<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خلوتکده</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/</link>
<description>درتمام رنجهایی که میبریم &quot;صبر&quot; اوج احترام به مصلحت الهی است.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 20:47:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>راه چاره میبایست ریشه ای باشد : </title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم  و سوم بدنبال علت بودم  ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:47:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عيدتان مبارك</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ميلاد شمس الشموس ، &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;خسرو اقليم طوس ، &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;شاه انيس النفوس ، &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;برشما تبريک و تهنيت&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/imam_reza_6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شمع جمع شاپرکهايي رضا ------------ &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;اي کليد ساده مشکل گشا&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;آن گل زيبا گل خوشبو تويي --------------- &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;اي رضا جان، ضامن آهو تويي&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;با نگاهت چون کبوتر کن، مرا ------------- &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;تا بگيرم اوج، خوشحال و رها&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مى‌کرد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معلم گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دارد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دختر کوچک پرسید&lt;/B&gt;&lt;B&gt;: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شد؟&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معلم که&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;غیرممکن است&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دختر کوچک گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مى‌پرسم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معلم گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چى؟&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دختر کوچک گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اونوقت شما ازش بپرسید&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (&lt;/B&gt;&lt;B&gt;chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه ‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 19:39:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبخندی که زندگی ام را نجات داد!</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=337 src=&quot;http://sibegazzade.com/pix/writers/Exupery-mainpage01.jpg&quot; width=540 border=0&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;آنتوان دو سنت اگزوپری  &lt;/B&gt;&lt;B&gt;Antoine de Saint Exupéry&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;29 ژوئن ۱۹۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;بسیاری از مردم كتاب &quot;شاهزاده كوچولو&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;اثر اگزوپری &quot; را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد .&lt;BR&gt;قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است .&lt;BR&gt;در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :&lt;BR&gt;&quot;مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم .&lt;BR&gt;از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود .&lt;BR&gt;فریاد زدم &quot;هی رفیق كبریت داری؟ &quot; به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .&lt;BR&gt;در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .&lt;BR&gt;پرسید: &quot; بچه داری؟ &quot; با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :&quot; اره ایناهاش &quot;&lt;BR&gt;او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند .&lt;BR&gt;چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک وگنجشک</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://library.thinkquest.org/TQ0310822/images/Chipping_sparrow.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسرک بی انکه بداندچرا،سنگ درتیرکمان کوچکش گذاشت وبی انکه بداند چرا،گنجشک کوچکی رانشانه رفت.پرنده افتاد،بالهایش شکست وتنش خونی شد.پرنده میدانست که خواهد مرداما...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما پیش ازمردنش مروت کرد ورازی را به پسرک گفت تادیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسرک پرنده را دردستهاش گرفته بودتا شکارتازه خود راتماشاکند.اماپرنده شکارنبود.پرنده پیام بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پس چشم درچشم پسرک دوخت وگفت کاش میدانستی که زندگی زنجیر بلندی است ،که یک حلقه اش درخت است ویک حلقه اش پرنده.یک حلقه اش انسان ویک حلقه اش سنگریزه.حلقه ای ماه وحلقه ای خورشید.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وهرحلقه دردل حلقه ای دیگراست.وهرحلقه پاره ای اززنجیر،وکیست که دراین حلقه نباشدوچیست که دراین زنجیرنگنجد؟؟و وای اگر شاخه ای رابشکنی،خورشید خواهد گریست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وای اگر سنگریزه ای راندیدی بگیری، ماه  تب خواهد کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وای اگر پرنده ای رابیازاری،انسانی خواهد مرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زیراهرحلقه ای راکه بشکنی،زنجیرراگسسته ای.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وتو امروز زنجیرخداوندراپاره کردی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پرنده این راگفت وجان داد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وپسرک ان قدر گریست تا عارف شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنج من</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://images.veer.com/IMG/PIMG/WFP/WFP0006939_P.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یه زمانی، وقتی بچه بودم فکر میکردم صندوق مادر بزرگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آخر دنیاست...همیشه آرزو داشتم یکبار هم که شده بزاره ببینم اون تو چی هست... یه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صندوق بزرگ چوبی خراطی شده با تراشهای قشنگ و روکش مخملی که من و خواهر و برادرم به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;راحتی توش جا می شدیم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;فکر میکردم که مادربزرگ خیلی خوشبخته که این صندوق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رو داره و توی خونه پنج دری بزرگ با یه حوض پر از ماهی قرمز زندگی میکنه...این خونه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قشنگ یه زیرزمین ترسناک هم داشت که پر از دیگهای بزرگ و خرت و پرت بود و تهدید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بزرگی بود واسه اینکه شیطنت نکنیم...نفسم بند میومد وقتی که انگشت مادربزرگ به سینه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ام اشاره میشد که اگه اینکارو بکنی باید بری زیر زمین...اما صندوق مورد علاقه من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;کنار یکی از اتاقهای بیشمار خونه بزرگ پدربزرگم بود.... خیلی بوی خوبی میداد..بوی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بهارنارنج و عطر گل محمدی...و من در خیالبافی های بچه گانه گاهی گنج هم پیدا کرده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بودم توی اون...با پولهای خیالی شیش تا بستنی خیالی برای خواهر و برادرم خریده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بودم...اونوقتها مثل حالا نبود که بستنی خوردن خیلی پیش پا افتاده باشه...بستنی یه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هوسانه بود...یه تزئین که گاهی بنا به میل بزرگترها نصیبت کوچیکتر ها هم میشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.... &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بچه سالاری نبود که...بچه ها خواسته های زیادی نداشتند معمولا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;... &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با پولهای گنج، من زیباتر میشدم ...لباسهای چین دار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پفی که مال زمان لوئی شانزدهم بود میپوشیدم و کمرم باریکتر هر پرنسسی نشون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میداد....هر وقت که خونه مادربزرگ بودم این افکار دست از سرم برنمیداشت...حتی به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فکر افتادم که یواشکی کلید رو بردارم و برم گنج رو به دست بیارم.. اما کلید همیشه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;توی جیب مادربزرگه بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;..&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و علیرغم دقت و توجه زیاد من همیشه نقشه ها با شکست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رو برو میشد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سالها میگذشت ...در این اثنا متوجه شدم که پدرم هم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روش کاملا مشابهی با مادرش رو طی میکنه...یعنی یه کمد که همیشه درش بسته است و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همیشه پر از شگفتیها و چیزهای دوست داشتنی که گاهگاهی بنا به سر حوصله بودن پدر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نصیب ما هم میشد.... پس نقشه تغییر کرد و هدف جدید و قابل دسترسی دیگه ای پیدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;توی همین افکار بودم که اوایل تابستون ..مادر بزرگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;توی خونه پنج دری فوت کرد.... و اون خونه کمی بعد فروخته شد..(چون پدربزرگ هم مدتی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قبل فوت کرده بود) و فقط یه مقداری از وسایل مادربزرگ به خونه ما منتقل شد.... خیلی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بچه تر از اون بودم که بدرستی معنی مرگ رو بفهمم ، واسه همینم خیلی متاثر نشدم  و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;براحتی از نبودن مادربزرگ گذشتم .....اثاث مادربزرگ رو گذاشتند توی حیاط و روش چادر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;کشیدند.... بعدازظهر یکی از روزها از سر کنجکاوی کشیده شدم توی حیاط و مثل گربه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خزیدم زیر چادر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;......&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ناگهان نفسم بند اومد... نمیفهمیدم چی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شده &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بوی بهار نارنج و گل محمدی پیچید توی مشامم...بوی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صندوق چوبی کهنه شده.... بوی مهربونیهای مادربزرگ.....قلب کوچیکم با شدت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میکوبید.....صندوق رو دیدم درش باز بود...درست مثل خوابهایم که گاهی توشون گنج پیدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میشد و نفسم بند میومد...حالا روبروی من بود...آرزوی اون همه روز و ماه.... با دقت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و بی صدا درش رو باز کردم.... توی صندوق پر  بود از جعبه های کوچیکتر.... پر از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پارچه های تافته و اطلس و حریر...  یه جای کوچیک باز کردم و رفتم توی صندوق نشستم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.. &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعدش با کنجکاوی همه جا رو به دنبال سکه های طلا گشتم..... اما توی اون صندوق هر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چیزی بود غیر از این.... جعبه های پر از داروهای گیاهی.... یه آلبوم کوچیک خیلی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قدیمی با عکسهای زرد شده و پوسیده.... یه عکس قاب شده از مراسم عروسی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مادربزرگ...تسبیح های رنگارنگ....... و آه !  بوی عطر بهارنارنج داشت منو دیوونه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میکرد....پارچه های اطلس رو به گونه هام مالیدم و از حس سرد و نرمشون لذت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بردم....اشکهام گرم و بی امان باریدن گرفت....ناگهان درکی جدید در ریشه هایم خزید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گنج من مادربزرگ بود..که رفته بود.... تازه اونوقت بود که فهمیدم چقدر کم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شناختمش... جانماز سبزش رو گوشه صندوق دیدم ، بازش کردم.. زیر مهرش،  اولین عکسی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بود که توی عکاسی گرفته بودم...عکس شکسته بود و نامیزون شده بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معنا برام تموم شد... توی عالم بچگی هم میفهمیدم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خیلی دیره.... میفهمیدم که نبودنش حالا چقدر سخته.......خودم رو توی عطر گل محمدی و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پارچه های اطلس و حریر گم کردم......دلم برای دستهای نرم و خوی نرمش تنگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شد......برای قربون صدقه هاش و تهدیدهاش...برای گیسهای کمند بافته&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اش&lt;/B&gt;&lt;B&gt;....&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ناگهان بزرگ شدم و دلم برای کودکیهایم تنگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به یاد تموم مادربزرگهای مهربون ومادربزرگم که خیلی دلم براش تنگ شده....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای خواندنی شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,0,102); TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=362 src=&quot;http://www.mobin-group.com/image/reg/images/75202iw6mvm_resize.jpg&quot; width=340 border=1&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,0,102)&quot;&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می‌فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند.&lt;BR&gt;حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید. آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسی زبان آمدند.&lt;BR&gt;فرمودند: شهریار ما کجاست ؟ شهریار آمد.&lt;BR&gt;حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان! &lt;BR&gt;شهریار این شعر را خواند: &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(0,0,102)&quot; face=arial,helvetica,sans-serif size=3&gt;&lt;STRONG&gt;علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را&lt;BR&gt;که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین&lt;BR&gt;به علی شناختم به خدا قسم خدا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند&lt;BR&gt;چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ&lt;BR&gt;به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن&lt;BR&gt;که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من&lt;BR&gt;چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب&lt;BR&gt;که علم کند به عالم شهدای کربلا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان&lt;BR&gt;چو علی که میتواند که بسر برد وفا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت&lt;BR&gt;متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت&lt;BR&gt;که ز کوی او غباری به من آر توتیا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به امید آن که شاید برسد به خاک پایت&lt;BR&gt;چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان&lt;BR&gt;که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم&lt;BR&gt;که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی&lt;BR&gt;به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب&lt;BR&gt;غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم.فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟&lt;BR&gt;گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می‌کند.گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید.&lt;BR&gt;چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده ام. &lt;BR&gt;از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام.&lt;BR&gt;مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به شهریار می‌فرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند. حضرت،شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند. سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید. &lt;BR&gt;شهریار فوق العاده منقلب می‌شود و می‌گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم. تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام.&lt;BR&gt;آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت،معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده، من آن خواب را دیده ام.&lt;BR&gt;ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل، به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه گفتن را یاد بگیریم.</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وقتی آنجلا خیلی کوچک بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دو ساله، سه ساله و یادرهمین حدود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پدر و مادرش به او یاد دادند که هر گز نگویدنه...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به او آموختند که حرف,حرف آنان است وهرچه می گویند باید بپذیردوهمیشه باید اطاعت کند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;وگرنه در اتاقش حبس خواهد شد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پس آنجلا بدینسان رشد کرد و بزرگ شد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;کودکی ملایم و موافق وسر بزیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;هیچ گاه خشمگین نمی شد همیشه آرام و حرف پذیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;با همه در همه چیز سهیم می شدو محبتش را هرگز دریغ نمی کرد , و با هیچ کس هرگز سر جنگ نداشت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;هر کلامی , هر چه بود , وقتی از دهان پدر و مادر بیرون می آمد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آن را درست می پنداشت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آنجلای فرشته سیرت همان قدر که ناز و محبوب بود , در سش هم خوب بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و, آن گونه که ممکن است حدس بزنید , سر پیچی از قانون در کارش نبود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آموزگارانش می گفتند خیلی خوب تربیت شده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;همیشه آرومه , همیشه خوبه , و خیلی محبوبه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما هیچ کس نمی دانست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در دل آنجلا ی کوچک چه می گذرد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آنجلا دوستان بی شمار داشت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;که به خاطر لبخند شیرینش دوستش داشتند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;می دانستند که او آن قدر مهربان و یار بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; , &lt;/B&gt;&lt;B&gt;که با جان و دل انجام می داد هر کاری که داشتند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;حتی وقتی خودش بیمار بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;یا مشغول بیمار داری بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;هر کس از او کمک می خواست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پاسخ او بی گمان ((آری)) بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آنجلا سی و سه سالش بود که همسر یک وکیل شد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;خانه و خانواده داشت و زندگی در حومه شهری قشنگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;با دختری چهار ساله و پسری نه ساله هر دو سر حال و مست وملنگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و هر وقت کسی حالش را می پرسید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;همیشه می گفت:عالی , مثل یک دریا آروم و خوش رنگ.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما شبی سرد از شبهای عید&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;وقتی خانواده آنجلا همه خوابیده بودند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;او کاملا بیدار بود و افکار پلید در سرش می چرخید&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;نمی دانست چطور , نمی دانست چرا به این فکرها رسید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; , &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فقط می دانست که دیگر نمی خواهد زنده باشد ., مثل آدمهای بیمار و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ناامید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پس , از همان کس که او را به این دنیا آورده بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;خواست که بازش گرداند به دنیای موعود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و سپس صدائی نرم و آرام را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از اعماق درونش شنید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;که فقط یک کلمه به او گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; :&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;*نه* محکم باش و پر امید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از آن لحظه به بعد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آنجلا دیگر می دانست دقیقا چه باید بکند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ادامه زندگیش فقط به آن کلمه بسته بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و به این ترتیب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;عزیزانش در کمال تعجب از آنجلا می شنیدند که می گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; :&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , نمی خواهم , این همنوا با دل من نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , قبول ندارم , این خواسته کامل من نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , این مربوط به توست , مشکل من نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , من چیز دیگری می خواهم , این اصلا قابل من نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , این کار مرا آزار می دهد , آزار کشیدن روش من نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه , خسته ام , سرم شلوغ است&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .....!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خوب , البته خانواده آنجلا از رفتار او&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;کاملا شگفث زده شده بودند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ودوستانش همه در حیرت فرو رفته بودند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما آنجلا دیگر عوض شده بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و این تغییر در چشمانش نمایان بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;او دیگر تسلیم محض نبود , بلکه خودش صاحب اراده و پر توان بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از آن شب به بعد , یعنی سه سال پیش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; , &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آنجلا ی فرشته خو اجازه گرفت بی کم و کاست *نه*بگوید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;امروز , آنجلا اول یک انسان است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بعد یک مادر و همسری مهربان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; , &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دیگر می داند از کجا شروع کند و به کجا ختم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;, &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چون زندگیش مال خودش است , به یقین و حتم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;او استعداد دارد و جاه طلبی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;هدف دارد , خواسته دارد و سلیقه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حتی در بانک هم پول دارد و هنگام رای گیری ها , عقیده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آنجلا به دختر و پسرش می گوید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;عزیزانم , این خوب است که با هم موافق باشید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اما اگر نتوانید نه بگوئید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هرگز رشد نخواهید کرد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وهیچ گاه به آنچه در نظر دارید نخواهید رسید&lt;/B&gt;&lt;B&gt;. &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من خوب آگاهم که گاه در اشتباهم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ,&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پس حتی اگر به من بگوئید*نه*باز هم دوستتان دارم و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به یاد می آورم که شما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فرشته های کوچک من هستید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناپلئون وقران</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ناپلئون  درسفری که به مصر داشت به کتابخانه ای&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;رفت ومترجم قرآن را باز کرد و این آیه آمد:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ان هذا القرآن یهدى للتى&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هى اءقوم و یبشر المؤ منین ( سوره اسراء آیه 9)براستى که دین قرآن هدایت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مى کند بآنچه درست و محکمتر است و بر مؤمنان بشارت مى دهد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وقتى&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مترجم این آیه را خواند و ترجمه کرد؛از کتابخانه بیرون آمد و شب را تا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صبح بفکر این آیه بود.صبح باز به کتابخانه آمد ومترجم آیاتى دیگراز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;قرآن را برایش ترجمه کرد.روز سوم هم مترجم از قرآن براى او خواند و ترجمه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;کردناپلئون در مورد  قرآن سئوال نمود. گفتند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; :&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مسلمانان معتقدند که خداوند قرآن را بر پیامبر آخرالزمان محمد( صلى الله&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;علیه و آله وسلم) نازل کرده است و تا قیامت کتاب هدایت آنان است .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ناپلئون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گفت:آنچه من ازاین کتاب استفاده کردم اینطور احساس نمودم که&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1) اگر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مسلمین از دستورات جامع این کتاب استفاده کنند روى ذلت نخواهند دید.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2) تا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زمانیکه قرآن بین آنها حکومت کند، مسلمانان تسلیم ما نخواهند شد؛ مگر ما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بین آنها و قرآن جدائى بیفکنیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;منبع:هماى&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سعادت ص 96 به نقل از کتاب یکصدموضوع پانصدداستان ، سید علی اکبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صداقت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;التماس دعا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسی ازمعلم ریاضی</title>
<link>http://utumn.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله &lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ریاضی یاد می‌داد. &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;او نا امید شده بود. او فکر کرد &quot;شاید بچه خوب گوش نکرده است&quot; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برای همین با تامل پاسخ داد &quot;4&quot;..... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نومیدی در صورت معلم باقی ماند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و پسر با تامل جواب داد &quot;3&quot;؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسرک فوری جواب داد &quot;4&quot;!!! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد &quot;برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم&quot; 
&lt;HR&gt;
&lt;/B&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نتیجه : &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اگر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آن را ابدا نفهمیدیم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.!!!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=utumn&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>utumn</dc:creator>
<guid>http://utumn.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
