در مورد قرآن سئوال نمود. گفتند : مسلمانان معتقدند که خداوند قرآن را بر پیامبر آخرالزمان محمد( صلى الله علیه و آله وسلم) نازل کرده است و تا قیامت کتاب هدایت آنان است . ناپلئون گفت:آنچه من ازاین کتاب استفاده کردم اینطور احساس نمودم که 1) اگر مسلمین از دستورات جامع این کتاب استفاده کنند روى ذلت نخواهند دید. 2) تا زمانیکه قرآن بین آنها حکومت کند، مسلمانان تسلیم ما نخواهند شد؛ مگر ما بین آنها و قرآن جدائى بیفکنیم.
منبع:هماى سعادت ص 96 به نقل از کتاب یکصدموضوع پانصدداستان ، سید علی اکبر صداقت التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط مرضیه |
|
|
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!! خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:56 توسط مرضیه |
|
|
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:35 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|