تبليغاتX
خلوتکده - تله موش
درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است.

موش ازشكاف ديوارسرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مردمزرعه دارتازه ازشهررسيده بودوبسته اي باخوداورده بودوزنش باخوشحالي مشغول بازكردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ... 

اماهمين كه بسته راباز كردند،ازترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش باسرعت به مزرعه برگشت تااين خبرجديدرابه همه ي حيوانات بدهد.اوبه هركسي كه مي رسيد،مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است ».

مرغ باشنيدن اين خبربال هايش راتكان دادوگفت:«آقاي موش برايت متأسفم.ازاين به بعدخيلي بايدمواظب خودت باشي،به هرحال من كاري به تله موش ندارم،تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبرتله موش راشنيد،صداي بلندسردادوگفت:«آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي،چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد.مطمئن باش كه دعاي من پشت وپناه توخواهد بود

موش كه ازحيوانات مزرعه انتظارهمدردي داشت،به سراغ گاورفت. اما گاو هم باشنيدن خبرسري تكان داد وگفت:« من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!»اواين راگفت وزير لب خنده اي كردودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام،موش نااميد ازهمه جابه سوراخ خودش برگشت ودراين فكربود كه اگر روزي درتله موش بيفتد،چه مي شود؟

درنيمه هاي همان شب،صداي شديدبه هم خوردن چيزي درخانه پيچيد.. زن مزرعه داربلافاصله بلند شد وبه سوي انباري رفت تاموش راكه درتله افتاده بود،ببيند.

او درتاريكي متوجه نشدكه آنچه در تله موش تقلا مي كرده،موش نبود،بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش درتله گيركرده بود.همين كه زن به تله موش نزديك شد،مارپايش رانيش زدوصداي جيغ وفريادش به هوابلند شد.صاحب مزرعه باشنيدن صداي جيغ ازخواب پريدوبه طرف صدارفت،وقتي زنش رادراين حال ديداورا فوراً به بيمارستان رساند.بعدازچند روز،حال وي بهترشد.اما روزي كه به خانه برگشت،هنوز تب داشت.زن همسايه كه به عيادت بيمارآمده بود،گفت:« براي تقويت بيماروقطع شدن تب اوهيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .

مرد مزرعه داركه زنش راخيلي دوست داشت فوراًبه سراغ مرغ رفت ,ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ درخانه پيچيد.

اماهرچه صبركردند،تب بيمارقطع نشد.بستگان اوشب وروزبه خانه آن هارفت وآمد مي كردندتاجوياي سلامتي او شوند.براي همين مردمزرعه دا مجبور شد،ميش راهم قرباني كند تاباگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزهامي گذشت وحال زن مزرعه دارهرروزبدترمي شد.تااين كه يك روزصبح،در حالي كه ازدردبه خودمي پيچيد،ازدنيارفت وخبر مردن اوخيلي زود درروستا پيچيد.افراد زيادي درمراسم خاك سپاري اوشركت كردند.بنابراين،مردمزرعه دار مجبور شد،از گاوش هم بگذردوغذاي مفصلي براي ميهمانان دورونزديك تدارك ببيند.

حالا،موش به تنهايي درمزرعه مي گرديدوبه حيوانان زبان بسته اي فكر مي كردكه كاري به كارتله موش نداشتند!

..............................................................................

نتيجه:اگرشنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است وربطي هم به توندارد،كمي بيشتر فكر كن؛شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که
جهان بدون رویا میمیرد.
یوسف!
ما خواب ستاره نمیبینیم.
خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست
وخوشه های خشک.
پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند
ومرغان ازان میخورند...
یوسف!
ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم
ماچیزی نمی کاریم
وفردا که برادرانمان برگردند
ماییم وشرمساری ودستهای خالی
ماییم قحط سال ووفاداری
یوسف!!
تونیستی که راه رانشانمان دهی
مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست
دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست.
یوسف11
قرنهاست که به چاه افتاده ایم
وسالیانیست که کاروانیان
به بهایی اندک ماراخریده اند.
یوسف!!
به ما بگو که چگونه عزیزشویم.
یوسف!!
دیریست که زلیخافریبمان میدهد
دیریست که پیرهنمان رامیدرد
وما هرگر نگفته ایم
زندان دوست داشتنی تر از
انچه مرابدان می خوانند.
یوسف!!
یعقوب منتظراست.وپیرهن ما
امابوی عشق نمیدهد.
.................................
شب درچشمان من است.
به سیاهی چشم هایم نگاه کن

روز درچشمان من است.
به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است.
به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

كودكان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روزوروزگارمن

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

روزی برای کار
کاری برای تخت

تختی برای خواب
خوابی برای جان

جانی برای مرگ
مرگی برای یاد

یادی برای سنگ
واین بود زندگی

حسین پناهی.روحش شاد.
....................
خداوندبی نهایت است
و لامکان و بی زمان
امابه قدرفهم توکوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
وبه قدرآرزوی توگسترده میشود
وبه قدرایمان توکارگشامیشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری رابرادرمیشود
عقیمان راطفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
درتاریکی ماندگان رانورمی شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق راعشق میشود
خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا
ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار
وبپرهیزیدازناجوانمردی ها،
ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک
و تکه ای نان می نشیند
دردکان شماکفه های ترازویتان را
میزان می کند
ودرکوچه های خلوت شب باشما
آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که درخدایی خدایافت نمیشود؟
...............................
من می‌‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،
فرشته‌خو،یاشیطان‌صفت باشم
من می توانم تورادوست داشته
یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم،
نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم،
و این‌هاصفات انسانى است
وتوهم به یادداشته باش
من نبایدچیزى باشم که تومی‌خواهى،
من راخودم ازخودم ساخته‌ام،
تو رادیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام،
آمال من است ،
تویى که توازمن می سازى
آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها
کیفیت زندگى را تعیین می‌کند
نه آرزوهایشان
ومن متعهد نیستم که
چیزى باشم که تومی‌خواهى
وتو هم می‌توانى انتخاب کنى که
من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که
از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى
همین گونه که هستم،ومن هم
می‌توانى از من متنفر باشى
بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست
پس این جهان می‌تواندهرلحظه
مالک احساسى جدید باشد
تونمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى
وحكمی صادر كنی ومن هم،
قضاوت وصدورحکم برعهده
نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند
و می‌ستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته‌اند
و همچنان می‌ستایندم،
چراکه من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد
اگرچشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطربیاورى که
آن‌هایى که هرروزمی‌بینى
ومراوده می‌کنى
همه انسان هستند
وداراى خصوصیات یک انسان
بانقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت راانسانى باهوش بگذار
اگرانسان‌ها راازپشت
نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
یادت باشدکه
کارى نه چندان راحت است..
.................................
خداوندا!
دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند.
آنان شایسته ی محبتندویادشان
مایه ی آرامش جان میباشد.
درمیان خلق آنان معدن خیرند
ودارنده پاکترین خصوصیات،
پس ای خدای من،
آنان را اکرام کن و
برصفات نیک آنان بیفزای.
وسلامتشان بدار.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
گروه اینترنتی مبین
خلوتگاه من
سایت ایران سهراب
تک ستاره(فاطمه)
قصرستاره ها(بانوی اردیبهشت)
رویای فردا(آقای احمدافروز)
خراشا
آقای عباس ناصری
مدل لباس
عشق است
خسروشیر_عروس جوین
شعروادب (رضا)
آیدا
دالاهو
حضوری اهسته
من ترک عشق و شاهد و ساغر
چشمه سار ترقی
بباید ستایش نمود عشق را
تکواندو(آقای هادی کمالی)
دنيز عزیزم
سفیدوسیاه
یار دلنواز**ستاره**
متفاوت فكركنيم
به خدا عشق خدا شیرین است
دست نوشته هاي يه دل
طنزنوشت های یک سفیر
کارن(قارن) Karen
*^^ زير درخت آرزو ^^*
پاییز
♥ღخودمونی خودمونیღ♥ღ
سروناز
کارت پستال درخواستی
همه چیز ازهمه جا
***دایی بهنام***
"فقط والیبال"
قلمی در دستadmin
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

... ...