|
خلوتکده |
|
زمانی که کناررودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود،به قله کوه که رسیدم سراپا محوتماشای رودشدم. |
در روزگار کهن پیرمرد
روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و
همه همسایگان برای دلداری به خانه اش
آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که
اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در
جواب گفت: "از کجا می دانید که این
از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه
که این بد شانسیه!" این بار همسایه ها برای تبریک
نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به
خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از
خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" همسایه ها بار دیگر
آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از
کجا می
دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ "و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از
بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!" و تمام جوانان سالم
را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر
به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت
معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می
دانید که ...؟" =============================================== این داستانک ارسالی "رخشا"خواننده
ی محترم جدید خلوتکدست که لطف کردنو برامون فرستادن.
هنوز یک
هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به
همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.
فردای
آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی
زمین خورد و پایش شکست.
چند
روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه
رسیدند
بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن:پيرو قلب
خود باشيد.نوشته اندرو متيوس
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:47 توسط مرضیه